تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
سلام. چند بار این پستو نوشتم پاک شد! هردفعه هم یه جور! آخرش چی از آب در میاد خدا می دونه!

                                                   حالا برعکس!
      اندک اندک جمع مستان می رسنـــد                 اندک اندک جمع مستان می رسنـــد
                      دلنوازان ناز نازان در ره اند                گل‌عذاران از گلستان می رسنـ
       اندک اندک زين جهان هست و نيست               نيستان رفتند و هستان می رسنـــد
               جمله دامن‌های پر زر هم‌چو کان              از برای تنگ‌دستان می رسنـــد
                لاغران خسته از مرعای عشــق             فربهان و تندرستان می رسنـــد
                   جان پاکان چون شعاع آفتــاب              از چنان بالا به‌پستان می رسنـــد
                   خرم آن باغی که بهر مريــمان             ميوه‌های نو ز مستان می رسنـــد
       اصلشان لطف‌ست و هم واگشت لطف             هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد
         آخ جون! مسافرا دارن میان! ولی یه چیزی میگم این حج همش چند روزه پس این سازمان حج و زیارت چرا این طوری می کنه؟!!!  یک ماااااااااااااااااااااااااااااه! خیلی طولانیه!نمی گه ملت خونه زندگی دارن؟! (این شعرو کاملشو آقا سلمان تو کامنتای قبلی گذاشته بودند)

                                                              ***

سرمو که بلند می کردم دل و رودم می خاست بیاد بالا. ناچار تو اتوبوس فاتحه ای خوندم و البته از تو ضیحات آقای یزدی که ظاهرا در مورد حضرت خدیجه (س) صحبت می کردن بی نصیب موندم! بعدا از طرف خیابون عزیزیه به قبرستان ابوطالب رفتم که اون جارو ببینم. به عرفات که رسیدیم حالم به تر بود به علاوه این جا رو دیگه نمی شد ازش گذشت!
من وبابا زیر سایه ی درختی در صحرای عرفات به همراه بقیه کنار جبل الرحمة ایستادیم و آقای یزدی در مورد این صحرا و وجه تسمیه و یه سری چیزای دیگه تو همین مایه ها صحبت کردن. الان نمی تونم بنویسم ولی به کتاب "آثار اسلامی مکه و مدینه" نوشته ی آقای رسول جعفریان یه نگاهی بندازید(جدید ترین ورژنشو از نشر مشعر بگیرید.) بعد مدیر کاروان گفتند نیم ساعت این دوروبرا بگردید بعدش می ریم مزدلفه. بابا گفت من و حسین می ریم بالای کوه(کوه که چه عرض کنم چند رحمت به همین صخره های پشت حیاط مدرسه خودمون!) منو می گی جلوشون راه افتادم بریم کوه! به نوکش که رسیدیم یه نگاه انداختم شدم! "پس صحرا کو؟" یه پارک جنگلی که درخت های دوردستش بزرگ و جلویی ها نهال بودن! لابه لای درختا زمین سنگ فرش شده بود و تیرهای کاشته شده نشان از روشنایی شب این صحرا داشت و گله به گله سرویس دستشویی بود!
یه چیزی که تازه اون جا فهمیدم این بود که اون دعا رو امام حسین (ع) در یکی از سفرهای حجشون خوندن(فکر کنم سومسن سال امامتشون)! بعضی از مداح ها اینقدر پیازداغشو زیاد می کنن که من تا اون موقع فکر می کردم امام این دعا رو در اخرین سفرشون خوندن و بعد از این هم به سوی کربلا حرکت کردند!!!

واما اصل مطلب!
فقه در خصوص مناسک حج در مورد عرفات و مشعر و منا فقط وقوف رو لازم دونسته. روحانیمون می گفت تو اون چند روز هرکاری می شه کرد مثلا فقط خابید(!) ولی حضور لازمه.پس تا این جه من فهمیدم که راز و نیاز و عبادت واجب نیست.
حالا به این آیات توجه کنید:(بقره/۱۹۸/۱۹۹/۲۰۰/۲۰۳)
فإذا افضتم من عرفات فاذکروالله عندالمشعرالحرام واذکروه کما...
ثم افیضوا من حیث افاض الناس واستغفروالله.....
فاذا قضیتم مناسککم فاذکروالله ....
واذکروالله فی ایام معدودات فمن تعجل فی یومین فلا اثم علیه ومن تاخر فلا اثم علیه لمن اتقی....
خب این آیات صریحا دارن می گن باید تو اون چند روز علاوه بر وقوف عبادت هم انجام بدیم!
آقای یزدی در این مورد گفتند شاید چون تو هروقوف یه نماز واجب خونده می شه کفایت بشه.
من می گم گیرم که این طور باشه ولی خانوما که شب تا صبح تو مشعر نمی مونن ! خانوما از عرفات حرکت می کنن از مشعر می گذرن یه راست می رن منا پس نمازی تو مشعر نمی خونن!
من می خام بدونم با توجه به تاکید آیات چرا در مناسک حج وجوبی برای عبادت تو اون چند روز ذکر نشده؟
                                                     ***
برگی از دفتر دیفرانسیل:
""گزاره ی درست۱:(!)
انگارکنیم تابع f گل نخطهa مشتق پذیرباشه اون وقت f توک aپیوسته إ
""

                                                     ***
اگر دیر بروید سر کلاس از اول تا آخرش هم با هم صحبت کنید و بخندید جلوی چشم معلم به جای مسئله حل کردن تو دفتر هندسه تحلیلیتون نقاشی بکشید و بیرونتون نکنه چی کار می کنید؟؟؟

                                                      ***
نسیم جان راست می گوید!
                                                     ***
اصلا به مناسبت ها نرسید! غزه، قدیر، شب رصدی صددرصد ابری، بهار ، ایران ، جهان ....                                               

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 20:19  توسط زهرا قیومی  | 

اندک اندک   اندک اندک جمع مستان می روند
اندک اندک   اندک اندک می پرستان می روند

                          دل نوازان نازنازان در رهند          گل ازاران گل عذاران به گلستان می روند

اندک اندک   اندک اندک جمع مستان می روند
اندک اندک   اندک اندک می پرستان می روند

                 اندک اندک زین جهان هست و نیست    هستان رفتند و نیستان می رسند 

اندک اندک   اندک اندک جمع مستان می روند
اندک اندک   اندک اندک می پرستان می روند

خوش به حالشون! همشون سوار اتوبوس شدن. چند روز دیگه همینا همشون با لباس سفید سوار یه اتوبوس می شن پیش به سوی عرفات...
بعد از هر جلسه با ذوق و شوق چیزایی که بهشون می دادن رو بهم نشون می داد ! منم تو دلم می گفتم خوش به حالت!
برایش سوال طرح می کردیم:
"اسم هتلتون تو مدینه؟
۱.مودة صفا         ۲.مودة مروه            ۳.مودة دوبردرون(تلفظ قمی دوبرادران٬ نام کوهی در قم! با کسر ب و جزم ر و فتح ب)

بالاخره مسافر ماهم رفت! من ماندم و خانه و زندگی!

                                                             ***
روشن هم کم کمک دارد از من جدا می شود! ولی لازم نیست که مثل مرحومان لاله و لادن بریم سنگاپور! وقتی بهار بیاد مثل بچه آدم از هم جدا می شیم !بهار داره میاد!
با روشن خیلی خاطره دارم! روشن خاهر خوبی بود! خیلی چیزا بهم یاد داد!

                                                            ***
اولین سنجش را افتضاح دادم! یکی یه حرفی بزند که منم مثل سوسن متحول بشم برم بدرسم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 15:43  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.
***‌ *** ***
این جا مرا به یاد مسجدالحرام می اندازد نه به خاطر این که امام صادق(ع) گفتند این جا مکه دوم است(دقیقا نمی دانم یه چیزی تو این مایه ها بود) که به خاطر معماری اش. دورتا دور مسجد سرپوشیده است با کنگره هایی درست شبیه مسجدالحرام ٬ وسط سرباز است و سنگ فرش سفیدش نور را بدجوری به چشمت منعکس می کند درست مثل مسجدالحرام اول از همه پشت مقام ابراهیم نماز می خانیم . بعد دکّة القضاء و بیت الطشت و دکّة المعراج و بعد توبه گاه آدم(ع). مقام نوح(ع) و مقام امام سجّاد(ع) و مقام امام صادق(ع) ٫٬ نمازها و دعاهای هرکدام را اضافه کن به زیارت عمّار یاسر و مسلم بن عقیل و هانی بن عروه که همه باید در یک نصفه روز انجام شود! موقع انجام اعمال هر مقام آن قدر عجله می کنیم که یک نماز را یک رکعتی می خانم!      
مسجد دو محراب دارد. به طرف یکیشان می روم. صدای اذان بلند می شود٬ مردّد می شوم.یک لحظه تصوّر کافیست تا دورکعت نمازش را غنیمت بشماری! جایی که علی(ع) در شب هایش نافله خاند و در سحرهایش مناجات کرد!
برای سومین بار در مسافرت نماز واجبم را تمام می خانم. بعد از نماز ظهر و عصر به سمت محراب اصلی می روم. یک منبر سنگی آن جلوست. از منبر تا تیغه ای که محراب را زنانه و مردانه کرده طنابی کشیده شده است. وسط منبر شکافیست به اندازه ی یک نفر.صف می بندیم. خانم ها به نوبت از شکاف رد می شوند و دستی به محراب می کشند و می روند. وقتی که جلوی محراب شبکه ی ضریح مانند نصب کنند و داخلش چراغ سبز روشن کنند همین می شود! مردم به جای این که در محراب نماز بخانند به آن دست می کشند!
در فشار جمعیت خانمی می پرسد "به کجا می رویم؟" عده ای می خندند! شخصی جواب می دهد " آن جا محلّ ضربت خوردن امام(ع) است.
به شکاف می رسم. کسانی که قدشان به نسبت بلندتر است باید خم شوند. پشیمان می شوم ولی راه برگشتی نیست.زانو هایم را خم می کنم .فشار آن قدر زیاد است که می ترسم دست های روشن بشکند! شاید همین فشار زیاد است که همه چیز را در سرم به هم می ریزد!
در ذهنم اول كسي مي گويد به محل ضربت مي رويم و بعد آن خانم مي‌گويد به كجا مي رويم؟! من تكرار مي كنم به كجا مي روم؟! چرا مي روم؟!
 ـ آخر مكان مقدّسيست ٬ علي(ع) در آن نماز خانده ٬ علي(ع) در آن پيروز شده (فزت وربّ الكعبه)
خودم جواب مي دهم: همين جاست كه علي(ع) را از دست داديم ٬ همين جاست كه بلاي عُظما بر بشر نازل مي شود!
به محراب مي رسم.تصور شميشر خوردن به سر يك انسان معمولي هم حالت را بد مي كند چه رسد به... نمي خاهم به آن دست بزنم.منتظرم جمعيت مرا به بيرون هل دهد. خانمي تسبيحش را به من مي دهد تا به محراب بمالم و به او بدهم. نمي دانم چه كنم . تسبيحش را به محراب مي كشم و به او مي دهم. از آن جا دور مي شوم و كمي عقب تر روبه روي محراب نماز مي خانم...
  وهنوز نمي دانم كجا نماز مي خانم!!!

***   ***   ***

آن سالی که مخاطب خدا شدم و شروع به روزه گرفتن کردم ماه رمضان اواخر آذر و اوایل دی بود! اذان صبح دیرتر بود و اذان مغرب حول و حوش ساعت ۵ ! صبح مدرسه بودم و بعد از ظهر را تا اذان می خابیدم ! تازه همونشم بعضی وقتا زورم بهش نمی رسید! 
امروز که آقای خامنه ای به دخترایی که سال اولی بودند تبریک گفتند یاد اون موقع ها افتادم!
منم به همشون تبریک می گم. سال قشنگیه!

***  ***  ***

 ابتدایی بودم مثل همه شماها همون کتابای فارسی قدیمی که روش به تعداد سال تحصیلی گل بود رو خوندم. همه ی اجزای کلمه و حتا نشانه های جمع به کلمه چسبیده بودند و "ی"میانجی رو مثل یک ۶ کوچولو بالای حرف می ذاشتیم.
ما رفتیم راهنمایی و کتابای ابتدایی "بخانیم بنویسیم" شدند وتغییراتی که در اون کتاب ها ایجاد شد به کتابای ماهم نفوذ کرد. اول قرار شد که دیگه نشانه های جمع رو به کلمه نچسبونیم و ی میانجی رو کامل بنویسیم. بعد سیستم جدا نویسی شروع شد . کلمه ها بدون هیچ قاعده ای تغییر کردن . بعضیا جدا شدن و بعضیا سر هم موندن! موقع امتحان املا به جای این که به حروف مشترک کلمات توجه کنیم لیست هایی تهیه می کردیم که فلان و فلان و فلان کلمه جدا نوشته می شن و فلان و فلان و فلان سر هم! تازه قضیه وقتی بدتر شد که بعضی کلمه ها تو کتابای ادبیات دو سال مختلف به شکل های مختلف نوشته می شدن! مثلا یه سال باید می نوشتیم "قلم رو" سال بعد می نوشتیم "قلمرو" ! علاوه بر این هرج و مرجی هم تو کتابای غیر از ادبیات بود! نمي دونم حالا جدا نوسی تا چه حد قانونمند شده ولی برای من هیچ قانونی وجود نداره! اصل رو روی جدا نویسی گذاشتم ولی ممکنه یه وقتایی یه جور دیگه بشه! "خوا" رو هم "خا" می نویسم چون که خوا دیگه تلفظ نمی شه پس باید حذف بشه! حسنا رو حسنا می نویسم مصطفا رو مصطفا می نوسیم و... واین ها هیچ ربطی به رسم الخط امیرخانی نداره!

*** *** ***
توصیه های مقام معظم رهبری در ماه رمضان که یه دوست برام فرستاده. بند اولشو بخونید. نکته کنکوری داره! همون که مشاورا می گن. سوال ریاضی رو بخونید اگه حل نشد برید سوالای دیگه رو حل کنید و بیایید دوباره بخونید چند بار بخونید ذهن ناخودآگاهتون خودش حل می کنه!
التماس دعا.

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 17:55  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

به نظر من روحاني كاروان خيلي مهمه! درسته كه اون فضا  خودش به آدم كمك مي كنه ولي يك روحاني كاروان خوب مي تونه خيلي مفيد باشه! كاروان ما هم خدا رو شكر يه روحاني خيلي خوب داشت.(اينو تو سفر كربلا فهميدم!واقعا جاي يه روحاني خوب خالي بود!علي الخصوص كه بابا هم همراهمون نبود!) البته اول قرار بود كه آقاي قرائتي روحانيمون باشند كه فكر مي كنم با اطلاعات قرآني كه ايشون دارند خيلي جالب مي شد ولي خب الانم از اين كه آقاي يزدي به جاي ايشون اومدن ناراحت نيستم! البته بگم اقاي يزدي مشهدي هستند نه يزدي!!! ايشون وقت زيادي رو براي كاروان مي ذاشتن. مي خام  سلسله پست هايي رو به جلسات صبحانه مون اختصاص بدم! حالا فكر نكنيد ماه رمضونه از روي گرسنگي رفتم سراغ صبحانه!!! در طول اين دو هفته معمولاساعت 5  يعني يه كمي بعد از نماز صبح به اتفاق كاروان يه جا جمع مي شديم و سراپا گوش در خدمت آقاي يزدي!

توي مكه محل قرارمون زير مهتابي سبزه بود! نه نه اشتباه نكنيد منظورم كله پاچه اي نيست! آخه اون جا كه ايران نيست هر جا مهتابي سبزه كله پاچه اي باشه!!!

تو مدينه هم محل قرارمون بين الحرمين بود. خارج از حياط مسجدالنبي بين درب جبرئيل  و بقيع، كنار "مركز صحي باب جبرئيل" !

روز اول كه تندي خودمونو به هتل رسونديمو با كله رفتيم تو دسشويي ها و وضو گرفتيم و هوا تاريك روشن بود كه نماز خونديم! بعدم كه رفتيم مسجد و از قرار صبحانه خبري نبود! آخه روز اول بدجوري نديدبديد بوديم! مگه مي شد هنوز نرفته از مسجد بياييم بيرون!

روز دوم به محل قرار مي ريم. فقط آقاي آخوند زاده و كاشاني(مديرو معاون كاروان) و يزدي اون جا بودن ! عملا قرار به هم مي خوره. بابا و حسين و علي آقا مي رن بقيع . پدرجونم كه اصلا معلوم نيست كجاست! من و مامانم و عمه جون هم همون پايين زيارت نامه هاي بقيع رو مي خونيم. ولي من دارم به معماريش نگاه مي كنم! اين جلو كه ايستاديم بقيع بالاتر از سطح زمينه. مركز صحي باب جبرئيل و يه سري مغازه زير بقيع قرار دارن! يه كمي جلوتر بقيع هم سطح زمين ميشه! و من در تعجبم كه چه طور زير آرامگاه ساختمون ساختن؟!  يعني..... نه زهرا ٬ بازم از اين فكراي اجق وجق!!! ولي شنيدم اينا جسد مرده هاشونو با اسيد تجزيه مي كنن! يعني چه جوريه؟ يه سيستم پيشرفته زير قبرستون كه داخل قبرها اسيد مي كنه؟!!!  زيارت از اين پايين يا اون بالا خيلي فرقي نمي كنه! كساني كه اين جا هستند رو كما بيش مي شناسم ولي حتا نمي دونم تو كدوم محدوده هستن! يه قسمت از قبرستان آرامگاه عمه هاي رسول يعني صفيه و عاتكه هست. صفيه خاهر حمزه (ع) كه تو جنگ احد و جنگ خندق  خودي نشون داد . انگار يه سنته كه هر جا سيدالشهدايي هست شيرزني هم كنارش هست!

عاتكه را فقط با خاب عجيبش مي شناسم! خابي كه فكر مي كنم به تازگي (در يكي از شب هاي رمضان) ديده! او خاب ديد "مردي به مكه مي آيد و فرياد مي زند: مردم به سوي قتلگاه خود بشتابيد! سپس به بالاي كوه ابوقبيس مي رود و قطعه سنگ بزرگي پرتاب مي كند. تكه تكه مي شود و هر قطعه به خانه اي از قريش مي رود و در مكه سيلاب خون جاري مي شود!"

ابوجهل كه ابو حكم ِ كفر است مي گويد اگر خاب تا سه روز تعبير نشود در پيماني ، بني هاشم را دروغ گوترين طايفه مي ناميم!

درست در سومين روز پيك ابو سفيان در شهر فرياد مي كشد: مردم، كاروان خود را دريابيد!

و بزرگان قريش تصميم به جنگ مي گيرند!

شب هفدهم رمضان لشكر قريش به بدر مي رسد. لشكري كه پيامبر آنان را بين 900 تا 1000 نفر تخمين مي زند!  در طرفي ديگر روي همين شن هاي نرم بدر ، پيامبر و 313 مسلمان حضور دارند! شب عجيبيست! شب بزرگيست! شب پر استرسيست! شب پر آرامشيست! اسلام دين نويست! حكومت تازه برپاشده ايست! اين جنگ مسلحانه شايد براي هميشه....! نه!

وحي الهي آسمان را به زمين دوخته!

باران رحمت الهي هم قلب هاي مسلمانان را محكم مي كند هم خاك نرم بدر را! آرامش زيبايي در دل مسلمانان خانه كرده ! آنان به وعده ي كمك 1000 فرشته اطمينان دارند! و در همين شب است كه دل هاي كافران آتشفشان شده است! (9تا 11 انفال)

صبح روز هفدهم رمضان! مصطفا(ص) نگاهش به آسمان است: " پروردگارا اگر اينان كشته شوند پرستش نخاهي شد"

وچنين سيلاب خون در قريش جاري گشت و خاب عاتكه تعبير گرديد!

جنگ تمام شد و نتيجه اش مسلماني امروز من و توست!

و نيك است صدقه دادن و شكر گزاري در اين شب و روز  و به ياد آوردن:

"اذ انتم قليل مستضعفون في الارض تخافون ان يتخطفكم الناس فئا واكم و ايدكم بنصره ورزقكم من الطيبات لعلكم تشكرون"

 

***   ‌‌‌***   ***

پف بيوتن هم كم كم داره مي خابه! بيوتن من هم كه از همون روزاي اول كه از خونه رفت بيرون هنوز برنگشته! دست به دست مي گرده و معلوم نيست كجاست! من هم يه بار خوندمشو ديگه نديدمش! يه بار ديگه بهش فكر كردم! بيوتن يه ملغمه ي هنر مندانه بود! با خاندنش هم به ياد "روي ماه خدا را ببوس" ميفتد هم به ياد "كوري" و چه قدر شبيه نوشته هاي جلال است! انصافانه كه نگاه كنيم گفتگوهايش حرف نداشت! در من او وداستان سيستان ، نويسنده آن قدر شخصيت ها(چه واقعي چه غير واقعي) را مي شناخت كه تمام داستان از رفتار هاي طبيعي آن ها شكل مي گيرد! ولي در بيوتن فكر مي كنم خود نويسنده هم آن ها را نمي شناسد! فكر مي كنم اميرخاني هم كم كم داره "يارو " مي شه!  

***   ***   ***  

اين جا داره بو مياد! بوي يه ساختمون قرمز! زندانيايي كه تو انفرادي هستن رو هر از چندگاهي مي برن اون جا! نه نه ، زندانيا خودشون مي رن! ساختمون قرمز اتاق شكنجه داره! اتاقاي تاريك كه هر كدوم يه تابلوي شكنجه دارن! زندانيا عقلشون كم نيست كه مي رن اون جا! آخه اون جا مي شه زندان بان رو ديد و ازش پرسيد كه چه قدر تا پايان اسارت باقيست! و زندان بان مدت هاست كه كلمه ي آزادي رو از فرهنگ لغاتش حذف كرده! برايم خيلي دعا كنيد! هرچند آن قدر با محبسم خو گرفته ام كه فكر آزادي را از سرم دور كرده ام! اين جا كنج اين سلول جايم خوش است! اصلا با او دوست شدم! ولي از ساختمان قرمز و زندان باني كه دوستش دارم مي ترسم!

شنيده ام كه زندان بان به مسافرت رفته! يعني ممكن است نوبتم به روز ديگري موكول شود! اين يعني استرس ِ مضاعف! و در همين نقطه(ریشه ی مصاعف!) است كه تابع بازگشت دارد! يك نقطه ي بحراني! ولي من كه تابع نيستم! متغيّر مستقلّم!

هِ ! زهي خيال باطل! چرا فكر مي كنم تابع نيستم در حالي كه پارسال اين موقع به همه مي گفتم براي مامان جونم دعا كنيد حالا مي گم براي خودم!

ویراستار: آقا رضا!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:10  توسط زهرا قیومی  | 

سلام

                                                  مولاي يا مولاي

پروردگارم با حمد تو، درِ ستايش را باز مي كنم كه نيك مي دانم يگانه خالقي و بي همتا قادري و يكتا همدم تمام لحظاتم!

اي راهنماي سرگشتگان درود فرست بر وارث رحمتت ،امين وحيت

و درود فرست بر رستگار اين شب هاي بزرگ و اهلب بيت پاكش

خداي من ، اين چه لطفيست؟! هر بار كه بر قامت گناه مي تنم ، تو بهانه اي براي ريختن مهرت در وجودم ، پيش رويم مي 

گزاري 

گفت و گوي تو و موسا (ع) چه قدر برايم دل نشين بود!

چه قدر دوست داشتم از من هم مي پرسيدي «اين چيست كه در دست توست؟»  و من هم مانند موسا به جاي آن كه يك كلمه جواب گويم با جان و دل برايت توضيح مي دادم «اين عصاي من است؛ به آن تكيه مي كنم و با ان براي گوسفندانم برگ مي تكانم ومرا منافعي ديگر در آن است!»

باز هم يادم رفته بود كه تو هميشه به يادمي و هرگاه كه نجوا كنم صدايم را مي شنوي!

مرا به ميهمانيت دعوت كردي كه اين ها را به يادم اوري!

مولاي من ؛ تو غني هستي و من سائل

اي رازق من ، مرزوق تو هر چه بخاهد تنها و تنها از تو مي خاهد       

خداي من ، چه بخاهم كه حتا خير و صلاح خويش ندانم؟! موسا راست مي گفت: 

                     «انّي لما انزَلتَ إلَيّ مِن خَيرٍ فقير»                                         

                                            *         *         *

برای این که بری مهمونی دوست اول باید ماه رو ببینی!

من هم دیدم ٬ اونم نه هلالشو بلکه کامل کامل! ۲۹ خرداد ٬ ۱۴ جمادی الثانی ٬ فرودگاه مدینه ٬ موقعی که کاروان منتظر ساک ها و چمدون ها بودند ٬ رفتم بیرون ٬ به بالا نگاه کردم٬ ماه کامل ٬  کمی آن طرف تر زهره ٬ یه لحظه تعجب٬ این ها هم ماه و ستاره دارند(!) ٬ جالب است انسان بعد از کلی مسئله کروی حل کردن از دیدن ماه تو یه طول جغرافیاییه جدید ذوق کنه!!!

شاید مشکل اساسی تر از این حرف ها باشه! اونی که باید ببینیم ماه نیست!

یار بی پرده از در و دیوار ٬ در تجلیست یا اولی الابصار!

                                                 *         *         *

ولوله ای شده بو تو کلّه ـَم! فکرهای عجیب و غریب! به عکسم که تو شیشه ی اتوبوس افتاده بود نگاه می کردم.با احتیاط دستم رو جلوی صورتم می بردم تا مقنعه ـَم رو درست کنم. آقای آخوند زاده می گفت نگاه نکن! گفتم آقای یزدی گفت اشکال نداره!  یه توقف داشتیم ٬ توی بیابون٬ به بالا نگاه کردم٬ عقرب ٬ قلب العقرب قرمز! اولین خوشه ی ستاره ای که دیده بودم ام-۷ يا ام-۶ بود خوشه ي پروانه اي تو دم همين عقرب٬ مریخ که مدت ها ندیده بودمش ٬مثلث تابستاني هم بود ٬ شلياق و ذنب الدجاجه٬ ياد شب هاي رصدي و دوستاي نجومي افتادم٬ شبي كه من و منير با كلاه و پالتو و دستكش و شال گردن و... يه پتو هم دور خودمون كشيده بوديم! تو سرماي وحشتناك شب كوير! هي چايي مي خورديم و هي مي لرزيديم و هي به مولود غر مي زديم! مولود بي خيال اين حرفا با تلسكوپ ور مي رفت تا يه چيزي گير بياره! ياد بارش برساووشي افتادم٬ مامان معصومه برامون قهوه درست كرد كه خابمون نبره٬ قهوه كه چه عرض كنم مربّا! شهاب هايي كه با وجود عمر کوتاهشون هر كدوم يه اسم پيدا كردن!

اما اون شب فرق داشت! همه چيزا يه جوري شده بودن! حتّا ستاره ها!

امشب در دل نوري دارم٬ امشب در دل شوري دارم ٬ باز امشب در اوج آسمان٬ باشد رازي با ستارگانم٬...

                                                *      ‌    *         *

از مهماني كه مي خاهي بيرون بيايي دوباره بايد ماه را ببيني

نمي دانم آخر جمادي الثاني يا اول رجب المرجّب٬ از ميهماني بيرون نيامدم وبرنگشتم٬ به همين خاطر ماه را نديدم!

                                               *         *          *

ما امسال پیشی شدیم. پیشی های پارسال هم دانش جو شدن! هنوز نرفته نرفته دلم براشون تنگ شده! یادش به خیر راهنمایی بودیم همین دانش جوها چه قدر کوچولو بودن! چه قدر با هم دیگه شورش کرده بودیم! افطاری های مدرسه یادش به خیر! یه بار جمع شدیم تو کلاس ما! مدت ها طول کشید که کلاس به حالت اول برگرده! تو غذای نجمه سوسک گذاشتیم...

                                              


وزیر نیرو : قطعی برق در شهریور کم تر شده و از مهرماه دیگر نخاهیم د اشت!

          از کرامات شیخ ما این است           ٬            شیره را خورد و گفت شیرین است!

          از کرامات شیخ ماچه عجب            ٬            پنجه را دید و گفت وجب

         از کرامات شیخ ما آن است             ٬            برف را دید و گفت می بارد!

                                              *          *         *

                                             التماس دعای فراوان !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 16:45  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

۱/۴/۸۷  شب جمعه:

از مراسم دعای کمیل که در سالن اجتماعات هتل برگزار شد آمده ام. ساعت فكر مي كنم حدود ۱۲:۳۰ باشد. اولين شب جمعه در مدينه و اولين دعاي كميل در مدينه و در اين سفر آخرين! و بعد از اين را الله اعلم ! اصلا الله عالم! چون من چيزي نمي دونم كه حالا خدا بخاد به تر بدونه!

خب حالا انتظار داريد بگم خيلي عالي بود و به ترين دعايي بود كه تو عمرم خوندم و از اين جور چيزا؟نه جانم! طبق معمول جناب مداح محترم زد دعا رو خراب كرد! من نمي دونم اين مدح و روضه ي وسط دعا چه صيغه ايه ديگه! بابا جان اين دعا ها به اندازه ي كافي پربار و زيبا هستند، خودشون جاي تأمل دارند و مهم تر اين كه معتبرتر از هر سخن ديگه اي غير از قرآن هستند،چون سخن ائمه هستند والبته پيوندي محكم با آيات قرآن و برگرفته از همونا هستند! داري مي گي" الهي وربي من لي غيرك" يه دفعه طرف مي ره تو عاشورا!

هنوز هم فقط يك گوشي و كوله پشتي و قرآن و مفاتيح و سررسيد و كتاب مناسك و صهباي صفا و اماكن شناسي مكه ومدينه رودارم! چادر احرامم كه مي خاستم در تمام طول سفر باهاش نماز بخونم به همراه مسواك ها نخ دندونم وباقي وسايل و لباس ها در همان چمدان هاي مجهول المكان اند! ديشب خيلي منتظر مانديم ولي فهميديم كه بارها احتمالا اول به جده رفته واز اونجا هم به مشهد! قراره كه با اولين پرواز به سعودي بيان. اتاق ۴۱۴ (من و زهرا و زينب) واقعا ديدني شده! نمي دونم علي آقا طناب از كجا گير آوُرده ؛ طنابي كه از اون سر به اين سر اتاق وصل شده و همين لباسايي كه داريم هي مي شوريم هي مي پوشيم! مامان و عمه جون هم مجبورند براي روشن و زهرا كوچولو لباس بخرن!

                          *******               *******               *******

سلام.

توي سالن اجتماعات هستيم و آقاي يزدي ،روحاني كاروانمون، صحبت مي كنند. قراره فردا بريم مسجد شيعيان.                                                                                                                   

امروز جمعه بود نماز جمعه در مسجدالنبي برقرار. بازهم نوع جديدي از نماز!

نماز جمعه دو خطبه داشت ؛ كوتاه! مثل خطبه هاي آقاي مشكيني و با عربي سليس! امام جمعه مرتب از صحيح مسلم و صحيح بخاري حديث نقل مي كرد البته از قرآن و ترمذي هم استفاده كرد! اول توصيه به تقوا ؛مثل مال خودمون. بعدهم كه ايها المسلمون به ترين چيزها علم وعدل است! در خطبه اول در مورد بدي ِ ظلم ودر خطبه دوم در باره ي مظلوم و لزوم ياري مظلوم گفت. جالب اين كه وقتي در نفي ظلم صحبت مي كرد مسئله تعدد زوجات رو مطرح كرد :"فاِن خِفتُم اَلّا تعدِلوا فَواحِدهً اَو..." نساء/۳  كه كاملا به جا بود البته اگر رعايت بشه! وطرح آيات و رواياتي در مورد ظلم مثلا ظلم در روز قيامت به صورت تاريكي ظاهر مي شه. يا روايتي با اين مضمون: "اگر كسي ۷۰ كارخير انجام دهد امّا زندگيش با ظلم ختم شود جاي گاهش جهنم است واگر كسي ۷۰ كار شر انجام دهد ولي زندگيش به عدل ختم شود به بهشت مي رود! " نمي دونم اين روايت درسته يا نه چون به هر حال هر كار شرّي ظلم به نفس است! در خطبه ي دوم هم گفت از اعتقادات اهل سنّت(!!!) كمك كردن به مظلوم است!

در آخرهم خطبه را با دعا تموم كرد ودعاها آشنا بودند!: " خدايا اسلام و مسلمين را ياري كن كفر و كفار را خارو ذليل كن٬ خدايا ما را در رجب و شعبان ببخش٬ واين دعاي جالب : اللهم أيِّد ولي اَمرنا!!! نمي دونم منظورش كي بود ولي ما براي ولي امر خودمون آمين گفتيم! خدايا مسلمانان فلسطين و عراق و افغانستان را نجات بده و از حصار آزاد كن!!! عجب رويي دارن ، يه تكون به خودشون نمي دن! جلو روي پيامبر نشستن مي گن خدايا ياري شون كن!

قالوا يا موسي اِنّا لن ندخلها ابداً ما داموا فيها فاذهب أنت وربك فقاتِلا اِنا هاهنا قاعدون!

حالا حكايت امت پيامبر ما شده!


گاهي وقت ها با طمأنينه و آروم قدم هاي محكم برمي دارم؛ گاهي هم اين قدر تند قدم برمي دارم كه نمي فهمم پامو كجا مي ذارم اصلا انگاري رو هوا راه مي رم! ماها اغلب همين طوريم! بايد درست راه رفتن رو ياد بگيريم!

تازگي ها يه چيزي فهميدم: از بين تمام شهرهايي كه رفتم چه مذهبي و چه غير مذهبي قم بهترين جا براي زندگي كردنه! شب تولد امام حسين(ع) تو حرم حضرت ابوالفضل نشسته بودم كه يه دختر عرب نظرمو جلب كرد همون اول بيجكم گرفت كه عراقي نيست قيافش داد مي زد كه سعوديه! با ديدنش ياد مسجدالنبي افتادم چون شبيه يكي از شرطه ها بود! مي خاستم بپرم بغلش كنم! يه كمي با هم صحبت كرديم. از حساء احساء اومده بود مي گفت حساء احساء و قطيف و چند شهر ديگه در سعودي شيعه نشين هستند بعد من گفتم از قم اومدم حالا نوبت حوريه بود كه ذوق كنه و چشماش برق بزنه! وشروع كرد به ابراز ارادت نسبت به قم!

 نكته كنكوري:آدم نمي تونه يه روزه عادت هاشو تغيير بده! پس براي كنكوري زندگي كردن كمي زودتر تصميم بگيريد! علي ايّ حال دعا بفرماييد سفر پيش رو آخرين سفر اين تابستان باشه!

 روشن جان هم، كه مي خام سربه تنش نباشه ، خوبند سلام دارن خدمتتون ! تو اين هيري بيري دلم براي گنجويان تنگ شده! هرچند كه مي دونم اين بار يه جنگ جهاني رخ خاهد داد ولي چي كاركنم سابقه نداشته اين همه مدت نبينمش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 8:47  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

چگونه از بقيع بنويسم درحالي كه بقيع يك حد پيچيده است ! دركش سخت است!

اگر ديده هايت را جاي گذاري كني صفرصفرم مي شود! حقارت مي شود ! غربت مي شود!....

بقيع را بايد رفع ابهامش كني! آن وقت آن را آن طور كه هست مي بيني!

عظمت و شكوه وجلال!

بقيع مقدس و عزيز است حتي اگر با خاك يكسان شود ومناخه پست و زبون است حتي اگر روز و شب آبادش كنند!
بقيع خلوت نيست! هر زائري كه به اين سفر مي رود خود را جا مي گذارد و برمي گردد! وبقيع ميزبان اين زائران  است وقتي كه بعد از هرنماز از مسجدالحرام به مدينه مي آيند و پس از سلامي به پيامبر مهربان بدان جا مي رسند!

 حال اگر تنها تصويري كه از بقيع به ذهن داري پنجره هايش باشند چه مي كني؟!


يكي از روزها كه به بقيع رفتم .كمي عقب روبه روي پنجره ها ايستادم.خانم ها فقط مي توانستند جلو پنجره ها بايستند وجلو در را با طنابي از ورود خانم ها حفظ مي كردند!!!  جمعيت مدام جابه جايم مي كرد. ديدم جلو در ايستادم! با صداي مرد متوجه اين موضوع شدم! مرد جوان و قد بلندي كه دشداشه سفيد و مرتبي به همراه يك روسري شماخ(!) سفيد پوشيده بود.

ـــ خانم اين ها خرافات است، درخرافات فايده نيست! از خدا بخاه نه از بنده ي خدا!!!

ـــ بات قرآن سد :وابتغوا اليه الوسيله!

ـــ وسيله عملٌ صالح!

اين جمله را چند بار فرياد كشيد! و در حالي كه به درددل هاي شيعيان مي خنديد شروع به پراكندن جمعيت كرد: بين ما وخدا واسطه نيست ! حسن بنده ي خداست! خانم ها اين ها خرافات است.....   بي منطق بود و داد مي زد ، اجازه نداشتم با او بحث كنم وگرنه ...

او كه ادعاي اسلام مي كرد ، او كه لابد صحيحين را عين بلبل از حفظ مي خاند ، نمي دانم تا به حال چه قدر به حرف هايش واعتقاداتش و حتي اعتقاداتي كه برايش مضحك اند فكر كرده!

اي كاش مي توانستم جوابش را بدهم تا بفهمند  كه به نام سنت چه قدر از قرآن فاصله گرفتند!

مسئله ي درخاست براي شفاعت در دنيا (در آخرتش را اين ها قبول دارند) خيلي صريح در قرآن آمده آن جا كه برادران يوسف (ع) به يعقوب (ع) گفتند:

يا ابانا استَغفِر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين(۹۷ / يوسف)

وپاسخ پدر: سوف أستغفرُ لكم ربي انهُ هوالغفور الرحيم.

جناب وهابي پس مي بينيد كه ميان ما و خدا واسطه هست كه اگر نبود پيامبر خدا آن را تائيد نمي كرد!

در ثاني مي گوييد وسيله عمل صالح است؟ باشد قبول! مگر نديده ايد كه خداوند در مورد پسر نوح (ع) مي فرمايد: انه عملٌ غيرُ صالح!(هود /۴۶)

نمي گويد پسر نوح عمل غير صالح انجام مي دهد مي گويد او عمل غير صالح است! يعني آنقدر در گناه غرق شده كه خودش عين عمل غيرصالح است! ما هم اعتقادمون اينه كه ائمه(ع) ظهور عيني عمل صالح اند! خودِ عمل صالحند والبته بهترين واسطه !


نكته سفرنامه اي: اين داستان ادامه دارد!

نكته سياسي: امروز بچه ها عازم كنگره ي سمپاد شدند آن هم نه اصفهان بلكه كرج! ستاد تصميم گرفته پيش ها را نبرد ! از مريم مي پرسم ستاديعني چي؟ مي گويد خانم خداياري!

نكته كنكوري:آقاي ضميري مي گفت شما مجاز هستيد كه امسال به اندازه تلويزيون ببينيد ولي يادتون باشه تو ايران هر سريالي رو ده بار نشون مي دن اگه امسال نبينيد مي تونيد نه بار ديگه ببينيد!

نكته وبلاگي: تا به حال چندين نفر از دوستان در مورد قالب وبلاگ تذكر دادند ولي بگم كه من هيچ سررشته اي در اين مورد ندارم! اگه درست كردنش راحته خب لطفا كمكم كنيد ولي اگه دردسر داره...!

نكته...!ببخشيد باز طولاني شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 0:5  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

دراتاق سه نفري هتل بدرالمحمديه هستيم، من و زينب و زهرا! مي گفتند به حرم دور است ولي نزديك است! صداي نماز صبحشان مي آيد.اتاق بزرگ است وجلوي پنجره اش بنر ؛ بدين ترتيب هيچ منظره اي نداريم!البته با وجود اين وروجك(زهرا) اتاقمان خودش منظره اي تماشايي خاهد شد!

الان هم نمي دونم ساعت چنده ولي از پنج گذشته همه خابيدن منم بنا به وصيت عمو صالح داشتم ورزش مي كردم!!!

حالاهم بايد با مانتو بخابم! چون بارهامون نرسيدن ! ظاهرا اشتباهي رفتن جده! قراره ساعت هفت بريم حرم!

حالا با من همراه بشيد تا براي اولين بار به مسجدالنبي برويم! لحظاتي كه براي من اولين بار بود و آخرين بار!


سلام.

سلام الله علي رسول العالمين.

سعي مي كني آهسته گام برداري . كم كمك نزديك تر مي شوي ولي از همان اول خود را در حضور او مي بيني و مي داني كه تورا مي بيند  و مي داني كه تو را مي شناسد!

فاصله ي هتل تا مسجد النبي را كه طي مي كني به زمين زير پايت و آسمان بالاي سرت و هوايي كه در آن غوطه وري فكر مي كني!

به اين كه پا جاي پاي چه كساني مي گذاري! به اين كه اين جاهمان جاییست که ایات  نازل شده!

 چه قدر عظمت!  چه قدر نزدیک!

ایات قرآن و نزول بر پیامبر! وحالا تو در همان جا هستی و می دانی كه از میان ملائک می گذری !

اول از کنار بقیع رد می شوی... ساده  و ساکت و تعطیل !!!

مناره ها پيدا مي شوند و ...حالا تو در حياط مسجد النبي ايستاده اي! اگرچشمانت به انعكاس شديد نور از سنگ هاي سفيد توجه نكنند گنبد سبز را هم مي بيني! ودر تمام مدت جز تهليل و تكبير و صلوات چه داري كه بگويي؟

از سمت شرقي (بقيع) كه وارد شوي نزديك ترين درب زنانه درب ابي ذر است. (آقايون هم بهتره از درب قبا وارد بشن بعدا مي گم چرا)

اين جا خانه ي پيامبر تو و پيامبر تمامي عالميان است! اين جا محل قدوم انوار الهيست كه براي تو از عرش به فرش آمدند! وچه قدر مقدس است اين زمين !

پشت ديواري كه بين تو وآرام گاه است بشين. مبهوت شده اي!

پيامبر ؟ همان پيام بر خودمان؟ محبوب خداوند ؟ پدر امت؟!

ومگر كسي مي تواند در سلام دادن از رسول خدا پيشي بگيرد؟

چه مي كني؟ زبانت از ابهتش بند آمده!

مي گويد قرآن بخان!

سرت را با شرمساري پايين مي اندازي !   آب مي شوي ! ونداي " قال الرسول يا رب ان قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا " در سرت مي پيچد!

مي گويد با من بخان :

" لقد جائَكُم رسولٌ مِن انفسكم عزيزٌ عليه ماعنِتُم حريصٌ عليكم بالمومنينَ رئوفٌ رحيم "

آرام مي شوي ! جواب سلامي به پدر مهربانت مي دهي و قرآن مي خاني...


نکته

به دوستاني كه عازم هستند: اين وهابي ها مخصوصا تو بقيع علاقه زيادي به راهنمايي شيعيان علي الخصوص آقايون دارند!

يه بار كه رفته بودم زيارت ديدم دفترخاطرات يه نفر رو گرفتن وچون فارسي بلد بودن مي خوندن و مي خنديدن! بعد داشتن كلي مخ طرف رومي زدن كه چرا اين چيزا رو نوشتي!

خلاصه  اين كه حواستون باشه يه وقت كار به جايي نرسه كه بخان با عمل ارشادتون بكنن!

به همه دوستان:

حالا كه كنكوري شدم خوشحال مي شم كه غلط هاي املاييم رو متذكر بشيد ؛ البته من هميشه "خوا" رو خا مي نويسم!

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 10:14  توسط زهرا قیومی  | 

سلام!

واما سفرنامه! تو اولین قسمت می خام از قبل سفر بنویسم! اون روزها هم واسه خودش حال و هوای خاصی داره که خیلی قشنگه! نمی دونم مربوط به اولین سفره یا بازم تکرا می شه!

اضطراب و نگرانی ! هیجان ! شادی ! انتظار!

نگرانی برای این بود که برای عمره نه اسم نوشته بودم نه اصلا قصدشو داشتم!  تفکر غلطی که داشتم  این بود که باید بزرگ تر بشم و معرفت پیدا کنم بعد به این سفر برم!  ناراحت بودم از این که خودمو اماده نکردم و استرس داشتم و نگران بودم که آیا می تونم استفاده کنم یا نه!

ولی حالا فهمیدم که خیلی لازم بود! اتفاقا تو همین سنین باید رفت! اصلا می ریم اون جا که معرفت پیدا کنیم! ما هر چه قدر هم که خودمونو آماده کنیم بازم کمه! اصلا اگه بخایم به خودمون تکیه کنیم که کلامون پسِ معرکست! اون جا می ریم که فقط بگیریم! می ریم که رحمت خدا رو با تمام وجودمون حس کنیم!

حالا می فهمم  معنای "رب ارنی انظر الیک"ِ کلیم را و " لیطمئّن قلبی"ِ خلیل را!

خب اینم یه کمی از ماجراهای قبل از سفر:

جمعه ٬ ۲۴/ خرداد / ۸۷ :

امروز جلسه ی کاروانمون بود.به ما گفته بودن جمعه بعداز ظهر مسجد "آق بهرام!" وقتی رسیدیم توپخونه فهمیدیم جلسه صبح برگزار شد! خدا خودت که می دونی حال منو!باشه! من راضی! رفتیم خونه عمه جون اینا و یه کمی احکام رو مرور کردیم و برگشتیم قم! فردا هم امتحان شیمی دارم وااااااااااااااااااااااای!!!

شنبه ٬ ۲۵/ خرداد / ۸۷ :

لباس احراممو خریدم!خیلی خیلی خیلی قشنگه! چادر سفید مقنعه سفید تونیک شلوار سفید جوراب سفید دمپایی سفید! سرتا پا سفید!

بعد از امتحان هم روشن رو بردم پیش آقای ناجی برای سرویس٬ مشکلش فقط یه مهره بود که کم داشت!(البته بعدها موقعی که محرم شدم اون مهرهه کار خودشو کرد!)

بعد از امتحان با بچه ها (هم کلاسی هام در سوم ریاضی) خداحافظی کردم. جالبه همه التماس دعای مخصوص دارن! خب اگه برای همه مخصوص باشه که دیگه مخصوص نمی شه!

دوشنبه  ۲۷ / خرداد / ۸۷ :

الآن تو مسجد محمدیه هستم( قسمتی از شبستان حرم مطهر که معمولا تو قسمت خانوماست )

مسجد دوست داشتنی محمدیه! این جا ناخودآگاه من یاد ماه رمضون میندازه!می دونم هر چی هست از همون ماه رمضونه......

دوشنبه ۲۷/ خرداد / ۸۷

آینه ی بزرگی رو روی زمین گذاشتم و به دیوار تکیه دادمش! کنار آینه دراز می کشم. از نزدیک به خودم نگاه می کنم ٫ آینه بازی می کنم! گاهی وقت ها آینه هم جالب می شود! گاهی وقت ها خودم را که در آینه می بینم خوشم می آید! آن قدر به خودم نگاه می کنم که خابم می برد! گمانم در خاب هم خودم را می دیدم!  خدا می بینی؟؟؟   (حج فرار الی الله است! آدم باید از خودش به خدا فرار کند!)

سه شنبه ۲۸/ خرداد /۸۷ :

سلام. الکی راه می روم ولی اصلا احساس وقت تلف کردن ندارم!چرا نمی رویم؟ قلبم آمد توی دهنم! چه قدر سخت است انتظار!

به سفر که فکر می کنم قلبم بزرگ می شود کوچک می شود طوفانی می شود منفجر می شود می ریزد داخل معده ام ! حالم به هم می خورد! دارم بالا می اورم! از شدت اضطراب می خواهم بالا بیاورم! پس چرا نمی رویم؟! ولی منتظر چیزی بودن خوبی اش این است که فکر را جهت می دهد! این روزها ذهن هزارپاره ام یک تکه شده! هر چیزی را که می بینم یک جوری به آن جا ربطش می دهم! همه چیز دوست داشتنی شده!از همه چیز لذت می برم! از نفس کشیدن! از دیدن مردم!از همه چیز!

خدا هم هی بهم فاز می ده! این انتظار سخت بدجوری زندگیمو شیرین کرده! تازه می فهمم که در تمام عمرم منتظر نبودم! الآن هم....

چهارشنبه ۲۹ / خرداد / ۸۷ :

همش چند ساعت دیگه! داخل شکمم رخت می شورن!

بچه تو هنوز آدم نشدی؟ کی چیزایی که پیش اومده از خودت بوده که حالا نگران خودتی ؟ اصلا به همین سفری که چندماهه برات درست شده نگاه کن...

شک کرده بودی! تو ماه رمضون....

اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا٬  فی عامی هذا٬ فی عامی هذا.....

وحتما باید در عامی هذا جور می شد! اونم درست تو همین دوهفته تعطیلاتی که داری! کاملا مناسب برای یک ری استارت حسابی قبل از پیش! شاید هم ....

بی خیال این حرف ها! به قول خانم نوری الان دیگه وقت چرا چرا نیست! الان فقط باید خدا رو شکر کرد! الان باید از خوشحالی بالا و پایین پرید!

امروز دارم خسی در میقات می خونم. تا حالا متوجه این نکته نشده بودم که این امیرخانی چه قدر شبیه جلال می نویسه! ....

دیروز که به تهران اومدیم دوباره اذیت شدم!بازهم....٬ هر چی هست بالاخره تمام امروز را دراز کش بودم! اگر اون جا هم همین طور باشد که نمی شود! جنابان گنجویان هم آشی برایم پختند روش یه وجب روغن به انضمام التماس دعا!!!............

۴ساعت دیگه باید بریم فرودگاه ولی هنوز کسی نیومده! فقط من و زینب و زهرا(دختر عمه های کوچولوم که همسفرمون بودن!) تو خونه هستیم!

ساعت ۷ است و همه دارند آماده می شوند. ولوله ای شده! همین تازه فهمیدم برنامه صوتی قرآنی که به جای قبلیه تو گوشیم ریختم رکوردینگ هست و از مدیا پلیر پخش نمی شه! اوه! اعصاب خورد کن خواهد شد!

من در تهران از جلال و جلال در عدن عربستان از "پل نیزان" خواند که: <یک آدم فقط یک جفت چشم نیست! و در سفر  اگر نتوانی موقعیت تاریخی خودت راعین موقعیت جغرافیایی عوض کنی کار عبثی کرده ای!>

سلام.

الان نمازخانه مهرآباد هستیم! چند دقیقه ی دیگر من و روشن از گیت ایکس ری رد می شیم! خدا خودش به خیر بگذرونه!

مقنعه ی بنددار! گوشی هم به علت نداشتن جیب توسط هندزفری از گردن آویزان شده! کارت شناسایی هم از گردن اویزان شده! کش چادر هم رو گردن٬ بند شده!کوله هم به دوش! دیگه چی؟ چیز دیگه ای نداشتی از این گردن اویزون کنی؟ باباخیر سرت داری می ری حج! حالا حج نه حجّک! یعنی فرار الی الله! حال اگه جناب ملک الموت سر برسن چی کار می کنی؟ بهش می گی جونم به بند و بساطم بنده! می گی توروخدا منو با کوله پشتیم ببر اون دنیا؟؟؟دختره ی آویزون!!!

توی هواپیما ودر نور چراغ قوه ی گوشی بابا می نویسم! دوباره من ذوق زده شدم! همش قلقلکم میاد!دوساعت دیگه مدینه!!!

مهمان دارای هواپیما همیشه مرتب و اتو کشیده اند ولی این یکی بدجوری تو ذق می زنه!لاغر و بلند مثل ادم آهنی ! گردنش رو بگو! ...! ختم کلوم این که بی برو برگرد گذرش به مطب گنجویان افتاده! با هاش صحبت کردم اصلا گنجویان رو نمی شناخت! آخر موقع خداحافظی گفت حالا که این طور شد  التماس دعای مخصوص!!!

خیلی ها التماس دعای مخصوص گفتن! دیگه برام روشن شده با کی طرفم! می تونم برای همه دعای مخصوص بکنم بی اونکه از خاص بودن هر کدومشون چیزی کم بشه!


ای وای اصلا یادم رفت اصل قضیه رو بگم!

همون طور که گفتم برای عمره ثبت نام نکرده بودم! مامان جون و پدر جون چند وقت  پیش ثبت نام کرده بودن برای خودشون که چون حال مامان جونم چندان مساعد نبود نرفتن و آبان ماه همین امسال مامان جون از دنیا رفت!

تعطیلات نوروز ِامسال بود که فیش مامان جون به نام من منتقل شد و همراه مامان و بابا و پدرجون و عمه جون اینا رفتم !

حالا برای شادی روح مامان جونم و رفتگان خودتون الفاتحه مع الصلوات!


پی نوشت: چون تعدادی از عموها!!!(قراردادمون بود دیگه!) قراره ان شاالله به زودی عمره مشرف بشن یه نکته خیلی ضروری رو تو همین پست می گم:

اگه کف پاهاتون صافه یا انحناش کمه حتما یه کفش یا دمپایی تمیز از نوع همون کفشای طبی که همیشه می پوشید با خودتون ببرید و موقع طواف و مخصوصا سعی صفا مروه استفاده کنید! نکنه تنبلی کنیدا! به جوونیتون رحم کنید!!!

این واد غیر ذی زرع که می گن کجاست؟ مکه یا قم؟؟؟                                                                    ما یا آب نداریم یا برق! تو مکه می تونستیم بین نماز ظهرو عصر طواف کنیم ولی این جا بین الطلوعین هم نمی شه پاتو از خونه بیرون بذاری!!!

یه چیز دیگه٬ خودم دارم از رو می رم بس که سانسور کردم!!! ان شاالله تو مدینه جبران می کنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 21:30  توسط زهرا قیومی  | 

سلام!

سلام ِمنو یه جوری بخونید که تمام جودتون پر از انرژی بشه!

سلام منو یه جوری بخونید که از نوک شست پاتون تا بالای سرتونو شادی پر کنه!

همش تقصیر شماها بود! همش تقصیر اونایی بود که دعا کردن سالم برم سالم برگردم! من نمی خاستم برگردم! هنوزم برنگشتم! همون  جا موندم!

با این که خداحافظی کردم ولی موندم...

نظرات رو بعد از سه شنبه دیگه نخونده بودم ولی اون جا به یاد تون بودم! بهترین دعایی که برای دیگران میشه کرد اینه که خودشون بیان اون جا و...!

یه هفته گذشت!دوهفته پیش همین موقع در حال طواف نسا بودم! همون موقع که "روشن" حاجیه خانم شد!

سه هفته پیش همین موقع برای اولین بار ... مدینه! مدینه! مدینه

فکر نکنید الان با یه قیافه پکر نشستم دارم اینا رو می نویسم ها! نه! مثل همیشه ام!

مگه میشه خوشحال نباشم اونم با این فازی که خدا بهم داده؟!!!

خیلی چیزا برای نوشتن دارم! الکی که نیست! مهمونی خدا! میزبان خدا! دوهفته زندگی لذت بخش که ممکنه دیگه هیچ وقت تکرار نشه!

یاران هم که یکی یکی دارن می رن و من همچنان موندم! آیدا که به طرز باورنکردنی صاف میشه و استراحت ۱۲ ساعته! تبریک می گم! منیر هم که به طور آزمایشی آزادی کامل و من هم چنان بیست چار ساعته تو انفرادیم!

 امروز اومدم یه مشورتی باهاتون بکنم لطفا نظرتونو بگید!

برای عمره تو همین اپسیلون ارابه ران بنویسم یا یه وبلاگ جداگونه بزنم؟

منتظرما!

           

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 10:0  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت