تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
سلام.
***‌ *** ***
این جا مرا به یاد مسجدالحرام می اندازد نه به خاطر این که امام صادق(ع) گفتند این جا مکه دوم است(دقیقا نمی دانم یه چیزی تو این مایه ها بود) که به خاطر معماری اش. دورتا دور مسجد سرپوشیده است با کنگره هایی درست شبیه مسجدالحرام ٬ وسط سرباز است و سنگ فرش سفیدش نور را بدجوری به چشمت منعکس می کند درست مثل مسجدالحرام اول از همه پشت مقام ابراهیم نماز می خانیم . بعد دکّة القضاء و بیت الطشت و دکّة المعراج و بعد توبه گاه آدم(ع). مقام نوح(ع) و مقام امام سجّاد(ع) و مقام امام صادق(ع) ٫٬ نمازها و دعاهای هرکدام را اضافه کن به زیارت عمّار یاسر و مسلم بن عقیل و هانی بن عروه که همه باید در یک نصفه روز انجام شود! موقع انجام اعمال هر مقام آن قدر عجله می کنیم که یک نماز را یک رکعتی می خانم!      
مسجد دو محراب دارد. به طرف یکیشان می روم. صدای اذان بلند می شود٬ مردّد می شوم.یک لحظه تصوّر کافیست تا دورکعت نمازش را غنیمت بشماری! جایی که علی(ع) در شب هایش نافله خاند و در سحرهایش مناجات کرد!
برای سومین بار در مسافرت نماز واجبم را تمام می خانم. بعد از نماز ظهر و عصر به سمت محراب اصلی می روم. یک منبر سنگی آن جلوست. از منبر تا تیغه ای که محراب را زنانه و مردانه کرده طنابی کشیده شده است. وسط منبر شکافیست به اندازه ی یک نفر.صف می بندیم. خانم ها به نوبت از شکاف رد می شوند و دستی به محراب می کشند و می روند. وقتی که جلوی محراب شبکه ی ضریح مانند نصب کنند و داخلش چراغ سبز روشن کنند همین می شود! مردم به جای این که در محراب نماز بخانند به آن دست می کشند!
در فشار جمعیت خانمی می پرسد "به کجا می رویم؟" عده ای می خندند! شخصی جواب می دهد " آن جا محلّ ضربت خوردن امام(ع) است.
به شکاف می رسم. کسانی که قدشان به نسبت بلندتر است باید خم شوند. پشیمان می شوم ولی راه برگشتی نیست.زانو هایم را خم می کنم .فشار آن قدر زیاد است که می ترسم دست های روشن بشکند! شاید همین فشار زیاد است که همه چیز را در سرم به هم می ریزد!
در ذهنم اول كسي مي گويد به محل ضربت مي رويم و بعد آن خانم مي‌گويد به كجا مي رويم؟! من تكرار مي كنم به كجا مي روم؟! چرا مي روم؟!
 ـ آخر مكان مقدّسيست ٬ علي(ع) در آن نماز خانده ٬ علي(ع) در آن پيروز شده (فزت وربّ الكعبه)
خودم جواب مي دهم: همين جاست كه علي(ع) را از دست داديم ٬ همين جاست كه بلاي عُظما بر بشر نازل مي شود!
به محراب مي رسم.تصور شميشر خوردن به سر يك انسان معمولي هم حالت را بد مي كند چه رسد به... نمي خاهم به آن دست بزنم.منتظرم جمعيت مرا به بيرون هل دهد. خانمي تسبيحش را به من مي دهد تا به محراب بمالم و به او بدهم. نمي دانم چه كنم . تسبيحش را به محراب مي كشم و به او مي دهم. از آن جا دور مي شوم و كمي عقب تر روبه روي محراب نماز مي خانم...
  وهنوز نمي دانم كجا نماز مي خانم!!!

***   ***   ***

آن سالی که مخاطب خدا شدم و شروع به روزه گرفتن کردم ماه رمضان اواخر آذر و اوایل دی بود! اذان صبح دیرتر بود و اذان مغرب حول و حوش ساعت ۵ ! صبح مدرسه بودم و بعد از ظهر را تا اذان می خابیدم ! تازه همونشم بعضی وقتا زورم بهش نمی رسید! 
امروز که آقای خامنه ای به دخترایی که سال اولی بودند تبریک گفتند یاد اون موقع ها افتادم!
منم به همشون تبریک می گم. سال قشنگیه!

***  ***  ***

 ابتدایی بودم مثل همه شماها همون کتابای فارسی قدیمی که روش به تعداد سال تحصیلی گل بود رو خوندم. همه ی اجزای کلمه و حتا نشانه های جمع به کلمه چسبیده بودند و "ی"میانجی رو مثل یک ۶ کوچولو بالای حرف می ذاشتیم.
ما رفتیم راهنمایی و کتابای ابتدایی "بخانیم بنویسیم" شدند وتغییراتی که در اون کتاب ها ایجاد شد به کتابای ماهم نفوذ کرد. اول قرار شد که دیگه نشانه های جمع رو به کلمه نچسبونیم و ی میانجی رو کامل بنویسیم. بعد سیستم جدا نویسی شروع شد . کلمه ها بدون هیچ قاعده ای تغییر کردن . بعضیا جدا شدن و بعضیا سر هم موندن! موقع امتحان املا به جای این که به حروف مشترک کلمات توجه کنیم لیست هایی تهیه می کردیم که فلان و فلان و فلان کلمه جدا نوشته می شن و فلان و فلان و فلان سر هم! تازه قضیه وقتی بدتر شد که بعضی کلمه ها تو کتابای ادبیات دو سال مختلف به شکل های مختلف نوشته می شدن! مثلا یه سال باید می نوشتیم "قلم رو" سال بعد می نوشتیم "قلمرو" ! علاوه بر این هرج و مرجی هم تو کتابای غیر از ادبیات بود! نمي دونم حالا جدا نوسی تا چه حد قانونمند شده ولی برای من هیچ قانونی وجود نداره! اصل رو روی جدا نویسی گذاشتم ولی ممکنه یه وقتایی یه جور دیگه بشه! "خوا" رو هم "خا" می نویسم چون که خوا دیگه تلفظ نمی شه پس باید حذف بشه! حسنا رو حسنا می نویسم مصطفا رو مصطفا می نوسیم و... واین ها هیچ ربطی به رسم الخط امیرخانی نداره!

*** *** ***
توصیه های مقام معظم رهبری در ماه رمضان که یه دوست برام فرستاده. بند اولشو بخونید. نکته کنکوری داره! همون که مشاورا می گن. سوال ریاضی رو بخونید اگه حل نشد برید سوالای دیگه رو حل کنید و بیایید دوباره بخونید چند بار بخونید ذهن ناخودآگاهتون خودش حل می کنه!
التماس دعا.

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 17:55  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

به نظر من روحاني كاروان خيلي مهمه! درسته كه اون فضا  خودش به آدم كمك مي كنه ولي يك روحاني كاروان خوب مي تونه خيلي مفيد باشه! كاروان ما هم خدا رو شكر يه روحاني خيلي خوب داشت.(اينو تو سفر كربلا فهميدم!واقعا جاي يه روحاني خوب خالي بود!علي الخصوص كه بابا هم همراهمون نبود!) البته اول قرار بود كه آقاي قرائتي روحانيمون باشند كه فكر مي كنم با اطلاعات قرآني كه ايشون دارند خيلي جالب مي شد ولي خب الانم از اين كه آقاي يزدي به جاي ايشون اومدن ناراحت نيستم! البته بگم اقاي يزدي مشهدي هستند نه يزدي!!! ايشون وقت زيادي رو براي كاروان مي ذاشتن. مي خام  سلسله پست هايي رو به جلسات صبحانه مون اختصاص بدم! حالا فكر نكنيد ماه رمضونه از روي گرسنگي رفتم سراغ صبحانه!!! در طول اين دو هفته معمولاساعت 5  يعني يه كمي بعد از نماز صبح به اتفاق كاروان يه جا جمع مي شديم و سراپا گوش در خدمت آقاي يزدي!

توي مكه محل قرارمون زير مهتابي سبزه بود! نه نه اشتباه نكنيد منظورم كله پاچه اي نيست! آخه اون جا كه ايران نيست هر جا مهتابي سبزه كله پاچه اي باشه!!!

تو مدينه هم محل قرارمون بين الحرمين بود. خارج از حياط مسجدالنبي بين درب جبرئيل  و بقيع، كنار "مركز صحي باب جبرئيل" !

روز اول كه تندي خودمونو به هتل رسونديمو با كله رفتيم تو دسشويي ها و وضو گرفتيم و هوا تاريك روشن بود كه نماز خونديم! بعدم كه رفتيم مسجد و از قرار صبحانه خبري نبود! آخه روز اول بدجوري نديدبديد بوديم! مگه مي شد هنوز نرفته از مسجد بياييم بيرون!

روز دوم به محل قرار مي ريم. فقط آقاي آخوند زاده و كاشاني(مديرو معاون كاروان) و يزدي اون جا بودن ! عملا قرار به هم مي خوره. بابا و حسين و علي آقا مي رن بقيع . پدرجونم كه اصلا معلوم نيست كجاست! من و مامانم و عمه جون هم همون پايين زيارت نامه هاي بقيع رو مي خونيم. ولي من دارم به معماريش نگاه مي كنم! اين جلو كه ايستاديم بقيع بالاتر از سطح زمينه. مركز صحي باب جبرئيل و يه سري مغازه زير بقيع قرار دارن! يه كمي جلوتر بقيع هم سطح زمين ميشه! و من در تعجبم كه چه طور زير آرامگاه ساختمون ساختن؟!  يعني..... نه زهرا ٬ بازم از اين فكراي اجق وجق!!! ولي شنيدم اينا جسد مرده هاشونو با اسيد تجزيه مي كنن! يعني چه جوريه؟ يه سيستم پيشرفته زير قبرستون كه داخل قبرها اسيد مي كنه؟!!!  زيارت از اين پايين يا اون بالا خيلي فرقي نمي كنه! كساني كه اين جا هستند رو كما بيش مي شناسم ولي حتا نمي دونم تو كدوم محدوده هستن! يه قسمت از قبرستان آرامگاه عمه هاي رسول يعني صفيه و عاتكه هست. صفيه خاهر حمزه (ع) كه تو جنگ احد و جنگ خندق  خودي نشون داد . انگار يه سنته كه هر جا سيدالشهدايي هست شيرزني هم كنارش هست!

عاتكه را فقط با خاب عجيبش مي شناسم! خابي كه فكر مي كنم به تازگي (در يكي از شب هاي رمضان) ديده! او خاب ديد "مردي به مكه مي آيد و فرياد مي زند: مردم به سوي قتلگاه خود بشتابيد! سپس به بالاي كوه ابوقبيس مي رود و قطعه سنگ بزرگي پرتاب مي كند. تكه تكه مي شود و هر قطعه به خانه اي از قريش مي رود و در مكه سيلاب خون جاري مي شود!"

ابوجهل كه ابو حكم ِ كفر است مي گويد اگر خاب تا سه روز تعبير نشود در پيماني ، بني هاشم را دروغ گوترين طايفه مي ناميم!

درست در سومين روز پيك ابو سفيان در شهر فرياد مي كشد: مردم، كاروان خود را دريابيد!

و بزرگان قريش تصميم به جنگ مي گيرند!

شب هفدهم رمضان لشكر قريش به بدر مي رسد. لشكري كه پيامبر آنان را بين 900 تا 1000 نفر تخمين مي زند!  در طرفي ديگر روي همين شن هاي نرم بدر ، پيامبر و 313 مسلمان حضور دارند! شب عجيبيست! شب بزرگيست! شب پر استرسيست! شب پر آرامشيست! اسلام دين نويست! حكومت تازه برپاشده ايست! اين جنگ مسلحانه شايد براي هميشه....! نه!

وحي الهي آسمان را به زمين دوخته!

باران رحمت الهي هم قلب هاي مسلمانان را محكم مي كند هم خاك نرم بدر را! آرامش زيبايي در دل مسلمانان خانه كرده ! آنان به وعده ي كمك 1000 فرشته اطمينان دارند! و در همين شب است كه دل هاي كافران آتشفشان شده است! (9تا 11 انفال)

صبح روز هفدهم رمضان! مصطفا(ص) نگاهش به آسمان است: " پروردگارا اگر اينان كشته شوند پرستش نخاهي شد"

وچنين سيلاب خون در قريش جاري گشت و خاب عاتكه تعبير گرديد!

جنگ تمام شد و نتيجه اش مسلماني امروز من و توست!

و نيك است صدقه دادن و شكر گزاري در اين شب و روز  و به ياد آوردن:

"اذ انتم قليل مستضعفون في الارض تخافون ان يتخطفكم الناس فئا واكم و ايدكم بنصره ورزقكم من الطيبات لعلكم تشكرون"

 

***   ‌‌‌***   ***

پف بيوتن هم كم كم داره مي خابه! بيوتن من هم كه از همون روزاي اول كه از خونه رفت بيرون هنوز برنگشته! دست به دست مي گرده و معلوم نيست كجاست! من هم يه بار خوندمشو ديگه نديدمش! يه بار ديگه بهش فكر كردم! بيوتن يه ملغمه ي هنر مندانه بود! با خاندنش هم به ياد "روي ماه خدا را ببوس" ميفتد هم به ياد "كوري" و چه قدر شبيه نوشته هاي جلال است! انصافانه كه نگاه كنيم گفتگوهايش حرف نداشت! در من او وداستان سيستان ، نويسنده آن قدر شخصيت ها(چه واقعي چه غير واقعي) را مي شناخت كه تمام داستان از رفتار هاي طبيعي آن ها شكل مي گيرد! ولي در بيوتن فكر مي كنم خود نويسنده هم آن ها را نمي شناسد! فكر مي كنم اميرخاني هم كم كم داره "يارو " مي شه!  

***   ***   ***  

اين جا داره بو مياد! بوي يه ساختمون قرمز! زندانيايي كه تو انفرادي هستن رو هر از چندگاهي مي برن اون جا! نه نه ، زندانيا خودشون مي رن! ساختمون قرمز اتاق شكنجه داره! اتاقاي تاريك كه هر كدوم يه تابلوي شكنجه دارن! زندانيا عقلشون كم نيست كه مي رن اون جا! آخه اون جا مي شه زندان بان رو ديد و ازش پرسيد كه چه قدر تا پايان اسارت باقيست! و زندان بان مدت هاست كه كلمه ي آزادي رو از فرهنگ لغاتش حذف كرده! برايم خيلي دعا كنيد! هرچند آن قدر با محبسم خو گرفته ام كه فكر آزادي را از سرم دور كرده ام! اين جا كنج اين سلول جايم خوش است! اصلا با او دوست شدم! ولي از ساختمان قرمز و زندان باني كه دوستش دارم مي ترسم!

شنيده ام كه زندان بان به مسافرت رفته! يعني ممكن است نوبتم به روز ديگري موكول شود! اين يعني استرس ِ مضاعف! و در همين نقطه(ریشه ی مصاعف!) است كه تابع بازگشت دارد! يك نقطه ي بحراني! ولي من كه تابع نيستم! متغيّر مستقلّم!

هِ ! زهي خيال باطل! چرا فكر مي كنم تابع نيستم در حالي كه پارسال اين موقع به همه مي گفتم براي مامان جونم دعا كنيد حالا مي گم براي خودم!

ویراستار: آقا رضا!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:10  توسط زهرا قیومی  | 

سلام

                                                  مولاي يا مولاي

پروردگارم با حمد تو، درِ ستايش را باز مي كنم كه نيك مي دانم يگانه خالقي و بي همتا قادري و يكتا همدم تمام لحظاتم!

اي راهنماي سرگشتگان درود فرست بر وارث رحمتت ،امين وحيت

و درود فرست بر رستگار اين شب هاي بزرگ و اهلب بيت پاكش

خداي من ، اين چه لطفيست؟! هر بار كه بر قامت گناه مي تنم ، تو بهانه اي براي ريختن مهرت در وجودم ، پيش رويم مي 

گزاري 

گفت و گوي تو و موسا (ع) چه قدر برايم دل نشين بود!

چه قدر دوست داشتم از من هم مي پرسيدي «اين چيست كه در دست توست؟»  و من هم مانند موسا به جاي آن كه يك كلمه جواب گويم با جان و دل برايت توضيح مي دادم «اين عصاي من است؛ به آن تكيه مي كنم و با ان براي گوسفندانم برگ مي تكانم ومرا منافعي ديگر در آن است!»

باز هم يادم رفته بود كه تو هميشه به يادمي و هرگاه كه نجوا كنم صدايم را مي شنوي!

مرا به ميهمانيت دعوت كردي كه اين ها را به يادم اوري!

مولاي من ؛ تو غني هستي و من سائل

اي رازق من ، مرزوق تو هر چه بخاهد تنها و تنها از تو مي خاهد       

خداي من ، چه بخاهم كه حتا خير و صلاح خويش ندانم؟! موسا راست مي گفت: 

                     «انّي لما انزَلتَ إلَيّ مِن خَيرٍ فقير»                                         

                                            *         *         *

برای این که بری مهمونی دوست اول باید ماه رو ببینی!

من هم دیدم ٬ اونم نه هلالشو بلکه کامل کامل! ۲۹ خرداد ٬ ۱۴ جمادی الثانی ٬ فرودگاه مدینه ٬ موقعی که کاروان منتظر ساک ها و چمدون ها بودند ٬ رفتم بیرون ٬ به بالا نگاه کردم٬ ماه کامل ٬  کمی آن طرف تر زهره ٬ یه لحظه تعجب٬ این ها هم ماه و ستاره دارند(!) ٬ جالب است انسان بعد از کلی مسئله کروی حل کردن از دیدن ماه تو یه طول جغرافیاییه جدید ذوق کنه!!!

شاید مشکل اساسی تر از این حرف ها باشه! اونی که باید ببینیم ماه نیست!

یار بی پرده از در و دیوار ٬ در تجلیست یا اولی الابصار!

                                                 *         *         *

ولوله ای شده بو تو کلّه ـَم! فکرهای عجیب و غریب! به عکسم که تو شیشه ی اتوبوس افتاده بود نگاه می کردم.با احتیاط دستم رو جلوی صورتم می بردم تا مقنعه ـَم رو درست کنم. آقای آخوند زاده می گفت نگاه نکن! گفتم آقای یزدی گفت اشکال نداره!  یه توقف داشتیم ٬ توی بیابون٬ به بالا نگاه کردم٬ عقرب ٬ قلب العقرب قرمز! اولین خوشه ی ستاره ای که دیده بودم ام-۷ يا ام-۶ بود خوشه ي پروانه اي تو دم همين عقرب٬ مریخ که مدت ها ندیده بودمش ٬مثلث تابستاني هم بود ٬ شلياق و ذنب الدجاجه٬ ياد شب هاي رصدي و دوستاي نجومي افتادم٬ شبي كه من و منير با كلاه و پالتو و دستكش و شال گردن و... يه پتو هم دور خودمون كشيده بوديم! تو سرماي وحشتناك شب كوير! هي چايي مي خورديم و هي مي لرزيديم و هي به مولود غر مي زديم! مولود بي خيال اين حرفا با تلسكوپ ور مي رفت تا يه چيزي گير بياره! ياد بارش برساووشي افتادم٬ مامان معصومه برامون قهوه درست كرد كه خابمون نبره٬ قهوه كه چه عرض كنم مربّا! شهاب هايي كه با وجود عمر کوتاهشون هر كدوم يه اسم پيدا كردن!

اما اون شب فرق داشت! همه چيزا يه جوري شده بودن! حتّا ستاره ها!

امشب در دل نوري دارم٬ امشب در دل شوري دارم ٬ باز امشب در اوج آسمان٬ باشد رازي با ستارگانم٬...

                                                *      ‌    *         *

از مهماني كه مي خاهي بيرون بيايي دوباره بايد ماه را ببيني

نمي دانم آخر جمادي الثاني يا اول رجب المرجّب٬ از ميهماني بيرون نيامدم وبرنگشتم٬ به همين خاطر ماه را نديدم!

                                               *         *          *

ما امسال پیشی شدیم. پیشی های پارسال هم دانش جو شدن! هنوز نرفته نرفته دلم براشون تنگ شده! یادش به خیر راهنمایی بودیم همین دانش جوها چه قدر کوچولو بودن! چه قدر با هم دیگه شورش کرده بودیم! افطاری های مدرسه یادش به خیر! یه بار جمع شدیم تو کلاس ما! مدت ها طول کشید که کلاس به حالت اول برگرده! تو غذای نجمه سوسک گذاشتیم...

                                              


وزیر نیرو : قطعی برق در شهریور کم تر شده و از مهرماه دیگر نخاهیم د اشت!

          از کرامات شیخ ما این است           ٬            شیره را خورد و گفت شیرین است!

          از کرامات شیخ ماچه عجب            ٬            پنجه را دید و گفت وجب

         از کرامات شیخ ما آن است             ٬            برف را دید و گفت می بارد!

                                              *          *         *

                                             التماس دعای فراوان !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 16:45  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت