تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
سلام.

شيطونه مي‌گه... نَه٬ نَه٬  زهراي منحرف مي‌گه : برم مهندس صنايع بشم اون‌وقت صبح تا شب بشينم صندلي طراحي كنم! صندلي هواپيما ، صندلي اتوبوس ، صندلي ماشين ، صندلي ايستگاه اتوبوس ، صندلي مدرسه ، صندلي دانش‌گاه(!!!) ، صندلي اتاق انتظار مطب ، صندلي ادارات ، صندلي سينما ، صندلي دندون پزشكي !!!همه‌اينا كه گفتم واقعي گفتم نه اين كه چندتا اسم رديف كرده باشما! همشون از دم نااستانداردن! آخه اين چه وضعشه؟ جونمون بايد بياد تو دهنمون يه لحظه مي خايم بشينيم؟ تازه هميشه هم كه يه لحظه نيست سر كلاس يك ساعت و نيم بايد نشست! آهان همين الان ياد صندلي قطار افتادم همون قطاراي سيمرغه يا پرديسه نمي‌دونم از همونا كه مثلا صندلي هاش راحته!!!‌
بگذريم! اين حرف سر گلوم گير كرده بود اين جا بالا آوردم!

وامّا الوقايع الاتفاقيه:
خب خجالت داشت ديگه! از وقتي چشممو باز كردم به اين مدرسه مي رفتم! هنوزم سرويس شخصي با راننده ي خانم كه جلو در سوار كنه جلو در پياده كنه؟!! هر چند كه فوق العاده كيف داشت ولي بابا الان هر جاي دنيا ولم كنيد چشم بسته راه مدرسه رو پيدا مي كنم(چه غلطا!) هيچي ديگه كلي بالا رفتيم پايين اومديدم قرار شد خودم با خودم با تاكسي و واحد برم مدرسه! عدل و ميزون تو همون سال(پارسال) اون زمستون كذا پيش اومد !
القصه! خاستم بگم ما هميشه سر مستقل شدن دنگ و فنگ داشتيم! مثلا اون روزي كه مي خاستم خاهرم روشن رو تحويل بگيرم پامو كردم تو يه كفش كه لازم نيست كسي بياد خودم تنهايي مي‌رم تهران! البته بعدا خدا رو شكر كردم كه مامان به حرف من و بابا گوش نداد! اين روشن بد اعجوبه اي بود!

آخرين بار كه نداي استقلال خاهي سر داديم (من و روشن) همين تعطيلات عيد فطر بود. بازهم چند روز تعطيل و بازهم مسافرت! منم كه كنكوري... وبالاخره خانواده متقاعد شد كه من مي تونم چند روز تنهايي تو خونه باشم! به توصيه‌ي مامان وقتي كه تو خونه بودم در رو از تو مي قفليدم. پنج شنبه صبح خير سرم كله سحر از خاب بيدار شدم كه زودي صبحونه بخورم برم سر درس و مشق كه ديدم نون نداريم! خب به نظرتون چي كار كردم؟ هيچي مثل بچه آدم رفتم نون بخرم! ولي...
نگران نشيد! اتفاق خاصي نيفتاد فقط كليدي كه باهاش در رو از تو قفل مي كردم سر جاش موند!!!
واين طور شد كه من پشت در موندم! فوري زنگيدم به مامان به خيال اين كه الان اونا نگران مي شن و في‌الفور خودشونو مي رسونن به قم و... بابا با كمال آرامش گفت بايد يه جوري در رو باز كني بري تو!!!
همسايه‌ي روبه رويي‌مون كه نبودن بالايي‌ها رو هم كه از خاب بيدار كردم انبردست نداشتن مغازه‌هاي ابزارفروشي هم كه بسته بودن! يكي دوساعتي(چه قدر دقيق!) تو خيابونا گشتم تا بالاخره يه دروپنجره سازي پيدا كردم و يه انبردست و پيچ‌گوشتي قرضيدم! بعد با مهارت تمام() در رو بازكردم!
والان احساس مهندسيست که فوران مي کند!!!
آيدا مي گويد خب از ديوار بالا مي رفتي آن هم با روشن! بله ديگر همينم کم بود! با روشن دوچرخه سواري که کردم اسکيت هم٬ فقط مانده بود از ديوار بالا برويم آن هم دو طبقه! فکرش را بکن آيدا جان آن روز روشن يه بلايي سرش مي آمد که نمي توانستم او را با خودم ببرم پيش گنجویان! آن وقت نمي پرسيد روشن کجاست؛ همان جا کف اتاق را مي کند مرا زنده به گور مي کرد! البته چون زيرش يه مطب ديگر بود به جاي خفه شدن سقوط مي کردم!!!
چرت و پرت مي گويم؟ اثر همان ملاقات ديروز با گنجويان است!
بازهم لحظاتي زيبا در اتاق انتظار سپري شدند چون آن موقع استرس دارم خيلي مي خندم زياد هم حرف مي زنم به خاطر همين با چند نفر دوست مي‌شم و براي هم آرزوي صافي مي كنيم يا اگر طرف دفعه اولش باشه سرريز كردن تجربيات و اين‌فورميشن! راستي ما ناخاسته وارد بخش آزاد نمي‌شويم شديم(به عنوان پست مراجعه بفرماييد)!
تو اتاق قبل از اين كه عمو صالح بياد يه نگاهي به پروندَم انداختم؛ اوووووووووووووووه! "مالِ هذاالكتاب؟!" نامه اعمال درست كرده برا‌ ما!"لايغادر صغيره ولا كبيره الا احصاها!"
بعد از تعيين درجه و دريق از يك درجه تغيير و حرف ها و تهديدات هميشگي ديدم شروع به ثبت اعمال ثبت نشده در نامه اعمال پرداخت و اين يعني پايان كار! واين‌جا بود كه سوپروُمَنيمان گل كرد و شجاعت مانند سيالي بين سلول هايم جاري شد و گفتم: من استراحت مي خام! (استراحت:آزادي)
ـ عمو: نمي‌شه.
واينجانب خاهر روشن در اقدامي بي‌نظير كه بايد در اذهان و اكتاب و امجلات(مجلات!) و اَوبلاگ(وبلاگ‌ها)ثبت شود روي حرف گنجويان پرابهّت حرفيدم!!!
ـ من: ولي من مي‌خام؛ آخه امسال پيش‌دانش‌گاهيم!
-عمو: اگر استراحت بدم من مسئولم! ("من" را با لهجه‌ي مخصوص خودش گفت٬ با شدت و استرس!)
خیلی پیله کردم ولی قبول نکرد که نکرد تازه کلّی هم اعصابش خورد شد!
واين شد كه من و روشن بعد از اين همه انتظار دست از پا درازتر برگشتيم!‌‌
ام آر آي هم كه نكرده بودم و وضعيت بعضي چيزا مشخص نشد با ركودي هم كه در انحراف پيش اومد فكر مي كنم جنگ ديگه داره فرسايشي مي‌شه! تلاش بي نتيجه! زهراي پيشي مدام به من مي‌گويد جام زهر را بنوش! زهراي نوجوان پرشر و شور مي‌‌گويد : صلح زود است ٬به ياد فتح اسكوليوز تا فتح كايفوز مقاومت كن!
ديروز حالمان كه اساسي گرفته شد  بابا بردمون دانش‌گاه تهران يه گشتي تو دانش‌كده فني و حسابي كيفور شديم! مي‌ترسم آخر عشق دانش‌گاه تهران نگذارد رشته‌ي مورد علاقه‌ام را در اميركبير انتخاب كنم!

***   ***   ***
ماه رمضان که می شود مسجد ها برخلاف همیشه٬ ظهرها شلوغ اند و شب ها خلوت ! البته اگر نماز سر وقت خانده شود خلوت اند بعض ِ مساجد که با دوساعت تاخیر می خانند!  در روزهای معمولی که سر ظهر خانم های خانه دار مشغول پختن غذا هستند باقی خانم ها و آقاییان و محصلان سر کارشان!می گویند در این ماه آمار جرم و جنایت و بزهکاری و این جورچیزا هم پایین میاد! آمپر صله رحم و نیکوکاری هم که بالا می زند! یک آمار جالب هم من بگویم "مصرف خمیر دندان زیاد می شود"! یکی از کنکوریای پارسال می گفت " من برای این که بیش تر درس بخونم و وقتم سر غذا خوردن تلف نشه روزه می گرفتم!" ساعات کار ادراه ها و کتاب خانه ها و... هم با وقت افطار تنظیم می شود.
من به این می گویم حکومت شکم بر جامعه ولا غیر!
٫٫٫   ٫٫٫   ٫٫٫
همین ماه رمضان پارسال بود. گفتم مگه می شه ؟ دارم از درد می میرم! گفت : "بابا باور کن دندونت سالمه! اصلا می دونی چیه ؟ تو ماه رمضون همه دندون درد می گیرن بعدش خوب می شه!" یه سال تمام من گفتم درد می کنه و ایشون گفتن سالمه! خلاصه ماه رمضون امسال تا ساعت یک و نیم شب ایشون رو نگه داشتم قم که دندونامو پر کنه! حالا به تر که نشد هیچ واقعا بدتر شده! دکتر می گه عقلت داره در میاد! دوسالی هم طول می کشه! ببینم شماهام عقل دارید؟ یعنی دوسال تمام درد کشیدید؟؟؟

راستي ما ديگر راستي راستي پيشي شديم! تا حالايش كه خيلي خوش گذشت! چه استفاده‌ها كه ندارد اين نام پيش‌دانش گاهي!روز اول نه دوم مهرمان کرکره خنده بود! از شرح ِما وقع معذورم!
عجب سالی بشود امسال!
رمان اسماعیل را هم در این هیری بیری خاندم افاضاتش را موکول می نایم به وقتی دِگر!---->معلومه داشتم ادبیات می خوندم نه؟!

كنكور٬ تهران٬ پلي‌تكنيك، مهندسي پزشكي ...آغوشتان را باز كنيد كه دارم مي‌آيم!
آها يه چيز ديگه همين روزها تولد روشن است! روشن عزيزم يك ساله مي شود!
مي خاستم برايش تولد بگيرم كه با اين اوضاع فعلا لغو است! ولي شما تبريك‌هايتان را بگوييد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 15:55  توسط زهرا قیومی  | 

سلام! اگر بدانید با چه فلاکتی کانکت شدم!!! فقط غم عشق بهم فشار اورد!!! (اولین نظر این پست مال خودمه!)

المپیاد!!! بلای خانمان سوز سومی ها! واقعا برای خودش مراسماتی داره! اگه بخاید بی تجربگی کنید پیشو می بازید! بنده چون یه بار ناکامی در مرحله دوم رو تجربه کردم وامسال به عنوان دومین بار به استقبال این پدیده با شکوه می رم... اه! بی خیال مقدمه! شعرها رو که در ایام امتحانات سروده شدند بخونید:

نکات مهم: شعر ها تراوشات اذهان  مفلکین الشعرا زهرا و طاهره می باشند!

شخصیت ها: زهرا(خودم) طاهره و زینب(دو نفر دیگر که هم تجربه اند با من!) و دکتر که یکی از مدرسین باشگاه دانش پژوهان می باشد و آقای صولتیان که مدیر روابط عمومی و ظاهرا در دوره تابستانی ناظم اند! و امیر خانی که معرف حضور هست!

نکته ی بعدی ویژگی خیال پردازی و توّهم شدید و قوی المپیادی هاست که مضمون اصلی اشعار است!

المپیاد را چندیدن مرحله است: اول انکه مرحله دوم را بداد ی و در انتظار نتایجی:

                                           انتظار

خشک آمد توهّم گاه من ٬ در جوار نمره های مستمر 

گرچه می گویند : « می گریند در تمام مراکز سمپاد ٬ این المپیادی ها از دست نهایی ها!»

قاصد روزان دوره ٫ صولتیان ٫ کی می آید جواب ها؟!

بر بساطی که بساطی نیست

در میان امتحانات نهایی که هیچ لذتی در ان نیست

و فشار انتظار من به آمدن نتایج از حد فزون می شود ـــ چون دل یاران در هجران یاران ـــ

قاصد روزان دوره ٫ صولتیان ٫ کی می آیند نتایج؟!

                                                  ¤      ¤      ¤ 

پس روز اعلام نتایج فرا رسد و  این است وصف حالا تو ای المپیادی:

                                           روز مبادا!

وقتی قبول نمی شوی ٬ نه درس های مدرسه چونان که بایدند ٫ نه باید ها!

ومثل همیشه حرف آخرم  ٫ و حرف آخرم را با بغض می خورم.

ماهی است لبخند های سخره گرایانه ی دیگران را در دل خود ذخیره می کنم ٬ باشد برای روز مبادا!

امّا در صفحه های تقویم  ٫ روزی به نام روز مبادا نیست!

آن روز هرچه باشد ٫ روزی شبیه دیروز ٫ روزی شبیه فردا ٫ روزی درست مثل همین روزهای ماست.

اما کسی چه می داند ٫ شاید امروز روز مبادا باشد

وقتی که قبول نمی شوی ٫ هر روز روز مباداست!

                                                     ¤         ¤         ¤

زان پس شما را تا چند روز فرصتی است برای اعتراض:

                     رزم زهرا و طاهره و زینب و دکتر!

چو شد روز زهرا پوشید رخت              ٬    بپوشید بر سر چادر بلند

کوله ای بر دو کتفش ببست                ٬    بر آن متروی پیل پیکر نشست

بیامد چنان تا لب باشگاه                    ٬     همه دل پر از باد ولب پر زحرف

گذشت از در صولت بالا گرفت               ٬    همی ماند از کار گیتی شگفت

خروشید کای دکتر مملکت                   ٬     هماوردت آمد بدو بحر رزم

چو بشنید دکتر این سخن                   ٬     از آن شیر پرخاش جوی کهن

بخندید و گفت : اینک آراستم               ٬     همان گه که از خاب برخاستم

نشست و بگفتا که تو کیستی؟            ٬    زچه داد می زدی و می گریستی؟

بگفتا که من زها ام طاهره زینبم!          ٬   بگفتا به من چه! بگو کار دارم!

بگفتا چند است نمره ی خام من؟٬  بگفتا که گفتن ندانم نتوانم نتوانم!(این تیکه ترجیع بنده آهنگش فرق داره)

نهاد زهرا کیف را بر زمین                      ٬     زخاک زمین اندرآمد به میز

به سان پلنگی که از روی خشم            ٬    بغرید و درید شکار و برفت

دکتر بپرسید و گفتا که نمرت هست ۲۰۰ ٬    دگر جا نداریم پر شد لیست!

بگفتا که من نمره ام ۱۰۰ بود                ٬    ز ۵ و ز ۶ پس نه ۲۰۰ بود!

بگفتا توهّم نبود بر جوان (ب را با سکون بخوانید) ٬ نه عیبی و نقصی نه ننگی نه عار!

بگفتا بیار کاغذ امتحان                        ٬      بگفتا که ندانم نتوانم نتوانم

بگفتا بگو نمره ی هر سوال                  ٬      بگفتا ۱۰ و ۴۰ و بیست و چار

چو شیران جنگی برآشوفتند                ٬       پر از خشم اندام ها کوفتند

همی زور زد ان بران ان بر این               ٬      بجنبید این دو از پشت میز

شگفتا که ناگه دری باز شد                 ٬      به ناگه زدستی این سه پرتاپ شد!!!

برون امد دستی و بربرد تو                   ٬       دوباره شروع گشت رزم این جنگ جو

شگفتا که ناگه دری باز شد                 ٬       به ناگه به سه دست دکتر پرتاپ شد!

برون آمد دستی و بر برد تو                  ٬      سه باره شروع گشت رزم این جنگ جو

چارباره اپن شد دُر و آمد برون              ٬      زهرا با لباس پاره پاره و گفت:

                              من و طاهره و زینب قبول شدیم!!!

تماشاچیان فریاد کشیدند: تو افتخار مایی ٬ تو افتخار مایی !!!

                                                 ¤        ¤       ¤

سپس خانم عرب سلمانی (از همکاران دکتر ما!) در برگه ها تجدید نظر کرده و نام رزم جویان از لیست خط می خورد!

حال قبول نشدن همان و نیش و کنایه ها همان! و رسالت تو ٬ ای المپیادی٬ در این مرحله این است که در سخنانس غرّا این پدید را علت یابی  و آسیب یابی و بهانه تراشی کنی!

و برای ناکامی در المپیاد چه بهانه بهتر از نشت نشا؟؟؟!

 دید امیر خان یک زهرایی به راه                 +                 کاو همی گفت :«  ای نجوم و ای اُ لَمپ

تو کجایی تا شوم من فاتحت؟                   +                 مسأله ها حل کنم در ساحتت؟

توماس ِ یک٬ توماس ِ دو٬ توماس ِ سه        +                 إسمارت و زیلیک و اسمیت بخونم!

از برای تو چه جیم ها می زنم!                  +                 قید نمره هام یکی یک می زنم!

ای فدای تو شود انضباطم !                       +                ای برای تو همه رویای من

من فدای تو بگردم این چنین                     +                 من به دور تو بگردم آن چنین!»

زین نمط لاوانه می گفت آن جوان!       +                گفت رضا : « با کِی استَت ای فلان؟»

گفت:« او که ما را وارهاند                         +                از نهایی و کنکور و بلا!

او که ما آینده سازان می کند                    +                از پس آن افتخاران می کند ! »

گفت امیر خان :« های ! خیره سر شدی؟    +               علم غربی توی کلّه می کنی؟!

این چه ژاژ است و چه کفراست و فشار؟      +              پنبه ای اندر دهان خود فشار!

توماس٬ اسمارت اجنبی را لایق است       +               ایرانی را علم بومی واجب است!

گوسپندان را یه مغز ٬ چار پاچه است!         +              لیک علم ژنتیک کردست این مرتفع!!!(آرایه ی بی وزنی مفرط!!!)

گر که دانش جوی سال سومی اندر شریف  +              اپلیکیشن فرم نگیرد دستِ خویش

تو بدان یا پخمه است و یا فقیر                  +              یا مَشَنگ و یا پَشَنگ و یا صغیر!

مجلس شورا همی شیر پاکتی ست!        +             کاو همی بی ریختو جِزقِل فسقلیست!

آرشیتکت ها بی سواد و امّل اند!              +             اختر شناسا بی صفا و مونگل اند!

آفتابه می سازی که چه؟!                        +            کاو مقاوم از برای ماکرو ویو!

از چه رو از بهر کرسی ِ کالج                     +            خروس جنگی می کنی با شور و حرص؟

بُستن و ماساچوسِت تو رفته ای؟             +             کمبریج ٬ام آی تی ٬هاروارد دیده ای؟

شهر کافه های پر رونق بوَد                     +            شهر روشن فکر  إمریکا بوَد

این اُلَمپی که می بینی هیچ نیست!        +            وز پس ِ آن افتخاری نیز نیست!

خیز و رو سو علم بومی ای جوان !            +          تا نکردی بیش از این ٬ کشور خراب!

همه نوع آداب و ترتیبی بجوی!                 +          هر چه می خاهد دل تنگت نگو!

گفت : « امیر خانی دهانم دوختی!          +           وز پشیمانی تو جانم سوختی »

کتاب ها را پرت کرد و برفت                      +           کلّه اش از مسئله ها گشت لَخت !    

                                                ¤          ¤         ¤

المپیاد و پس لرزه ها می گذرند و حال تو پشت میزت نشستی و از بهر کنکور تست می زنی:

                                       توهّم و صفا!

ای توهّم ِ من ببین به کجا می فرستمت!   ()    نزدیک دانش گاه صنعتی شریف می فرستمت!

ای که  عالم خبردار از تو همه                   ()   کسی را خبر مکن که کجا می فرستمت!

تو یک تجسّم زیبایی از آن جای با کلاس    ()    هم سوی جای با کلاس می فرستمت!

                    رتبه ی آزمون جامع ِ سنجش دروغ زن است و تو راست گوی !

                     آن جا به رغم  ِ رتبه ی آزمون جامع ِ سنجش می فرستمت !

کنکور نزدیک است و رقابتیست                ()    وَرنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟!

این درد ها که بر دل المپیادی آمدَست       ()    یک یک نِگَر که بهر ِ دوا می فرستمت!

 

 راستی ادامه مطلب پست قبلی تا آخر امتحانا به روز می شه!

 


بعدا نوشت:

سلام.

به قول کتاب زبان فارسيمون هر جا که ديگه از حرفاي معمولي کاري بر نمياد به طنز رو مياريم! که ظاهرا از نظر شما طنز هم نيست!!! باشد!

ولي شعرها و مسائل فني را بي خيال شويد که مطمئنم اگر دبيران زبان و ادبيات فارسي ام (از ابتدا تا کنون) هر کدام اين ها را ببينند متحيّر شده سجده شکر به جا مي آورند!

ولي اصل موضوع جدّيست! فکر مي کنيد امتحانات بهمان فشار آورده؟ يک سال است که ما اين طوري شده ايم! جاهاي ديگر را نمي دانم ولي در مدرسه ما اگر بخواهي در المپياد شرکت کني بايد بجنگي ! باهمه! نه کادر اداري و نه اموزشي مدرسه ما با مقوله المپياد موافق نيستند! ما اگر چار جلسه کلاس المپيا داشته باشيم هميشه تا برآيد ماه و خورشيد منت بالا سرمون هست!

حالا کافيست که قبول نشوي!!! نيش و کنايه و.... شما نمي توانيد اين را درک کنيد! حتي کساني که کار تو هيچ ربطي به آنان ندارد اين وسط براي خودشان رئيس مي شوند تو را محاکمه مي کنند!

فکر مي کنيد اهميّت اين مسئله کم تر از پست قبل است ؟ خير ? لااقل براي من که نيست! باور کنيد احساس بيهودگي کردن کم تر از آن نيست! دوست دارم کاري که مي کنم به انتخاب خودم باشد که در اين صورت هدفي خاهد داشت٬ المپياد کمي اين را برآورده مي کند ولي درس هاي مدرسه چي؟

احساس پوچي مي کنم وقتي بايد حفظ کنم که فلان شاعر روان و زيبا مي نويسد فلان شاعر روان و دل نشين و فلان شاعر زيباو صميمي و.... هيچ کدامشان هم يادم نيست!

آخر به چه درد دنيا و اخرتم مي خورد که بدانم پلّه کان مشتق است يا ساده؟؟؟؟

در هر حال اگر با خاندن اين خزعبلات وقتتان را تلف کردم مرا ببخشيد!

ان شاءالله چند روز ديگر به مدينه بعد مکه مي روم! حلالم کنيد!

اگر حرفي زدم که کسي ناراحت شده حتما بگوييد! اين بار نظر خصوصي هم اشکالي ندارد!

فقط امیدوارم این عربستانی ها بدانند سیلوروُمَن یعنی چی! بفهمند روشن یعنی چی! اگر قبل از من بروید به نفعتان است! پایم به آسمان عربستان نرسیده به عنوان تروریست می گیرندم وبعد روابط دیپلماتیک دو کشور به هم می ریزدو....

ياعلي.

 


بعد از بعدا نوشت:

ام ۱۱۲ و ام ۱۱۴ و عطي و زكيه قبول شدن!

تبرييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييك!

منم قراره مترجم ام۱۱۲و ام۱۱۴ در المپياد جهاني ۲۰۰۹ كه تو همين فردو يا كهك خودمون بر گزار مي شه باشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 22:18  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

امروز امتحان فیزیک داشتیم!  گیر نمره نیستم!  تو این مسائل بیخیالم! ولی فیزیک تومنی صد زار (تومنی صنّار!!!) با بقیه فرق داره! فیزیکو بیست نمی شم! بعد از امتحان که فهمیدم نمودارو اشتباه کشیدم خیلی پکر شدم!

دوساعت سر جلسه اونم با اون وضعیت اسف بار نشستن و بد اخلاقی مسئول جلسه وگرمی هوا ٬همگی مزید بر علت شدند! فکر می کردم امروز جام بهتر باشه ! ولی مگه این گاورمنتا اِ ببخشید مسئول امتحانا می فهمن خمسه خمسه یعنی چی؟!!!

تو اون شرایط تنها چیزی که می تونست حالمو سرجاش بیاره دیدن مامانم() بود! از دیدن مامانم (روحی له ولآبی فدا!  روحی لها و لآبی فداء!!!) لذت می برم ! حتی اگه صحبتم نکنم بودنش بهم آرامش میده!

حوزه امتحانیمون دبیرستان زینب کبرا(س)ست تو بلوار امین. تا  دانش گاه باقرالعلوم پیاده رفتم...

مامان تو اتاقش نبود رفتم آموزش !  گفتم مامانم کجاست؟ مسئول کلاس داری که خنده اش آدم رو سرحال میاورد گفت : مامانت صبحا مال اینجاست! تازه مامان هم نیست این جا اسمش هست خانم ــــــــــ!  الانم سر کلاسه ٬ تا ساعت ۱۲!

با این حرف خیلی ناراحت شدم! خیلی قصه (غصه) خوردم! خیلی دلم به حال خودم سوخت ! خیلی.....

اگه حرم خانوم نبود چی کار می کردم؟! 

خب ناراحت شدید؟  من حالم خوبه! مگه میشه آدم تو قم باشه غم داشته باشه؟

ولی این ماجرا باعث شد که امروز نظرمو نسبت به کار کردن خانوم ها بگم!

چند وقت پیش که تو مدرسه با دوستام در این مورد صحبت می کردیم دیدم تقریبا تمام بچه هایی که ماماناشون شاغل هستن با کار کردن زن بیرون از خونه مخالفن!

این البته اصلا به این معنا نیست که این خانوما چیزی از مادری یا همسری کم می ذارن! حتی اگه مقایسه هم بکنیم گاهی وقتا این خانوما بیش تر از خانمایی که تو خونه هستن به وظیفه اصلی شون می پردازن! ببینید گفتم خانومایی که تو خونه هستن! چون هر خانومی که شاغل نیست الزاما خونه دار هم نیست!

خونه داری یا همون مدریت داخلیِ اجتماع زیبا و دوست داشتنی و مهم خانواده ٬ صرفا تو خونه نشستن نیست! اصلا از یه منظر دیگه هم که بخایم نگاه کنیم مادرا برای این که بهتر بتونن بچه ها برای حضور در جامعه تربیت کنن لازمه که خودشونم تو اجتماع حضور داشته باشن!

ولی مشکلش اینه که خیلی بهشون فشار میاد واین اصلا با ظرافت و لطافت زن سازگار نیست! اگه شما هم مادرتون یا همسرتون شاغل باشه حتما این رو درک کردید!

 با تمام این حرفا کار کردن خانوما رو نفی نمی کنم ! چون این جا یه مسئله دیگه هم وجود داره !

نیاز! اونم نه نیاز الکی ! نیاز واقعی!

خب بعضی کارها مربوط به خود ماست!و خودمون باید از عُهدش بر بیایم!

یه نمونه خیلی نزدیک: پزشکی! واضح و روشن و آشکار و مبرهن است که نیاز به پزشک زن خیلی جدیه!

متاسفانه با این که این روزا زمینه برای حضور خانوم ها فراهم شده به جای این که برن سراغ برطرف کردن نیاز های اصلی صرفا استقلال اقتصادی رو در نظر می گیرن و...

واین میشه که تمام دکترا مرد هستن منشی هاشون زن!!!

یا اصلا تدریس! نمی دونم چرا  تو دبیرستانا مد شده درسای تخصصی رو بدن به آقایون!تجربه شخصی من نشون داده که خانوما تو تدریس درسای تخصصی موفق تر از آقایون هستند! چون که ماسمالیزیشن نمی کنن! نمونه اش هم خانم بهبودی() و خانم انصاری() گلم! 

معلمای مرد نه تنها ممکنه حضورشون از نظر شرعی مشکل داشته باشه حتی باعث سرخوردگی دخترایی به سن من و تو حالا و هوای من میشن! علی الخصوص که طرف مثل بعضیا همش منت هم سرت بذاره!!!

پس تو پاری از موارد وجود یه متخصص زن ضروریه ولی می خام بدونم آیا وجود مهندس صنایع یا مکانیک یا برق زن لازمه؟

معلومه که نه!

منم در راستای نظریات مذکور (یاد دوران راهنماییم افتادم ! یه معلم شیمی داشتیم به من می گفت نظریه پرداز!!!) هدفم رو مهندسی پزشکی قرار دادم!!! که البته با این وضع امتحانات نهایی فکر کنم خیلی امیدوارانه نگاه کنیم ته تهش شاید یه گردگیری کامپیوتری٬ مهندسی تهویه ای چیزی تو این مایه ها قبول شم!!!


پی نوشت: قصد داشتم به مناسبت امتحان زبان فارسی آپ کنم! به نظرم قشنگ می شد! خب این جوری شد دیگه!

یک درخاست: از آقایون محترم خواهش می کنم لطفا نظر خصوصی ندن!

یه نقد خوب بیوتن                    اینم خیلی جالبه ببینید

مباحث مربوط به هر امتحان رو هم در ادامه مطلب می نویسم !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 14:51  توسط زهرا قیومی  | 


آخه چرا ؟!!! چرا اين كارو با دل مخاطب مي كن؟؟؟ از صفحه ي اول تا 480 فوسفور سوزوندم !
اللهم الرحم من لا يرحمه العباد واقبل من لا يقبله العباد!
خب تموم شد ديگه! آخه اين "منتظرم " چه صيغه ايه ديگه؟!!!
فكر كردي به اين راحتي ها خر مي شم؟يك بار در همان ارميا سرمون شيره ماليدي فكر كردي هميشه همين طوريه؟ نه آقا رضا! ديگه همه فهميديم كه اين ارميا معمر چه موجود ِ گلاب به روتون سگ جونيه!!! مگه به اين راحتي ها مي ميره؟ من كه مي دونم تو رمان بعدي همين ارميا و آرميتا با يه ني ني ترگل و ورگل ميان بعد از ادامه امام سجاد مي ري تا اخرش!!! البته اين وسط امام حسن رو جا انداختي!!!! يادت باشه!

 ولي چرا اين طوري شد؟ زدي ارميا رو خرابش كردي ! من همون ارمياي مامان شهين رو مي خام! راستي مامان شهين و آقاي معمر رو چي كار كردي؟ مصطفا چي ؟مگه ميشه ارميا مصطفا رو فراموش كنه؟ مگه مي شه مصطفا ارميا رو فراموش كنه؟؟؟ مصطفا كجا بود ؟
مصطفا،ارميا ! ارميا،مصطفا ! مصطفا،ارميا ! ارميا،مصطفا! مصطفا، ارميا ! ارميا،مصطفا!.....!!!!

بي وتن شد؟!!! جناب نويسنده وتن رگ قلب است نه رگ گردن!!!
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

حالا جلسه نقد بي وتن رضا اميرخاني رو شروع مي كنيم!(فقط قسمتی از نقد این جاست ! بقیه به کمک شما در کامنت هاست)
اول از همه بگم كه اين سمپادي جزو تاپ تن بي ادباي دنياست!!!!
اينو به يكي از دوستان گفتم گفت يعني بيوتن رو مثل من او نوشته؟ گفتم مگه من او بي ادبي داشت؟؟؟
البته انصافا عجب آسمون ريسموني بافته بود!من كه فك پايينم چسبيد به زمين!!!! سبك اولاي كار با آخراش فرق داشت!!! هپي اند نبود ولي متن داستان مخصوصا اولاش خنده دار و جالب بود! سر همين" كينگ عبدالگريت " كلي خنديدم!
واقعيت اينه كه اين آقاي امير خاني در حال توسعه ي يك سيستم از توليد به مصرف هستند! حالا توضيح مي دم:
شمايي كه خاننده باشيد (البته استغفرالله! منظورم شمايي كه مخاطب باشي!)بعد از خوندن "نشت نشا" آرزو مي كني بري امريكا ، سرزمین فرصت ها ، و از اون لحظه درس خوندن تو اين مملكت برات بي معني ميشه و... خب شما اگه بخاي بري امريكا هم بايد زبونشونو بلد باشي هم فرهنگشونو كه اين مرحله رو هم نويسنده به سبب تجربه اي كه در جهان گردي داره (!!!) تكميل مي كنه!
بايد بگم كه از فوايد كتاب اينه كه هم چين بي شباهت به يه كتاب كمك آموزشي زبان نيست! يعني يه دور كه بخوني مي توني مثل بچه جنوب شهر ِ نيويورك كوچه بازاري صحبت كني!!!

 فرهنگ امريكايي به شدت كوبيده شده. همون طور كه گفتم يه جورايي بايد "ارميا" و "نشت نشا" و " بيوتن" رو با هم خوند.
داستان حول جمله ايست از يك روايت " كل درهم عندهم صنم" وجالبه.
جالبه از اين لحاظ كه معمولا رمان ها قصه هاي بلندي هستند كه هيچ محتوايي ندارند به همين خاطر ه كه خيلي ها رمان خوندن رو كار بي هوده اي مي دونن! 
ولي بيوتن اين طور نيست! رمانه ولي محتوا داره اونم خيلي زياد!
در مورد شخصيت ها هم به نظرم "خشي" كه آدم بده ي داستانه خيلي خوب پردازش شده!تازه كمي بيش تر از خوب ! يعني عالي!
اميرخاني چيزي در اين مورد نگفته ولي فكر مي كنم شخصيت خشي بايد مورد توجه افرادي امثال باباي من قرار بگيره! يعني اي روحانيون نشستيد تو قم چي كار مي كنييد كه امثال خشي و بيل و عبدالغني و ..... بشوند نماد دينمون ، پژوهش گران برجسته و از خود فتوا صادر كنند؟!

برداشت هاي خشي درواقع برداشت هاي غلط خشي جالب بود يعني بدجوري حرص آدم رو در مياره!
 البته درمورد شخصيت ها كمي ايراني بازي در آورده ! تو مملكتي كه كسي كاري به بيزينِسِ كسي نداره چرا  هرجا كه ارميا مي رفت تمام شخصيت هاي داستان+ نويسنده اون جا حضور داشتند؟
نكته مهم ديگه وجود غلط غلوط بسيار در چاپ اول اين كتابه!
من همه غلط ها رو يادداشت كردم .حدود سي تا (كمي كم تر از 30 تا ) غلط داشت. اغلب اون ها مربوط به عدم مطابقت پاورقي هاست. مثلا مي بيني روي يكي از كلمات اين صفحه نوشته 1 و آن كلمه در پاورقي صفحه بعد امده!!! چند غلط املايي هم داشت مانند "رد" به جاي "در" !
مك دونالد رو هم مك دانلد نوشته بود!

حالا نمي دونم قصور از نشرعلم بوده يا تايپيست اثرر كه خود اميرخاني باشه!


راستي يه چيز ديگه؛ برخلاف كارهاي ديگه ي نويسنده ، توي اين يكي كم تر به ريش مردم گير داده!!! اونم به خاطر اينه كه تو نيويورك فقط ارميا ريش داشته!!!!
ماجراي كودكان و سيلور من ، سه شنبه هاي ارميا و سهراب (البته اسم اقا سهراب ....) ، ابراز ارادت خشي به لاس وگاس و اعتراف نويسنده (!!!) و سجده های واجب از قسمت هاي جالب بودند.
در آخر بايد بگم كه كتاب خيلي خوبيه و ارزش 6500 رو داره!
واما توصيه هاي بابابرقي!!!:
سمپادي سركش!(اين لقب رو فصل نامه استعدادهاي درخشان به اميرخاني داره! شماره 39، صفحه 308)
لطف كنيد تا اطلاع ثانوي ننويسيد! تكراري شدن بد آفتي است!


بعدا نوشت! جمعه:

سلام.
خاله ها عمو ها از همگي التماس دعا!!!
آخه قراره فردا روشن رو ببرم هلال احمر!

 از قضاي روزگار واتفاقاً هلال احمر تو خيابون ولي عصره! وبازم قضاي روز گارو اتفاق و اين جورچيزا خيابون ولي عصر همون جاييه كه اميرخاني قصد داره درختاشو هرس كنه و از اين سر تا اون سر شايدم از اون سر تا اين سرشو طناب ببنده و منتقدانش رو دار بزنه!!! دارم با پاي خودم مي رم قتلگاه!!!
حالا كه رفتني شديم بذار هرچي مي خايم بگيم!
ببينيد يه سوالي برام پيش اومده : اون جا که ارمیا می ره پیش سهراب رو دوباره بخونید , می گه شماره قبر ارمیا 145 هست در حالی که کسی که به آرمیتا اس ام اس داده شمارش 143 هست!!!
چی شد؟
بعضي دوستان گفتند غلط تايپي و چاپي و اين جور چيزا بوده نظر شما چيه؟
بعدشم اين كه اميرخاني يه جاهايي يه شبه هايي وارد كرده ولي درست بهش جواب نداده! به اونا كاري ندارم خودم اون قسمت كه حرفاي بچه هاي شهدا رو نقل مي كنه بعد  مي گه بد مي گن خيلي برام سوال شده به نظرم راست مي گفتن!!!
در ضمن من داستان سيستان رو از همه بيش تر دوست دارم!

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 18:36  توسط زهرا قیومی  | 

سلام سلام سلام!

اول بگم که فعلا متنو تا آخر بخونید عکساشو ان شاالله بعدا می ذارم! چون الان خیلی ذوق دارم ! بدجوری سرخوش شدم! انگار نه انگار که امتحانات نهایی و کنکور و آینده سازی و...

خب این آپ سه تا موضوع داره ! اولیش هفته معلمه که آخرتر از همه می نویسم! بعدش روز خودمونه() که دوم می نویسم! وآخریش تولدمه که اول از همه می نویسم!

٪ ٪ ٪ ٪ ٪‌ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪‌ ٪‌ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ‌٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ‌٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪

يك شنبه يعني ۱۵ ارديبهشت يعني وسط بهار تولد يه سمپاديه گل گلابه!!!بي خيال حوصله خوشگل نوشتن ندارم! يك شنبه زنگ فيزيك جشن تولدمه!!! شايد عكسي چيزي گذاشتم!

ولي بي خيال همه اينا! دليل اصلي آپ كردنم هديه قشنگ امسالمه !

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ! بذار يه كم جيغ بكشم !

خيلي ذوق كردم! امشب هديه مو ديدم!!! يه" بي وتن" داغ داغ!!!

همين امروز بي وتن تو نمايشگاه كتاب پرده برداري شد! حالا ديدي باباي من چقدر آپ ديته!!!

تازه تازه تازه اينم كه چيزي نيست! اصلا بذاريد تعريف كنم!

امروز بابايي رفت نمايش گاه.من هم به خاطر اين روشن لندهور نمي تونم برم!!!

حالا من كلي به بابا سفارش و پيامك و.... كه امروز بي وتن مياد تو نمايش گاه و....

بعدم به خيال خودم بابا همون اول ٬در مصلا باز نشده مي ره بي وتن بگيره!!!

حالا بابايي گشت و گذارشو مي كنه و غروب ميره پيش اوس امير خودمون و باهاش گپ مي زنه و مي گه " ببين كوچولو.....!"

بعدشم امير خاني كه ظاهرا به علاقه نه چندان زياد من (!!!!) به كتاباش پي برده بود يه بيوتن امضا مي كنه و..............

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

فكرشو بكن يه بي وتن با امضاي خودش!!!

البته از وقتي كه بابا اومد من و مامان و محمد افتاديم سرش كه متني رو كه نوشته بخونيم!

ماشالله به اين خط!!  من و ام۱۱۴ و ام۱۱۲ كه هيچ چي حتي ريحانه هم با اون خط زيباش(!!!) بايد به خودمون اميد وار باشيم!!!

بابا بهش گفته شما كتاباتونم هيمن جوري مي نويسيد مي ديد دست ناشر؟!!!( معلوم شد اين تيكه انداختنا ارثيه!) بعد اون آقا سمپاديه گفت كه نه بابا من همه رو تو لپ تاپم مي نويسمو....

حالا غروب كه برگشتم عكسشو مي ذارم كه شما هم در خوندنش ما رو ياري كنيد!

تنها كلمات واضحش اينان : "سركار خانم قيومي"

امشب بدجوري سمپاديسمم عود كرده! سمپاديا به دادم برسيد!

حتي پارسال كه هديه تولم يه گوشي بود اين قدر ذوق زده نشدم ! حالا كم تر و بيش ترش بماند ! مهم اينه كه اين قدر نبود!!!

واي گفتم پارسال! پارسال اين موقع جشن تولد ۲۰ سالگي سمپاد بود و ما با عمو اژه اي رشت بوديم!

چه قدر كيف كرديم!

البته تو اختتاميه كه تو مركز ميرزا كوچك خان رشت بود بارون گرفت و من مريض شدم و.. نمي دونيد چي شد! ساعت دو ونيم نصفه شب دكتر آشتياني ) عضو هيئت امناي سمپاد ( اومد ببينه من حالم چه طوره بعد آقاي گلشن رو ) همين گلشن خودمون ديگه! مي شناسيد كه؟!( ساعت دو ونيم از زيبا كنار فرستاد رشت كه براي من قرص سرماخوردگي بخره!!!

آهان مطلب دوم !

ديري ديري دينگ دينگ ديدينگ!!!(ريتمو حال مي كنيد!!!)

امروز كه شنبه باشه و ۱۴ ارديبهشت باشه روز سمپاده !

سمپاد يا همون " سازمان مونگلان پرتابي از دبستان!"يا "سازمان ملي پرورش اسب هاي دونده !" يا ..... كه من واقعا دوسش دارم!

حالا يكي نيست بگه دوستش نداشته باشي مي خاي چي كار كني ؟ خب ما از وقتي كه چشامونو باز كرديم هيمن جا بوديم ! پشت كوه!!!

آهان گفتم پشت كوه يادم اومد ! اين طور كه من خبر دارم تمام سمپاداي كشور در مكان هايي واقعا سمپاديك بنا شدند! الان كه خوب شده ولي اون اولا كه من به اين مدرسه مي رفتم روي كوه و در يه جاي تقريبا خالي از سكنه بود!!!

حالا بگذريم اگه عكسي چيزي بود ميذارم! به هر حال به همه سمپاديا و غير سمپاديا تبريك مي گم!!!

موضوع اول هم  هفته معلم بود كه در مدرسه ما با مراسم لهو ولعب برگزار ميشه )( و...

البته نه اين كه فكر كنيد غازه و سرخاب سفيدابي دركاره ها نه اصلا! منتها يه كمي با قيّه و فرياد برگزار ميشه!

حالا چارق و پاتابه و مغ و زنّار و سفت فلك رو هم اضافه مي كنيم كه شما بعد از خوندن اين متن املاي شماره ۴ رو بيست بشيد!!!

آهان به مناسبت بزرگ داشت شهيد مطهري من براي ادامه دان راه ايشون (!!!) مطلبي رو كه امروز كشفش كردم مي گم!

حتما اين روزا زياد شنيديد " علامه شهيد استاد مرتضي مطهري" . خب شهيد و استاد و مرتضا و مطهريش كه هيچ ولي امروز داشتم تو اين جمله دنبال قرينه مي گشتم كه بفهمم چرا علامه رو مؤنث آوردن!  وبعد از تاءملات و اين ها متوجه شدم كه اي بابا علامه اصلا مونث نيست !!! علامه اسم مبالغه هست بر وزن فعّاله!!! حالا دوستان نمونه هاي ديگه شو پيدا كنيد براي اين كنكوريه سرخوش بفرستيد!!!

فعلا همين!

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 1:16  توسط زهرا قیومی  | 


سلام سلام سلام سلام...............................................................................سلام!!!
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي!!!
زنگ دوم درس شيرين فيزيك!
خانم بهبودي داشت در مورد ميدان يك سيم نيم حلقه در ميدان برون سوو....توضيح ميداد وهمه محو گوش دادن و خلاصه سي و اندي آينده ساز داشتند در مورد مسئله مهمي كه فقط به درد دنيا و اخرت عمه بزرگه ي صمصام السلطنه مي خوره(!!!) فسفر مي سوزوندن (راستي سوختن فسفر هوا رو الوده نمي كنه؟!!!=))) كه يه هو سر و صدا هايي شبيه به صداي يه گله رم كرده به گوش رسيد!

سوت داد فرياد ... كمي كه دقت كرديم متوجه شديم كه اين صدا ها مال كسي نمي تونه باشه جز از هم سايه بالايي ها مون  ، گسل ها!!!

( توضيحات : گسل ها موجوداتي هستند كه در مدرسه شهيد قدوسي آينده سازي مي كنند! از ان جا كه فرزانه گان و شهيد قدوسي پاي كوه كه چه عرض كنم روي كوه بنا شدند وقدوسي ها پشت فرزانه گاني ها هستند طبيعتا بالا تر از ما قرار مي گيرند پس اگر در جايي با اصطلاح بالايي ها مواجه شديد بدونيد منظور چيه!!!)
در بيانيه اي اين اعمال قبيح رو محكوم كرديم ومشغول هوا كردن آپلو شديم كه خانم عبد الحسيني وارد كلاس شد و گفت به علت ...(نمي دونم دقيقا چه علتي داشت ولي مربوط به سفر رييس جمهور به قم بود!!!)تعطيليد!!!
جيغ جيغ جيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييغ!
خداي من چنان غير منتظره بود كه سمپاديسم مفرط مون (توضيح : سمپاديسم مفرط = مونگوليسم افراطي!8-}) تا حد تشنج پيش رفت! ووقتي كه يادمون اومد كه امتحان هندسه زنگ چهارم لغو شده .....

با فاطمه و ريحانه رفتيم بوستان نرگس !

چشمم كه به اون پيست وسييييييييييييييييييع(!!!) افتاد يه لحظه يادم رفت كه خواهر قرّابه ام ،روشن ، همراهمه! يه دوچرخه گرفتمو... واين شد اولين دوچرخه سواري من و روشن!!!
خداي من ! تو زق زق آفتاب دستا ي روشن داشت دستامو از بدنم جدا مي كرد ، حلقم رو محكم گرفته بود وتا حد خفگي فشار مي داد... ولي كيف كردم ، باسرعت باد گرم تو صورتم تو خاكي ها !!!
بعد هم تاب بازي !  (هر روز كه از پارك جلوي مدرسه مي گذريم دوست دارم تاب بازي كنم ولي چي كار كنم كه ما هر جاي دنيا كه بريم چند تا قدوسي اون طرفا پيدا ميشه!!!)
دلي از عزا در آورديم!!!
ظهر رفتم خونه و بعد از ظهر هم دندون پزشكي ! شهر امن و امان بود!!! بد جوري تو كف اين تعطيلي موندم!!! اصلا علتش رو نمي فهمم! ولي هر چي بود خيلي خيلي خوب بود!
(توضيح : اين چند روزي ذهنم بد جوري مشغول بود !مي خاستم يه پست اعصاب خورد كن بذارم كه با اوضاع پيش اومده به تعويق افتاد!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت : ۲۹/۱/۱۳۸۷

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما ميميريم! ما مي ميريم! ما مي ميريم !....................................................
نه! ما معروف شديم ! ما معروف شديم ! ما معروف شديم!.........................................


گفتم كه مشكوك بود! قضيه اصلا به احمدي نژاد ربطي نداشت!

 ديروز كلي لباس شخصي ريخته بودن تو مدرسه مون داشتند همه جا رو حتي تو سطل اشغالا رو مي گشتن!وضعيت امنيتي شده بود وخانواده سرايدار مون رو هم از اون جا بردن!

امروز خانم عبدالحسيني مي گفت همه رئيس رؤساي سازمان آموزش و پرورش تا ساعت 4 تو مدرسه ما و بالا  بودند ولي چيزي پيدا نكردن!!!
چي رو ؟ خب معلومه بمب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فكرشو بكنيد سال ديگه اين موقع شما داشتيد سالگرد شهداي سمپاد مي گرفتيد!!!
ولي خيلي ذوق كردما! خيلي جالب بود!!! البته گروگان گيري به تر بود! ايشالّا دفعه هاي بعدي!


حالا من به خاطر حمله تروريست ها يه تقاضاي پناهندگي به ايالت مساچوست امريكا ميدم!!!! پست بعدي رو از بوستون براتون مي نويسم!!!

راستي تبعيض رو مي بينيد ؟!!!!  اول قدوسي ها روتعطيل كردن بعد ما رو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 23:22  توسط زهرا قیومی  | 

سلام سلام سلام !(با جيغ وداد و فرياد بخونيد!)

خودمونيم؛اين قم عجب آب و هوايي داره نمي دونستما!ماشاءالله ! نه به اون سرما كه زده همه درختا رو خشك كرده نه به اين گرما كه مي زنه بقيه درختايي كه هنوز خشك نشدن رو خشك مي كنه!!!

دو روزي ميشه كه از شمال برگشتيم.منتها نيست كه من هميشه كارام مي مونه واسه روزاي آخر ، اين شد كه نتونستم زودتر بيام!(نيست  خيلي زود به زود بروز مي شم اين دفعه كه دير شد شما ببخشيد!!!)

تو هواي مرطوب شمال كه آدم تشنه اش نمي شه ؛ منم چند روزي كه اون جا بوديم خيلي كم چايي خوردم البته نوشيدم! اين شد كه چايي خونم به شدت كاهش يافت! از وقتي برگشتيم روزي هفت هشت ليوان چايي و تعداد زيادي خيار و پرتغال و دارابي و ...

حالا آب و هوا دستتون اومد؟!

اينم از خاطرات روز نهم و دهم تعطيلات:

جمعه ، 9/1/1387

يه وقت فكر نكني اين حال و هواي جديد منو از خود بي خود ، نه ببخشيد اعني (!!!) بي روشن كرده ها!

اين خواهر قرابّه (اسم مبالغه از قريب به معناي بسيار نزديك يا بهتر بگم كنه!) هم چنان مانند ...از بنده سواري مي گيردو مي تازد و....

تو اين مسافرت كم نذاشت.اين چند روزهم دست كمي از دوهفته اول نداشت!

گردن درد هم نمي دونم چه صيغه ايه كه به قبلي ها اضافه شده؟! يه درد هايي هم توي ستون فقير فقراتم يه جايي بين كتف و كمر دارم! گمونم ديسكم زده بيرون! همینو كم داشتيم!

ولي مي گم الكي الكي متخصص ستون فقرات شدما!!!

حالا نه تنها در مورد خودم كه درباره ي ديگران هم مي تونم بفهمم هر دردي از كجاست و علت چيه و البته ارائه راه كار هاي متنوع(!!!) براي درمان!

توي همين copy ، paste  كردن مقاله ها از سايت دكتر گنجويان كلي چيز ميز ياد گرفتم!!! خلاصه اين كه در پايان درمان خود همين عمو صالح (عبارت خودموني كه جايگزين عبارت دكتر گنجويان شده!!!) بايد يه مدركي چيزي به من اعطا كنه!بي برو برگرد!

الكي كه نيست! اين همه به حرفش گوش مي دم؛ تازه فراتر ، عمل مي كنم!

بله پس چي ؟! 

آهان داشتم مي گفتم! داشتم از روشن مي گفتم! اين كه سفر امسال بد جوري جديد بود ؛ هم روحي هم جسمي!

نحوه ي حمل و نقل من با روشن كه بماند! اصلا نمي دونم چه طوري بگم! فقط این كه اثار و بركات از قم به مازندران اومدن هنوز تو كمرم باقيست!!!

لباس ها رو هم كه بايد قاب كنم بزنم تو اتاقم! اصلا چرا تو اتاقم؟! يه نمايشگاه مي زنم از همين    نمايش گاه هاي اثار هنري پست مدرن با شاه كارهاي سركار خانم روشن قيومي!!!

البته در اين جا يه سري مسائل ريز تري به وجود مياد ؛ مثلا اين كه اگه بخايم آثار رو به طور كامل در معرض ديد بازديد كنندگان خوش ذوق قرار بديم بايد يه بنر " ورود اقايان اكيدا ممنوع" از يه ارايش گاه زنونه بگيريم بزنيم به سر در نمايش گاه! اگر هم قرا بشه كه مختلط باشه ، خب دچار سانسور ميشه! (اهل فن مي دونن چي مي گم!)

اي بابا رفتم تو خاكي!

ديشب خونه آقا مهدي اين يه ننه من غريبم بازي در اورد كه خدا مي دونه! روشن رو مي گم. كارد مي زدي خونم در نمي يومد! فقط مي خاستم با چكّش بيفتم به به جونش!

شانس آورد كه چند روز ديگه بايد با هم عكس بگيريم و... ديدم خوب نيست تو عكس چش و چالش كبود و پف كرده باشه!!!

از صبح افتاده بود سر دنده لج! سر سفره كه مي نشستم انگاري به زور سرش رو ميوورد بالا كه قدش بلند بشه! قد بلندي روشن همان و خفه شدن من همان...

اصلا توان نشستن نداشتم! حالا تو اين هيزي بيري هر كي يه اردي مي داد: زهرا لطفا پنجره رو باز كن، زهرا جان اون ظرف برنج رو بده اين طرف ، زهرا دستمال كاغذي رو بيار ، زهرا ... زهرا .... زهرا.....

هر بار كه مي خاستم از جام بلند شم يا بشينم انگاري كه كوه مي كندم! اشكم داشت در ميومد.

ولي به خاطر اين كه كسي چيزي نفهمه هر كاري كردم! چرا؟1 خب معلومه!

كافيه يه نفر چيزي بفهمه ؛ خبر چنان سريع و فوت و فوري پخش مي شه كه اگه سازمان سيا هم بخاد يه خرافه اي تو هند پخش كنه با هيچ برنامه ريزي واستراتژي ، نمي تونه به اين سرعت دست پيدا كنه!!!

حال پراكنده شدن خبر همان و يك كلا شونصد كلاغ شدن همان!

و روشن كه پديد ه اي واقعا نو ظهور است خدا مي داند كه چه افسانه ها و... وچه تخيّل هايي رو به كار نمي اندازد والخ!

مي گفتم؛ خونه اقا مهدي اينا يه صندلي گرفتم و كنار ميز نشستم. اين در حالي بود كه آقايون در بخش داخلي پذيرايي روي صندلي و خانم ها در بخش مركزي روي زمين نشسته بودند! و من هم به عنوان بانويي كه در اين بخش روي صندلي نشسته نقش گاو پيشوني سفيد رو بازي مي كردم!

شنبه 10/1/1387:

آره مي گفتم. حالا خيلي چيزا رو كه بقيه نمي بينن. فكر مي كنن مشكل روشن فقط فلزي بودنشه!

روي صندلي نشستم .سر م كه پايين نمي يومد، بالا هم كه مي گرفتم چشمم درست در راستاي قسمتي كه مرد ها بودند قرار مي گرفت!!!

چه كار مي كردم؟! كلّم رو پايين مي اوردم خفه مي شدم! اگرم كه صاف مي گرفتم چي ؟ نمي گفتن اين دختره شرم رو خورده حيا رو تف كرده ؟!!!

بد منجلابي بود. خوش بختانه "داستان سيستان " اوس امير كه محمد آقا بهم داده بود همراهم بود.سرم رو گرفتم بالا و شروع كردم به خوندن! حالا تيكه و كنايه ها بود كه بابا نمي خاد يه امشب كه اومدي مهموني درس بخوني ! توجه كنيد ، درس !!!!!

موقع پهن كردن سفره گفتم يه تكوني به خودم بدم نگن مثل عروس خانم رفته نشسته رو صندلي دست به سياه و سفيدم نمي زنه!

دو تا ظرف خورش برداشتم كه مسافت يك شايد هم دو متري آش پز خونه تا سفره رو طي كنم كه واااااااااااااااااااااااي!!!

خانم كار دستم داد! نمي دونم به كجا گير كرد كه يه هو سرم رفت بالا !

بالا رفتن سرم همان و ريختن خورش همان!!!

نمي دونم چه جوري جلو خودمو گرفتم ولي روشن هم خيلي خوش اقبال بود كه از اون قضيه جون سالم به در برد!!!

تازه بعد از اون شروع شد " اي واي كي اين خورش رو اين جا ريخته؟!

منم در يك اقدام خواهرانه ايثارگرانه فداكارانه ....وايسادم اون جا گفتم : بابا من ريختم ، من ، زهرا قيومي ، من اين كارو كردم!!!.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 22:56  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

ماجرا از يك شب بهاري تو يكي از بيابون هاي اطراف قم شروع شد:

چند سال پيش زماني كه براي اولين بار رفته بودم رصد؛عمو ميرسالاري 3تا ستاره ي كنار عيوق رو نشونمون دادند وگفتند كه مثلا هركدوم ازاينا يه بز هستند!وجالب اينكه يكي از اينا جزءغول پيكرترين ستاره هاييه كه تاحالا رصد شده.

واين جمله تو ذهنم حك شد!!!

ازاون به بعد هروقت ارابه ران تو آسمون بود من اون ستاره هارو مي ديدم.(البته اگه هوا ابري يا سرد نبود)!!!

خيلي برام جالب بود اين ستاره ي كوچيكو نسبتا كم نوري كه ميديدم يه غول بود وخيلي خيلي روشن!به دوريش فكر مي كردم اونقدر دور كه اينقدر كوچيك بشه!وبه اين فكر مي كردم كه اگه كسي اون طرفا باشه اصلا خورشيدرو نمي بينه!!!پس خورشيد ماخيلي كوچيكه! تازه زمين كه خيلي خيلي كوچيكتر از خورشيده و من هم كه در مقابل زمين........!!!

اپسيلون ارابه ران كه 100000برابر درخشان تر ازخورشيده وميتونه خورشيد بامدار زمين رو تو خودش جا بده تا مدتها براي من نماد بزرگي بود!

بزرگي جهان ...بزرگي خالق...وهمين طور حقارت خودم!!!

هروقت ناراحت مي شدم فكر مي كردم مشكل من تو اين دنياي بزرگ هيچي نيست...هيچي!!!

تا اينكه با چيزاي ديگه اي آشنا شدم.البته آشنا كه بودم ولي بهشون فكر نكرده بودم:اختروش ها ،كهكشان ها، خوشه ها، ابر خوشه ها و....

حالا ديگه اپسيلون ارابه ران خيلي كوچيكه ...خيلي....!

به اين نتيجه رسيدم كه هر شيء كه يه چيزي بزرگتر از اون وجود داشته باشه كوچيكه .

وبالاخره فهميدم كه اين دنيا خيلي كوچيكه....خيلي خيلي كوچيك...با تمام عظمتش بازم كوچيكه....

اونيكه بزرگه فقط و فقط خالق منه!!!

ومن هنوز اپسيلون ارابه ران رو دوست دارم .

                 فسبّح باسم ربّك العظيم(حاقه/52)

.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:23  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت