تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران - مستقل مي‌شويم ولي آزاد نمي‌شويم!!!
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
سلام.

شيطونه مي‌گه... نَه٬ نَه٬  زهراي منحرف مي‌گه : برم مهندس صنايع بشم اون‌وقت صبح تا شب بشينم صندلي طراحي كنم! صندلي هواپيما ، صندلي اتوبوس ، صندلي ماشين ، صندلي ايستگاه اتوبوس ، صندلي مدرسه ، صندلي دانش‌گاه(!!!) ، صندلي اتاق انتظار مطب ، صندلي ادارات ، صندلي سينما ، صندلي دندون پزشكي !!!همه‌اينا كه گفتم واقعي گفتم نه اين كه چندتا اسم رديف كرده باشما! همشون از دم نااستانداردن! آخه اين چه وضعشه؟ جونمون بايد بياد تو دهنمون يه لحظه مي خايم بشينيم؟ تازه هميشه هم كه يه لحظه نيست سر كلاس يك ساعت و نيم بايد نشست! آهان همين الان ياد صندلي قطار افتادم همون قطاراي سيمرغه يا پرديسه نمي‌دونم از همونا كه مثلا صندلي هاش راحته!!!‌
بگذريم! اين حرف سر گلوم گير كرده بود اين جا بالا آوردم!

وامّا الوقايع الاتفاقيه:
خب خجالت داشت ديگه! از وقتي چشممو باز كردم به اين مدرسه مي رفتم! هنوزم سرويس شخصي با راننده ي خانم كه جلو در سوار كنه جلو در پياده كنه؟!! هر چند كه فوق العاده كيف داشت ولي بابا الان هر جاي دنيا ولم كنيد چشم بسته راه مدرسه رو پيدا مي كنم(چه غلطا!) هيچي ديگه كلي بالا رفتيم پايين اومديدم قرار شد خودم با خودم با تاكسي و واحد برم مدرسه! عدل و ميزون تو همون سال(پارسال) اون زمستون كذا پيش اومد !
القصه! خاستم بگم ما هميشه سر مستقل شدن دنگ و فنگ داشتيم! مثلا اون روزي كه مي خاستم خاهرم روشن رو تحويل بگيرم پامو كردم تو يه كفش كه لازم نيست كسي بياد خودم تنهايي مي‌رم تهران! البته بعدا خدا رو شكر كردم كه مامان به حرف من و بابا گوش نداد! اين روشن بد اعجوبه اي بود!

آخرين بار كه نداي استقلال خاهي سر داديم (من و روشن) همين تعطيلات عيد فطر بود. بازهم چند روز تعطيل و بازهم مسافرت! منم كه كنكوري... وبالاخره خانواده متقاعد شد كه من مي تونم چند روز تنهايي تو خونه باشم! به توصيه‌ي مامان وقتي كه تو خونه بودم در رو از تو مي قفليدم. پنج شنبه صبح خير سرم كله سحر از خاب بيدار شدم كه زودي صبحونه بخورم برم سر درس و مشق كه ديدم نون نداريم! خب به نظرتون چي كار كردم؟ هيچي مثل بچه آدم رفتم نون بخرم! ولي...
نگران نشيد! اتفاق خاصي نيفتاد فقط كليدي كه باهاش در رو از تو قفل مي كردم سر جاش موند!!!
واين طور شد كه من پشت در موندم! فوري زنگيدم به مامان به خيال اين كه الان اونا نگران مي شن و في‌الفور خودشونو مي رسونن به قم و... بابا با كمال آرامش گفت بايد يه جوري در رو باز كني بري تو!!!
همسايه‌ي روبه رويي‌مون كه نبودن بالايي‌ها رو هم كه از خاب بيدار كردم انبردست نداشتن مغازه‌هاي ابزارفروشي هم كه بسته بودن! يكي دوساعتي(چه قدر دقيق!) تو خيابونا گشتم تا بالاخره يه دروپنجره سازي پيدا كردم و يه انبردست و پيچ‌گوشتي قرضيدم! بعد با مهارت تمام() در رو بازكردم!
والان احساس مهندسيست که فوران مي کند!!!
آيدا مي گويد خب از ديوار بالا مي رفتي آن هم با روشن! بله ديگر همينم کم بود! با روشن دوچرخه سواري که کردم اسکيت هم٬ فقط مانده بود از ديوار بالا برويم آن هم دو طبقه! فکرش را بکن آيدا جان آن روز روشن يه بلايي سرش مي آمد که نمي توانستم او را با خودم ببرم پيش گنجویان! آن وقت نمي پرسيد روشن کجاست؛ همان جا کف اتاق را مي کند مرا زنده به گور مي کرد! البته چون زيرش يه مطب ديگر بود به جاي خفه شدن سقوط مي کردم!!!
چرت و پرت مي گويم؟ اثر همان ملاقات ديروز با گنجويان است!
بازهم لحظاتي زيبا در اتاق انتظار سپري شدند چون آن موقع استرس دارم خيلي مي خندم زياد هم حرف مي زنم به خاطر همين با چند نفر دوست مي‌شم و براي هم آرزوي صافي مي كنيم يا اگر طرف دفعه اولش باشه سرريز كردن تجربيات و اين‌فورميشن! راستي ما ناخاسته وارد بخش آزاد نمي‌شويم شديم(به عنوان پست مراجعه بفرماييد)!
تو اتاق قبل از اين كه عمو صالح بياد يه نگاهي به پروندَم انداختم؛ اوووووووووووووووه! "مالِ هذاالكتاب؟!" نامه اعمال درست كرده برا‌ ما!"لايغادر صغيره ولا كبيره الا احصاها!"
بعد از تعيين درجه و دريق از يك درجه تغيير و حرف ها و تهديدات هميشگي ديدم شروع به ثبت اعمال ثبت نشده در نامه اعمال پرداخت و اين يعني پايان كار! واين‌جا بود كه سوپروُمَنيمان گل كرد و شجاعت مانند سيالي بين سلول هايم جاري شد و گفتم: من استراحت مي خام! (استراحت:آزادي)
ـ عمو: نمي‌شه.
واينجانب خاهر روشن در اقدامي بي‌نظير كه بايد در اذهان و اكتاب و امجلات(مجلات!) و اَوبلاگ(وبلاگ‌ها)ثبت شود روي حرف گنجويان پرابهّت حرفيدم!!!
ـ من: ولي من مي‌خام؛ آخه امسال پيش‌دانش‌گاهيم!
-عمو: اگر استراحت بدم من مسئولم! ("من" را با لهجه‌ي مخصوص خودش گفت٬ با شدت و استرس!)
خیلی پیله کردم ولی قبول نکرد که نکرد تازه کلّی هم اعصابش خورد شد!
واين شد كه من و روشن بعد از اين همه انتظار دست از پا درازتر برگشتيم!‌‌
ام آر آي هم كه نكرده بودم و وضعيت بعضي چيزا مشخص نشد با ركودي هم كه در انحراف پيش اومد فكر مي كنم جنگ ديگه داره فرسايشي مي‌شه! تلاش بي نتيجه! زهراي پيشي مدام به من مي‌گويد جام زهر را بنوش! زهراي نوجوان پرشر و شور مي‌‌گويد : صلح زود است ٬به ياد فتح اسكوليوز تا فتح كايفوز مقاومت كن!
ديروز حالمان كه اساسي گرفته شد  بابا بردمون دانش‌گاه تهران يه گشتي تو دانش‌كده فني و حسابي كيفور شديم! مي‌ترسم آخر عشق دانش‌گاه تهران نگذارد رشته‌ي مورد علاقه‌ام را در اميركبير انتخاب كنم!

***   ***   ***
ماه رمضان که می شود مسجد ها برخلاف همیشه٬ ظهرها شلوغ اند و شب ها خلوت ! البته اگر نماز سر وقت خانده شود خلوت اند بعض ِ مساجد که با دوساعت تاخیر می خانند!  در روزهای معمولی که سر ظهر خانم های خانه دار مشغول پختن غذا هستند باقی خانم ها و آقاییان و محصلان سر کارشان!می گویند در این ماه آمار جرم و جنایت و بزهکاری و این جورچیزا هم پایین میاد! آمپر صله رحم و نیکوکاری هم که بالا می زند! یک آمار جالب هم من بگویم "مصرف خمیر دندان زیاد می شود"! یکی از کنکوریای پارسال می گفت " من برای این که بیش تر درس بخونم و وقتم سر غذا خوردن تلف نشه روزه می گرفتم!" ساعات کار ادراه ها و کتاب خانه ها و... هم با وقت افطار تنظیم می شود.
من به این می گویم حکومت شکم بر جامعه ولا غیر!
٫٫٫   ٫٫٫   ٫٫٫
همین ماه رمضان پارسال بود. گفتم مگه می شه ؟ دارم از درد می میرم! گفت : "بابا باور کن دندونت سالمه! اصلا می دونی چیه ؟ تو ماه رمضون همه دندون درد می گیرن بعدش خوب می شه!" یه سال تمام من گفتم درد می کنه و ایشون گفتن سالمه! خلاصه ماه رمضون امسال تا ساعت یک و نیم شب ایشون رو نگه داشتم قم که دندونامو پر کنه! حالا به تر که نشد هیچ واقعا بدتر شده! دکتر می گه عقلت داره در میاد! دوسالی هم طول می کشه! ببینم شماهام عقل دارید؟ یعنی دوسال تمام درد کشیدید؟؟؟

راستي ما ديگر راستي راستي پيشي شديم! تا حالايش كه خيلي خوش گذشت! چه استفاده‌ها كه ندارد اين نام پيش‌دانش گاهي!روز اول نه دوم مهرمان کرکره خنده بود! از شرح ِما وقع معذورم!
عجب سالی بشود امسال!
رمان اسماعیل را هم در این هیری بیری خاندم افاضاتش را موکول می نایم به وقتی دِگر!---->معلومه داشتم ادبیات می خوندم نه؟!

كنكور٬ تهران٬ پلي‌تكنيك، مهندسي پزشكي ...آغوشتان را باز كنيد كه دارم مي‌آيم!
آها يه چيز ديگه همين روزها تولد روشن است! روشن عزيزم يك ساله مي شود!
مي خاستم برايش تولد بگيرم كه با اين اوضاع فعلا لغو است! ولي شما تبريك‌هايتان را بگوييد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 15:55  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت