سلام.
بیشین بیشین٬ نه واللا اگه من راضی باشم ٬ آخه تو هر وقت می خای حرفای منو بخونی باید پاشی؟ بشین تعارف نکن بفرما حالا حالاها طول می کشه!

شما کتابای " عزیز نسین " رو خوندید؟ خیلی جالبه٬ داستاناشو نمی گم طرز تفکر و سبک نوشتشو اصطلاحاتو چیزایی که به کار می بره فوق العاده شبیه نوع ایرانیشه! وقتی که داستاناشو می خونی واقعا فکر می کنی یه نویسنده ی ایرانی اینو درباره ی مشکلات جامعه خودمون نوشته! البته یه جاهایی می بینی بی ادب میشه! از نظر من نویسنده هایی مثل همین عزیز نسین یا پائولوکوئیلو یا یه کمی هم جلال که تو نوشته هاشون به خانوما گیر می دن بی حیان! بگذریم.خودمو دوستامو که می بینم یاد " سیاحت نامه "ی عزیز نسین می افتم. اِمریکا آپولو هوا می کرد اونوقت چندتا مرد ترک از رد کردن چندتا خیابون تو استانبول عاجز شده بودن! تو روزگاری که این همه چیزای بزرگ برای فکر کردن و کارای بزرگ برای انجام دادن هست دغدغه من شده این که تو یه امتحان زِپِرتوی ۴ساعته آیندمو مشخص کنم! ماها بدجوری تو خودمون فرو رفتیم شایدم گیرافتادیم! می دونم که مهمه می دونم مقطعیه که همه گذروندن ولی به چه قیمتی؟
نوجوانیم به سمند شتاب می شود از پی ... چو گرد در قدم او می دوم و نمی رسم!
آه نوجوانیم که می روی... نبود از تو گزیری چنین که بار غم دل... زدست شکوه گرفتم به دوش ناله کشیدم!
البته این یه اصل بدیهیه که اولویت پرورش خوده٬ یعنی کسایی که به چیزای بزرگ فکر می کنن و کارای بزرگ انجام می دن حتما باید مفصل به خودشون فکر کرده باشن و در مرحله اول خودشونو ساخته باشن ولی آیا این گوشه گیری و غرق در کارهای خود شدن و کنارگذاشتن هر کار دیگه ای غیراز کنکور می تونه مفید باشه؟ خیلی ها به عنوان مشاوره می گن فقط یه ساله یه سال بی خیال اخبار بشین یه سال از خانواده بخاید که شرایط شما رو درک کنن دور شما رو خط بکشن هرموقع شما کاری داشتین درخدمتتون باشن ولی خودشون با شما کاری نداشته باشن یه سال به جای وقت گذاشتن سر صحبت باخدا فقط درس بخونید ولی مثلا دلتون با خدا باشه یه سال حرم نرید از دور به خانم سلام بدید یه سال بشینید یه گوشه اتاق یا کتاب خونه (البته بهتره بگم سالن مطالعه) آدم نبینید یه سال کتاب غیردرسی نخونید یه سال پارک و مسافرت و جنگل و دریا و سینما و... نرید ویه سال فلان وفلان و بیسار! خب این چه دوره انسان سازی میشه؟ این شرایط برای آدمی تو این سن که داره شخصیت اجتماعیش شکل می گیره نه تنها مفید نیست بلکه می تونه ضررهایی با پیامدهای بلند مدت هم داشته باشه! تازه بدتر این جاست که مثلا اگه به تمام اون حرفا عمل کنید باید بشینید تو دین و زندگی ۳ تو نامه امام علی(ع) به مالک اشتر بخونید: ""
هرگز کارهای فراوان و مهم ٬ عذری برای ترک مسئولیت های دیگر نخاهد بود""!
تناقض!
اون وقت تو همه چیز به تناقض می رسید ٬ تو تمام درسا با تمام زندگی٬ اون وقت تمام پیشامدهای عالم دو به دو متمم هم دیگرند ٬ گسسته٬ گسسته٬ گسسته را چه کنم؟!
خیلی هام که تو این دوران یا معده هاشون مشکل پیدا می کنه یا میگرن می گیرن یا مالیخولیا! به خاطر فشار و استرس و تنهایی و...
البته من با کنکور به عنوان یه امتحان یا یه وسیله سنجش توانایی علمی افراد فی نفسه مخالف نیستم ولی این اطرافیان "چه کسایی که ذی نفع هستند مثل ناشران با تبلیغات های سرسام آور و واقعا استرس زا شون و چه دل سوزان واقعی مثل معلما و دوستا و فک و فامیل که هرکدوم یه برنامه به آدم می دن و نشون میدن که نتیجه براشون مهمه" هستند که این کنکور رو از مسیر طبیعیش خارج کرده وتبدیل به یه غول بی شاخه و دم کردند که هم به جسمی و هم به روح ضربه می زنه.
البته فکر نکنید وقتی وارد یه کلاس پیش می شید با یه سری قیافه ی خمار مواجه میشیدا! نه اتفاقا ماها که خیلی شادیم لااقل تو مدرسه این طوریم جوری که چند بار از بچه های سال پایینی شنیدم که می گفتن دوست د ارن زود تر زودتر بیان پیش! برای من که سال خوبی بود!
شاید برای اولین بار من و دوستام فهمیدیم که بی خیالی با آرامش داشتن متفاوته و هدفای کوچیک و بزرگ تعیین کردیم و دونستیم که برای رسیدن به هرکدوم باید بی خیالی رو کنار بذاریم. خیلی وقتا مجبور شدیم به خودمون و کارامون فکر کنیم هی برنامه ریزی کردیم هی شکستای کوچیک خوردیم یه راه بهتر پیدا کردیم با دوستامون (البته فقط هم کلاسی ها) دوست تر شدیم. خلاصه کلی بهمون خوش گذشت
*** *** ***
واما روزگار من؛ خوشی و سلامتی، با بهار درس می خونیم! دهنشو بستم که مزاحمم نشه! ماشالله هزار ماشالله روز به روز رشیدتر میشه!
حالا اینا رو ولُش بده (یعنی ولش کن!) می دونی؟ نمی دونی؟ بدونی هم نمی دونی! من با لوک خوش شانس بدجوری فامیلم! یادمه پارسال که می گفتم می خام مهندسی پزشکی بخونم بعضی بچه های کلاس اصلا اسم این رشته به گوش مبارکشون نرسیده بود حالا امسال همه خاطرخاه اِش شدن! هی بهش گفتم: شهره ی شهر مشو تا ننهم سردر کوه / می مخور با همه کس تا مخورم خون جگر
امیرکبیر همش ۲۵تا بیو الکتریک می گیره ۱۵تاش پسر میمونه ۱۰ تا دختر ولی حالا فقط تو کلاس ما یازده دوازده نفر می خان مهندسی پزشکی بخونن! با این حساب برای رسیدن بهش باید به برق متوصل بشم! تو را من چشم در راهم...
من میخام عکسای مدرسه رو که با گوشی گرفتم آپلود کنم نمیشه!
چی می گفتم؟ آها این روزا خیلی خوش گذشت از معلما عیدی زور وگرفتیم!
چون درسا باید هرجورشده قبل از عید تموم می شد این آخرا امتحان بی امتحان! ما هم که چه قدر درس خوندیم!
امروز هم که روز آخر بود! یاد ۷سال پیش افتادم... مهر ماهی که من قدّم نصف الانم بود! احساس غرور از این که منم دیگه تیزهوش شدم(آره جون روشن!
) اووووووووَه قرار بود ۷سال تو این مدرسه درس بخونم! چه قدر دبیرستانیا از نظرم بزرگ بودن! پیش دانش گاهیا که دیگه فوق بزرگ بودن! البته حالا که خودم پیشی شدم اون قدر بزرگ نشدم! نسل جدید ماشالله هزار ماشالله...!
فکرشو بکن! من تو این مدرسه بزرگ شدم ٬ یاد سوم راهنمایی افتادم معلوم نبود کیا قبول می شن کیا نمی شن همه رفتیم تو حوض زیر فواره عکس گرفتیم همه مونم قبول شدیم!
امروزم تو باشگاه مدرسه عروسی داشتیم!
نه منظورم دیسکو نیستا! راستی راستی عروس داشتیم! بهمون سبزه هم دادن که طبق معمول منو ام ـ۱۱۴ و ام ـ۱۱۲ مشغول بازی بودیم یکی کچلش بهمون رسید! اوه این چند روزی مردیم از بازی!
آخرشم یه جوری بود٬ سال پایینیا نبودن که رفتن ِ پیشا رو ببینن! تا لحظه آخرم سر کلاس شیمی تشریف داشتیم اونم فصل الکتروشیمی
! بعدم خداحافظی! ظاهرا بعضیا دستشون پیاز بود! انگار سفر آخرت می ریم! من که می دونم همشون سال دیگه امیرکبیر ور دل خودم نشستن!
امروز تقویم سمپاد هم گرفتیم روش عکس یه گل سمپادی بود که فلش هاشو باد داشت می برد٬ آدم یاد مرگ میفته! و این یعنی این که با رفتن ما و رفتن عمو اژه ای٬ خداحافظ سمپاد ۲۳ساله! آزمونای ورودی امسال رو هم به جای سمپاد سازمان سنجش می گیره!
مدرسه خوشگل عزیزم که با من بزرگ شدی (اون موقع که ما پامونو تو این مدرسه گذاشتیم دوتا ساختمون بودن که از وسط کوه در اومده بودن! حالا این جا دیگه واسه خودش وسط شهر شده!) می دونم که دلت برام تنگ میشه ولی تلک الایام نداولها بین الناس!
برگی از دفتر دیفرانسیل: (اواخر بهمن۸۷)
بارونی که روی کانال کولر سمفونی بهار راه انداخته با نسیم دیفرانسیل که بر صدای آقای مهدی زاده سواره ٬مسابقه گذاشته؛ تا کدام یک پرده گوشمان را بیش تر تاب می دهد!
زنگ شیمی:
من: خانم ببینید کتاب برای اولئیک اسید دوتا ساختار نوشته بینشونم مساوی گذاشته ولی یکیشون دوتا اکسیژن داره اون یکی نداره چه جوری اینا یه ترکیبن؟!
خانم متقی: بله؟!!!
من سوالمو تکرار می کنم.
خانم متقی: این که مساوی نیست این پیوند دوگانه هست!
من:
اسید و باز را با من بخان باقی آب خوردن است / این فصل را بسیار خاندم کانفیوزانه است
شبگیر باز بود و شبیخون اسید بود / هروز تست و هرجا امتحان بود
معلم ها بر تخته خط ها می کشیدند / دانش آموزا در دل آه ها می کشیدند
جان از اسمای "آیوپاک" دل گیر می شد / دل در رکاب آمفوترها پیر می شد
استرها در دام قلیا صابون می شد / بازار گرم آرنیوسی ها سرد می شد
فصلی صفای صحبت کنکور دیده / از روزن تست مغزها پاشیده دیده
فصلی که ما قربانیانِ سختی او / عالم نفرین گوی نکاتِ حفظی او
فصلی نهان با "پِ هاش" هم پیمان نشسته / فصلی به رنگ "لُگ" در شیمی نشسته
فصلی به نامردی دشنه بر نکته ها بسته / در بی وقتی ها قامت وقت گیری بسته
فصلی آک بندها را باز کردست / ما را از گاگول بازی آزاد کردست
تو و نخوندن چه رنگ است این چه رنگ است؟! / مخ و نحلّیدن چه ننگ است این چه ننگ است؟!
یاد نهایی یاد زجرها که کشیدیم / آن دردها آن آه ها که برکشیدیم
استرس ما در روز کنکور یاد بادا / آن گریه ها و زجّه هامان یاد بادا!
فیزیک: وای خدای من فیزیک جدید! ماکسول٬ پلانک٬ اینیشتین٬ روزهای خوش نجومی!
نه کنکوری بود نه تستی٬ با فیزیک و نجوم زندگی می کردیم خوش بودیم لذت می بردیم! آه نو جوانی...
امسال بحث امواج رو هم داریم که مخصوص ماست! ما رو که می شناسید مهندسای پزشکی
دین و زندگی: مدادهای سبز کم رنگ و نارنجی و صورتی و آبی روشنم خیلی کوچیک شدن دیگه نمی تونم درس بخونم!
واما ماجرای کتاب خانه رفتن من!
شهریور ۸۷: مسافرت ها که به سلامتی تمام می شوند تصمیم می گیرم به کتاب خانه بروم. یه روز با روشن می روم انقدر سروصدا می کند که آبرو حیثیتم می رود! همه فهمیدند که من با روش رفتم کتاب خونه! پس بی خیال می شوم.
پاییز ۸۷: بهار آمده. خیلی بدقلق است ولی من کاری به کارش ندارم باید درس بخونم . به کتاب خانه می روم...؛ وای!
چرا این جا رو شخم زدند؟ - داره باز سازی میشه برو یه ماه دیگه بیا!
زمستان ۷۸: در تمام این مدت بهار مرا می برد تهران میاورد قم . دیگه خودشم خسته شد بی خیالید و دست از سرم برداشت. حالا همه چیز محیاست که من تو کتابخونه درس بخونم.
از صبح یه کیف پر از خوراکی و ناهار آماده می کنم می رم مدرسه بعد هخم کتابخون . اول ناهار می خورم بعد می رم سر درس. یک ساعت بعد.... ــ طیبه: زهرا پاشو مگه نمی خای درس بخونی؟ ــمن: ها؟ چی میگه؟
چند روز بعد: می بینم خاب توی کتابخونه خیلی حال میده نمی شه ازش گذشت اینو جزو برنامم میارم وتصمیم می گیرم بعد از خاب توی کتابخونه بمونم و نرم خونه! دوباره با یه کیف پر از خوراکیو ناهار می رم کتاب خونه ناهار و بعدهم خاب و حالا موقع درس خوندنه ؛ به به ! کتاب با خودم نیاوردم!
راست گفتن از قدیم و ندیم که هیچ جا خونه ی آدم نمیشه!!!
دلم لک زده برای یه کتاب خوشگل! یه لیست بلند بالا آماده کردم برای بعد از کنکور! البته این اخرا "از رنجی که می بریم" و "اورازان" و "رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست" رو خوندم.
غم مخور ایام کنکور هم به پایان می رود / این فلاکت از سر ما کلفتان هم می رود
پرده را از روی ماه خویش بالا می زند / غمزه را سر می دهد غم از دل و جان می رود
شادی اندر روزگار ِ زندگیمان می شود / تست با صد شرمساری از میان ما رود
خاب گاه های تهران از بوی ما پر می شود / هر چه از تست٬ امتحان از یاد ماها می رود
ناله ها از شیرینی ِ رتبه ها پنهان شوند / شهر پشت دریاها هم نیز هویدا می شود
روز دانش جوییمان نزدیک ٬ یاران مژده باد / روز دانش جویی ما می رسد ایام هجران می رود!
سال نو رو به همتون تبریک می گم برای همه منحرفا آرزوی هدایت به راه راست می کنم(ایهام داشت!)خیلی خیلی برام دعا کنید 
+
نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 19:5 توسط زهرا قیومی
|