تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران - حماسه ی بریسی! دی:
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
سلام سلااااام سلام!
خوبین؟ خوشین ؟ سلامتین؟! خانواده٬ کِرکون٬ میچکاوون همه خوبن؟!!! (الان ام ۱۱۲ میاد یه چیزی در این مورد افاضه می کنه!)
بالاخره منم کنکور دادم! من که تا حالا نمی دونستم این کنکور که میگن چیه ولی حالا که این قدر بهم کیف داد می خام یه سال دیگه هم بدم! 

۴شنبه روز قبل از کنکور ۳/۴/۸۸
صبح بعد از نماز نمی خابم که مثلا برای فردا تمرین کرده باشم! چشمام باز نمی مونه میام نت. بابا میگه خسته می شی یه امروزه رو نرو سر کامپیوتر.
فایده نداره چشمام اصلا باز نمی مونه! ( من خیلی آدم کم خابی بودم ولی هرچه به کنکور نزدیک تر می شدیم خابالوتر می شدم! من که هیچ وقت بعد از نماز صبح نیم خابیدم این آخرا زودتر از ۸بیدار نمی شدم!) رفتم یه دوش بگیرم آب گرم کن مسخره بازی درآورد آب یهو داغ یا یخ می شد! خاب حسابی از سرم پرید!
بعد با بابا می ریم دنبال مامان و بعد می ریم حوزه ی کنکورم. یه هنرستانه. مامان مسئول برگذاری برگزاری کنکورو می بینه میگه ما یه دختر شاه پریون داریم قراره فردا این جا کنکور بده شما که نمی خاید دخترمو رو اینم صندلی ها بنشونید؟!!! خانم منتظری هم میگه الساعه دستور می دم یه تخت سلطنتی براشون بیارن دیگه امری نیست؟  ــ نه دیگه قربان شما.  ــ خدا حافظ. 
البته روشن نیوز این ملاقات رو جور دیگه ای گزارش کرده به این شرح: زهرا و مامان می رن پیش خانم منتظری. اول مامان خیلی نرم صحبت می کنه٬ خانم منتظری میگه امکان نداره!
زهرا با کوله باری از تجربه (در این زمینه کارها!) وارد گود میشه٬ او در "ننه من غریبم بازی" استاد است!
نطق جناب استاد که تمام نشده خانم منتطری می گوید من سعیم رو می کنم که درست کنم باید ببینیم جاش کجاست٬ اگه اول یا آخر یالن باشه میشه کاری کرد.
مامان یاداوری میکنه که از لحاظ قانونی چه کارهایی میشه کرد (حالا آزمون برگذار کردن هم قانون دار شده واسه ما!!!) بعد به زهرا میگه بریم! زهرا عین سیخ وایساده می خاد تکلیفش روشن بشه. خانم منتظری بارها میگه من سعی خودمو می کنم
زهرا از نتیجه ملاقات راضی نیست. مامان بهش میگه اگه تو هستی این قدر "سِرتِق بازی" درمیاری که کارتو راه میندازن! زهرا:

برای بقیه روز برنامه می ریزیم. بابا بازار رفتن رو پیش نهاد میده و معتقده برای روحیه ی دخترها خوبه!  بعد از ناهار دوباره خابم میگیره ولی نمی خابم. باآیدابه من زنگ بزنصحبت می کنم.
بعد می رم بوستان نرگس.تو جه بفرمایید از دی تا حالا ورزش نکردم! یه دوچرخه سواری سرعتی زیر افتاب داغ!
گردنم کش اومده و سرم داره از تنم جدا میشه! ایستاده رکاب می زنم از روی دست انداز که می گذرم یاد حرف ایدا میفتم که سفارش کرده بود روز آخری بلایی سر خودم نیارم!
بعد میرم حرم. ریحانه و طاهره و شکوفه و مامانش رو میبینم. نمازو می خونمو می رم خونه.
از شدت خستگی نمی تونم حتا یه لحظه بایستم. مامان میگه الّاو بلّا شام بخور. نادره هم زنگ زده تا آخرین توصیه ها رو بکنه. نمی فهمم کی به تخت می رسمو کی خابم می بره! تا صبح تخت می خابم بدون این که خاب ببینم!خواب (از بچه های پارسال شنیده بودم که بعضیاشون شب کنکور خابشون نمی برد! زینب هم می گفت تا صبح خابای بد می دیده!)

۵شنبه روز کنکور ۴/۴/۸۸
 بابا منو بیدار میکنه خودش می خابه. به خاطر دوچرخه سواری دیروز نمی تونم راه برم! پاهام به شدت درد می کنه. صبحونه می خورم آماده می شم می بینم ساعت ۶و بیست دقیقس!!!  مراتب نگرانی خود را به مامان ابراز می کنم! توجه کنید "در" ساعت ۷ بسته می شد و من باید تا باجک می رفتم! تا بابا بیدار بشه و ماشینو از تو پارکینگ دربیاره ....   با یک مانتوی سفید که حاشیه های ابی دارهو روسری آبی و جوراب سفید و دمپایی(!!!) مشکی٬ لب به لب یعنی ساعت ۷ می رسیم! می رم تو سالن تا جامو پیدا کنم. اول یه خانمه بازرسی بدنی میکنه. منو راحت می فرسته داخل! شماره صندلی های ردیف خودمو دنبال می کنم و دارم ناامید می شم از این که اول یا آخر سالن باشم! یه هو به یه میزو صندلی می رسم که عکسم روشه! نیشم تا بناگوش باز میشه بدو بدو از سالن خارج میشم! اول خانم منتظری رو می بینم که به زور منو به طرف سالن می فرسته ازش تشکر می کنم میگه خودتو لوس نکن! بعد به مامان می گم. ماماتن خیالش راحت میشه و میره.
جامو به دوستان نشون می دم بعضیا با تعجب نگا می کنن! منم که کنکور منکور یادم رفته! به میز نگاه می کنم که چه قدر جاش بیش تر از دسته صندلی هاست و این که می تونم صندلی رو هر حالتی که دلم می خاد بذارم و فاصله شو تنظیم کنم. از خاک روی میز می شد فهمید که بنده خدا رفته تو انبارا گشته تا یه چنین چیزی پیدا کنه! یاد روزهای زجرآور نهایی میفتم! چی میشد اونام یه ذره مسئولیت که چه عرض کنم عاطفه می داشتن؟!!!
حالا باید بشینیم تا کنکور شروع بشه. منو میگی انگار نه انگار که اتفاق بزرگیه یاد حرف یکی از معلمامون افتادم می گفت شما سمپادیا مثل سیب زمینی هستید! به سالن نگاه می کنم.
کوچیکه و جمعیت کمی این جا هستن. آرومه٬ نورش خوبه ٬ وکلی کولر و پنکه داره طوری که باد می زنه و لیوان و تمام برگه ها از روی میزم میفتن! مراقب ها هم قیافه هاشون مهربونه. این جا ظاهرن نمازخونه ی مرکز هست اینو از تابلوهای احادیث روی دیوار میشه فهمید. البته این جا هنرستانه و تابلوها با مقوا و ذوق هنری درست شدن نه مثل تابلو یونولیت ها و بنرهای مدرسه ما که فقط با پول درست شدن! البته مدرسه ما هم هنرمند زیاد داره٬ قدیما کاملا پیدا بود که اما از وقتی که مدیریت عوض شد و بچه ها ارزششون به اندازه ی یه گوسفند تنزل پیدا کرد .... بگذریم! این درد چند ساله با دوخط زوضه خونی حل نمیشه! از پله ها که پایین بیای یه محوطه ایه که جاکفشی ها اون جا هستند و یه حوض وسطشه٬ دورتا دور هم اتاق هست اتاق عکاسی اتاق قران و... بعد وارد سالن اصلی می شی. درش میله ی تاشو هست که به نظرم با این خاکی که قم داره اصلا مناسب نیست!
هی می شینیم هی می شینیم نه خیر خبری از کنکور نیست! بالاخره یه پرسش نامه میارن. من زودی برمی دارمو گزینه ها رو می زنم. خنکی هوا و پنکه و جای راحت و خیالِ بی خیال همه و همه باعث می شن چشمام بدجوری سنگین بشن. می بینم هنوز بیش از نیم ساعت تا کنکور وقت دارم یه چُرت می زنم! ظاهرن اون نظرسنجی برای خودش ساعت شروع و زمان پاسخ گویی و این جور مراسمات داشته! فقط شما یک لحظه تصور کنید این صحنه رو:
من خابم٬ یه دفعه صدای خانمه رو می شنوم که پشت بلندگو میگه: داوطلبین گرامی وقت پاسخ گویی به اتمام رسید لطفا برگه های خود را....منو می گی؟! یه ضرب پریم هوا! در حال بلند شدن بین زمین و هوا پام به پایه ی میز گیر کرد! هرجوری بود تعادلم رو حفظ کردم و خیلی زود به ماجرا پی بردم ولی اون چند ثانیه اول خیلی جالب بود تمام افکار یکباره به ذهنم هجوم اوردن! " چه آبروریزی! برم بیرون بگم تمام مدت کنکور خاب بودم؟! چرا کسی بیدارم نکرد؟! آیدا٬ حسین ٬ معلما ٬ هم کلاسیا٬ فامیلا ٬ هم کارای مامان٬ دختر عمه های شوهر خاله(و کلی از این فامیلای دور!) ٬ گنجویان و...  باور می کنید تو همون چند لحظه قیافه همه ی اینا اومد جلو چشمم!
بعد خودم خندم گرفت!قهقهه ولی دیگه حسابی خاب از سرم پرید!
بالاخره شروع شد. سراغ قرابت معنایی ها می رم٬ جان! چی می گه؟!!!  واژو تکواژو می شمارم می بینم جوابا تو یه فاز دیگه اند با زرس ( زرث٬ زرص ٬ضرس٬ضرث٬ ضرص٬ ظرس٬ ظرث٬ ظرص) قاطع می گم سوال غلطه! (بعد از امتحان بچه ها می گن گفته بود گزاره ی جمله چند واژ و تکواژ داره!!! کلافه)
می رم تو عربی یه ربع عین برق و باد می ره تازه چندتا سوال زدم! می رم دین و زندگی نمی فهمم چی می خونم  روهوا می خونم و می رم به ساعت نگاه می کنم باورم نمی شه! یه ربع گذشته و هنوز چندتا دین و زندگی مونده! همیشه اینو ۱۰دقیقه ای می زدم! فکر می کنم آیدا و حسین دارن چی کار میکنن!  می رم زبان٬ به به دوتا ریدینگ! یکی رو نمی خونم می رم سراغ عربی (این قسمتا رو با هیجان بخو نید چون دارم با سرعت تمام  تست می زنم و تقلّا می کنم!) به سوال ۱۳ عربی می رسم که وقت تموم میشه! منو می گی
یه صفحه ریاضی می زنم تو سوالای اول وقتم حسابی گرفته میشه٬ یاد حرف آیدا میفتم دیوز می گفت از شانس ما این سوالای اولو که همه می زنن سخت می دن! یه صفحه و نیم ریاضی زدم یه ساعت تموم میشه می رم فیزیک٬ اول می رم صفحه اخرش که سوال دوپلرو حل کنم ٬ بهم انرژی می ده! خدای من! سوال دوپلر نداره! چه طراح های بدسلیقه ای   ۴۵ دقیقه تموم میشه و من هنوز تو سوالای مکانیکم! چرا ساعت این قدر تند می چرخه؟! واما شیمی... خدا بده برکت به این هم مسئله! یکی میخونم حل نمی شه بعدی حل نمی شه بعدی... یه سوال غیر مسئله پیدا میشه٬ در مورد آمینو اسیدها یادم نمیاد! کلافهحیف اون همه وقت که سر اسید و باز گذاشتم!!! برمی گردم چندتا فیزیک می زنم می رم ریاضی تو هندسه پایه هستم که وقت تمام جان ! من هنوز سوالای تحلیلی و گسسته و جبرو نخوندم! رابط میاد پاسخ نامه رو ازم بگیره نگاه می کنم خالیه خالیه!
احساس می کنم باید ناراحت باشم. به خودم فشار میارم که گریه کنم دریغ از یه بال مگس اشک!!!
از  سالن که میام بیرون یه لشکر توهّمی ایستادن میگن: اگر تقلّب نشه٬ قیومی اول میشه!
بچه ها همه ناراضین٬ سوده سر امتحان گریه کرده٬ زینب هم می گفت تو روحیه کم آورده! یگانه هم که دیشب خابش نمی برده امروز خاب به خاب بوده!
تا ما رو آزاد کنن موقع اذان می رسم حرم. اون جا طاهره و زهرا (دوستای تجربیم که قرار بود فردا امتحان بدن) رو می بینم. کلی با هم صحبت می کنی تا برسم خونه یه ربع به ۳ می شه!

تمام امروز بعد از ظهر و فردا با تلفن مشغولم. آمار می گیرم می بینم "موزِز فرفره"هم وقت کم آورده و محبوبه هم از ریاضیش ناراضی بوده و ماری هم اصلن از عمومی ها راضی نبود! من امیدوارم دوستام همگی رتبه های خوب بیارن!
بعد از کنکور هم رفتم سراغ "دا" کاملن از فضای کنکور دراومدم ان شاالله تو یه پست دیگه می گم در موردش! فردا هم قراره برم تهران٬ یه چک بریس اساسی و اگه شد یه دانش گاه گردی و بعدم کنکور آزاد!

بله اینم از کنکور ما  
 البته خیلی کامل ننوشتم که طولانی نشه!!!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 20:13  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت