تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
دینگ دینگ دینگ!
سلام. این جا خاب گاه است صدای زهرا از اپسیلون ارابه ران!

حتمن خیلی شنیدید که " ما برای این کشور خون دادیم"  ولی تا حالا شندید کسی بگه ما برای دانش گاه رفتن خون دادیم؟!!!

۴شنبه ثبت نام بود اووووووووووووووووف هفت خان رستم! تو مدرسه برای ثبت نام یک عدد بابا می خاستن به همراه دسته چکش! ولی این جا یه مسیر طولانی بود که باید طی می شد ولی رفتارشون واقعن عالی بود من ک بهشون حق می دادم نفری یه چشم غره تحویلم بدن (از بس که تو وقت اضافه رفته بودم!) ولی تحویلمون گرفتن دیگه!

۵شنبه جشن شکوفه ها... نه! همایش هشتادوهشتی ها بود٬ به جای گل بهمون فلش ۲گیگ دادن!

بعدشم دقیقن مثل جشن شکوفه ها بود دیگه مسابقه طناب کشی که گروه ما در دم پخش زمین شد! و انواع اقسام بازی های دیگه!

این جور که تمام معاونت های دانش گاه آغوش گرم به روی ما گشودن باید خیلی خوش بگذره! خودمونیما تو این کویر لوت عجب امکاناتی به هم زدن!
دانش گاهم تا دلتون بخاد بزرگه خب کویر بوده تا تونستن زمین خریدن دیگه! اون چیزی که باعث مسرت و خوش حالیه اینه که دانش کده ما به سلف خیلی نزدیکه!

آها یکی از اساتید آیندمونم گفتن که : رشته برق خوبیش اینه که آدم می تونه سالی یه بار با خانوادش بره مهمونی!!!

خاب گاهم وقت نکردم که ببینم! اه! خراب نشه این تهران! قم تهران یه ساعت تو راه بودیم تو خود تهران دو ساعت!
بعدشم این که از اون جا که سال اولی تشریف داریم ما رو فرستادن طبقه پنجم
کلی باروبنه رو ۵طبقه کشوندم رفتم بالا! حالا فکر می کنم اگه روزی دوبار پایین بیام دوبار بالا برم یه چیزی تو پاهام پاره می شه! نمی دونم اسمش سینکِ پا یا سیمکِ پا یه چیزی تو این مایه ها بود سعیده جان اسمشو بلدن!
تو این مدت هم جز خودمو فاطمه برقی ندیدم! نکنه بقیه همه پسرن!!!

یه چیز دیگه این که این جا تا کارتتو نشون ندی تو دانش گاه راهت نمی دن!

من پارسال دانش گاه تهران می رفتم هیچ نمی گفت کی هستی کجا می ری! البته اگه می پرسیدن من راستشو می گفتم " بوفه!"

من دیگه برم بخابم که فردا از کله سحر تا بوق سگ کلاس داریم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 0:1  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت