|
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
|
|
|
|
||||
|
سلام. به نظر من روحاني كاروان خيلي مهمه! درسته كه اون فضا خودش به آدم كمك مي كنه ولي يك روحاني كاروان خوب مي تونه خيلي مفيد باشه! كاروان ما هم خدا رو شكر يه روحاني خيلي خوب داشت.(اينو تو سفر كربلا فهميدم!واقعا جاي يه روحاني خوب خالي بود!علي الخصوص كه بابا هم همراهمون نبود!) البته اول قرار بود كه آقاي قرائتي روحانيمون باشند كه فكر مي كنم با اطلاعات قرآني كه ايشون دارند خيلي جالب مي شد ولي خب الانم از اين كه آقاي يزدي به جاي ايشون اومدن ناراحت نيستم! البته بگم اقاي يزدي مشهدي هستند نه يزدي!!! ايشون وقت زيادي رو براي كاروان مي ذاشتن. مي خام سلسله پست هايي رو به جلسات صبحانه مون اختصاص بدم! حالا فكر نكنيد ماه رمضونه از روي گرسنگي رفتم سراغ صبحانه!!! در طول اين دو هفته معمولاساعت 5 يعني يه كمي بعد از نماز صبح به اتفاق كاروان يه جا جمع مي شديم و سراپا گوش در خدمت آقاي يزدي! توي مكه محل قرارمون زير مهتابي سبزه بود! نه نه اشتباه نكنيد منظورم كله پاچه اي نيست! آخه اون جا كه ايران نيست هر جا مهتابي سبزه كله پاچه اي باشه!!! تو مدينه هم محل قرارمون بين الحرمين بود. خارج از حياط مسجدالنبي بين درب جبرئيل و بقيع، كنار "مركز صحي باب جبرئيل" ! روز اول كه تندي خودمونو به هتل رسونديمو با كله رفتيم تو دسشويي ها و وضو گرفتيم و هوا تاريك روشن بود كه نماز خونديم! بعدم كه رفتيم مسجد و از قرار صبحانه خبري نبود! آخه روز اول بدجوري نديدبديد بوديم! مگه مي شد هنوز نرفته از مسجد بياييم بيرون! روز دوم به محل قرار مي ريم. فقط آقاي آخوند زاده و كاشاني(مديرو معاون كاروان) و يزدي اون جا بودن ! عملا قرار به هم مي خوره. بابا و حسين و علي آقا مي رن بقيع . پدرجونم كه اصلا معلوم نيست كجاست! من و مامانم و عمه جون هم همون پايين زيارت نامه هاي بقيع رو مي خونيم. ولي من دارم به معماريش نگاه مي كنم! اين جلو كه ايستاديم بقيع بالاتر از سطح زمينه. مركز صحي باب جبرئيل و يه سري مغازه زير بقيع قرار دارن! يه كمي جلوتر بقيع هم سطح زمين ميشه! و من در تعجبم كه چه طور زير آرامگاه ساختمون ساختن؟! يعني..... نه زهرا ٬ بازم از اين فكراي اجق وجق!!! ولي شنيدم اينا جسد مرده هاشونو با اسيد تجزيه مي كنن! يعني چه جوريه؟ يه سيستم پيشرفته زير قبرستون كه داخل قبرها اسيد مي كنه؟!!! زيارت از اين پايين يا اون بالا خيلي فرقي نمي كنه! كساني كه اين جا هستند رو كما بيش مي شناسم ولي حتا نمي دونم تو كدوم محدوده هستن! يه قسمت از قبرستان آرامگاه عمه هاي رسول يعني صفيه و عاتكه هست. صفيه خاهر حمزه (ع) كه تو جنگ احد و جنگ خندق خودي نشون داد . انگار يه سنته كه هر جا سيدالشهدايي هست شيرزني هم كنارش هست! عاتكه را فقط با خاب عجيبش مي شناسم! خابي كه فكر مي كنم به تازگي (در يكي از شب هاي رمضان) ديده! او خاب ديد "مردي به مكه مي آيد و فرياد مي زند: مردم به سوي قتلگاه خود بشتابيد! سپس به بالاي كوه ابوقبيس مي رود و قطعه سنگ بزرگي پرتاب مي كند. تكه تكه مي شود و هر قطعه به خانه اي از قريش مي رود و در مكه سيلاب خون جاري مي شود!" ابوجهل كه ابو حكم ِ كفر است مي گويد اگر خاب تا سه روز تعبير نشود در پيماني ، بني هاشم را دروغ گوترين طايفه مي ناميم! درست در سومين روز پيك ابو سفيان در شهر فرياد مي كشد: مردم، كاروان خود را دريابيد! و بزرگان قريش تصميم به جنگ مي گيرند! شب هفدهم رمضان لشكر قريش به بدر مي رسد. لشكري كه پيامبر آنان را بين 900 تا 1000 نفر تخمين مي زند! در طرفي ديگر روي همين شن هاي نرم بدر ، پيامبر و 313 مسلمان حضور دارند! شب عجيبيست! شب بزرگيست! شب پر استرسيست! شب پر آرامشيست! اسلام دين نويست! حكومت تازه برپاشده ايست! اين جنگ مسلحانه شايد براي هميشه....! نه! وحي الهي آسمان را به زمين دوخته! باران رحمت الهي هم قلب هاي مسلمانان را محكم مي كند هم خاك نرم بدر را! آرامش زيبايي در دل مسلمانان خانه كرده ! آنان به وعده ي كمك 1000 فرشته اطمينان دارند! و در همين شب است كه دل هاي كافران آتشفشان شده است! (9تا 11 انفال) صبح روز هفدهم رمضان! مصطفا(ص) نگاهش به آسمان است: " پروردگارا اگر اينان كشته شوند پرستش نخاهي شد" وچنين سيلاب خون در قريش جاري گشت و خاب عاتكه تعبير گرديد! جنگ تمام شد و نتيجه اش مسلماني امروز من و توست! و نيك است صدقه دادن و شكر گزاري در اين شب و روز و به ياد آوردن: "اذ انتم قليل مستضعفون في الارض تخافون ان يتخطفكم الناس فئا واكم و ايدكم بنصره ورزقكم من الطيبات لعلكم تشكرون"
*** *** *** پف بيوتن هم كم كم داره مي خابه! بيوتن من هم كه از همون روزاي اول كه از خونه رفت بيرون هنوز برنگشته! دست به دست مي گرده و معلوم نيست كجاست! من هم يه بار خوندمشو ديگه نديدمش! يه بار ديگه بهش فكر كردم! بيوتن يه ملغمه ي هنر مندانه بود! با خاندنش هم به ياد "روي ماه خدا را ببوس" ميفتد هم به ياد "كوري" و چه قدر شبيه نوشته هاي جلال است! انصافانه كه نگاه كنيم گفتگوهايش حرف نداشت! در من او وداستان سيستان ، نويسنده آن قدر شخصيت ها(چه واقعي چه غير واقعي) را مي شناخت كه تمام داستان از رفتار هاي طبيعي آن ها شكل مي گيرد! ولي در بيوتن فكر مي كنم خود نويسنده هم آن ها را نمي شناسد! فكر مي كنم اميرخاني هم كم كم داره "يارو " مي شه! *** *** *** اين جا داره بو مياد! بوي يه ساختمون قرمز! زندانيايي كه تو انفرادي هستن رو هر از چندگاهي مي برن اون جا! نه نه ، زندانيا خودشون مي رن! ساختمون قرمز اتاق شكنجه داره! اتاقاي تاريك كه هر كدوم يه تابلوي شكنجه دارن! زندانيا عقلشون كم نيست كه مي رن اون جا! آخه اون جا مي شه زندان بان رو ديد و ازش پرسيد كه چه قدر تا پايان اسارت باقيست! و زندان بان مدت هاست كه كلمه ي آزادي رو از فرهنگ لغاتش حذف كرده! برايم خيلي دعا كنيد! هرچند آن قدر با محبسم خو گرفته ام كه فكر آزادي را از سرم دور كرده ام! اين جا كنج اين سلول جايم خوش است! اصلا با او دوست شدم! ولي از ساختمان قرمز و زندان باني كه دوستش دارم مي ترسم! شنيده ام كه زندان بان به مسافرت رفته! يعني ممكن است نوبتم به روز ديگري موكول شود! اين يعني استرس ِ مضاعف! و در همين نقطه(ریشه ی مصاعف!) است كه تابع بازگشت دارد! يك نقطه ي بحراني! ولي من كه تابع نيستم! متغيّر مستقلّم! هِ ! زهي خيال باطل! چرا فكر مي كنم تابع نيستم در حالي كه پارسال اين موقع به همه مي گفتم براي مامان جونم دعا كنيد حالا مي گم براي خودم! ویراستار: آقا رضا!!!
+
نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:10 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||