|
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
|
|
|
|
||||
|
سلام.
دراتاق سه نفري هتل بدرالمحمديه هستيم، من و زينب و زهرا! مي گفتند به حرم دور است ولي نزديك است! صداي نماز صبحشان مي آيد.اتاق بزرگ است وجلوي پنجره اش بنر ؛ بدين ترتيب هيچ منظره اي نداريم!البته با وجود اين وروجك(زهرا) اتاقمان خودش منظره اي تماشايي خاهد شد! الان هم نمي دونم ساعت چنده ولي از پنج گذشته همه خابيدن منم بنا به وصيت عمو صالح داشتم ورزش مي كردم!!! حالاهم بايد با مانتو بخابم! چون بارهامون نرسيدن ! ظاهرا اشتباهي رفتن جده! قراره ساعت هفت بريم حرم! حالا با من همراه بشيد تا براي اولين بار به مسجدالنبي برويم! لحظاتي كه براي من اولين بار بود و آخرين بار! سلام. سلام الله علي رسول العالمين. سعي مي كني آهسته گام برداري . كم كمك نزديك تر مي شوي ولي از همان اول خود را در حضور او مي بيني و مي داني كه تورا مي بيند و مي داني كه تو را مي شناسد! فاصله ي هتل تا مسجد النبي را كه طي مي كني به زمين زير پايت و آسمان بالاي سرت و هوايي كه در آن غوطه وري فكر مي كني! به اين كه پا جاي پاي چه كساني مي گذاري! به اين كه اين جاهمان جاییست که ایات نازل شده! چه قدر عظمت! چه قدر نزدیک! ایات قرآن و نزول بر پیامبر! وحالا تو در همان جا هستی و می دانی كه از میان ملائک می گذری ! اول از کنار بقیع رد می شوی... ساده و ساکت و تعطیل !!! مناره ها پيدا مي شوند و ...حالا تو در حياط مسجد النبي ايستاده اي! اگرچشمانت به انعكاس شديد نور از سنگ هاي سفيد توجه نكنند گنبد سبز را هم مي بيني! ودر تمام مدت جز تهليل و تكبير و صلوات چه داري كه بگويي؟ از سمت شرقي (بقيع) كه وارد شوي نزديك ترين درب زنانه درب ابي ذر است. (آقايون هم بهتره از درب قبا وارد بشن بعدا مي گم چرا) اين جا خانه ي پيامبر تو و پيامبر تمامي عالميان است! اين جا محل قدوم انوار الهيست كه براي تو از عرش به فرش آمدند! وچه قدر مقدس است اين زمين ! پشت ديواري كه بين تو وآرام گاه است بشين. مبهوت شده اي! پيامبر ؟ همان پيام بر خودمان؟ محبوب خداوند ؟ پدر امت؟! ومگر كسي مي تواند در سلام دادن از رسول خدا پيشي بگيرد؟ چه مي كني؟ زبانت از ابهتش بند آمده! مي گويد قرآن بخان! سرت را با شرمساري پايين مي اندازي ! آب مي شوي ! ونداي " قال الرسول يا رب ان قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا " در سرت مي پيچد! مي گويد با من بخان : " لقد جائَكُم رسولٌ مِن انفسكم عزيزٌ عليه ماعنِتُم حريصٌ عليكم بالمومنينَ رئوفٌ رحيم " آرام مي شوي ! جواب سلامي به پدر مهربانت مي دهي و قرآن مي خاني... نکته به دوستاني كه عازم هستند: اين وهابي ها مخصوصا تو بقيع علاقه زيادي به راهنمايي شيعيان علي الخصوص آقايون دارند! يه بار كه رفته بودم زيارت ديدم دفترخاطرات يه نفر رو گرفتن وچون فارسي بلد بودن مي خوندن و مي خنديدن! بعد داشتن كلي مخ طرف رومي زدن كه چرا اين چيزا رو نوشتي! خلاصه اين كه حواستون باشه يه وقت كار به جايي نرسه كه بخان با عمل ارشادتون بكنن! به همه دوستان: حالا كه كنكوري شدم خوشحال مي شم كه غلط هاي املاييم رو متذكر بشيد ؛ البته من هميشه "خوا" رو خا مي نويسم!
+
نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 10:14 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام!
واما سفرنامه! تو اولین قسمت می خام از قبل سفر بنویسم! اون روزها هم واسه خودش حال و هوای خاصی داره که خیلی قشنگه! نمی دونم مربوط به اولین سفره یا بازم تکرا می شه! اضطراب و نگرانی ! هیجان ! شادی ! انتظار! نگرانی برای این بود که برای عمره نه اسم نوشته بودم نه اصلا قصدشو داشتم! تفکر غلطی که داشتم این بود که باید بزرگ تر بشم و معرفت پیدا کنم بعد به این سفر برم! ناراحت بودم از این که خودمو اماده نکردم و استرس داشتم و نگران بودم که آیا می تونم استفاده کنم یا نه! ولی حالا فهمیدم که خیلی لازم بود! اتفاقا تو همین سنین باید رفت! اصلا می ریم اون جا که معرفت پیدا کنیم! ما هر چه قدر هم که خودمونو آماده کنیم بازم کمه! اصلا اگه بخایم به خودمون تکیه کنیم که کلامون پسِ معرکست! اون جا می ریم که فقط بگیریم! می ریم که رحمت خدا رو با تمام وجودمون حس کنیم! حالا می فهمم معنای "رب ارنی انظر الیک"ِ کلیم را و " لیطمئّن قلبی"ِ خلیل را! خب اینم یه کمی از ماجراهای قبل از سفر: جمعه ٬ ۲۴/ خرداد / ۸۷ : امروز جلسه ی کاروانمون بود.به ما گفته بودن جمعه بعداز ظهر مسجد "آق بهرام!" وقتی رسیدیم توپخونه فهمیدیم جلسه صبح برگزار شد! خدا خودت که می دونی حال منو!باشه! من راضی! رفتیم خونه عمه جون اینا و یه کمی احکام رو مرور کردیم و برگشتیم قم! فردا هم امتحان شیمی دارم وااااااااااااااااااااااای!!! شنبه ٬ ۲۵/ خرداد / ۸۷ : لباس احراممو خریدم!خیلی خیلی خیلی قشنگه! چادر سفید مقنعه سفید تونیک شلوار سفید جوراب سفید دمپایی سفید! سرتا پا سفید! بعد از امتحان هم روشن رو بردم پیش آقای ناجی برای سرویس٬ مشکلش فقط یه مهره بود که کم داشت!(البته بعدها موقعی که محرم شدم اون مهرهه کار خودشو کرد!) بعد از امتحان با بچه ها (هم کلاسی هام در سوم ریاضی) خداحافظی کردم. جالبه همه التماس دعای مخصوص دارن! خب اگه برای همه مخصوص باشه که دیگه مخصوص نمی شه! دوشنبه ۲۷ / خرداد / ۸۷ : الآن تو مسجد محمدیه هستم( قسمتی از شبستان حرم مطهر که معمولا تو قسمت خانوماست ) مسجد دوست داشتنی محمدیه! این جا ناخودآگاه من یاد ماه رمضون میندازه!می دونم هر چی هست از همون ماه رمضونه...... دوشنبه ۲۷/ خرداد / ۸۷ آینه ی بزرگی رو روی زمین گذاشتم و به دیوار تکیه دادمش! کنار آینه دراز می کشم. از نزدیک به خودم نگاه می کنم ٫ آینه بازی می کنم! گاهی وقت ها آینه هم جالب می شود! گاهی وقت ها خودم را که در آینه می بینم خوشم می آید! آن قدر به خودم نگاه می کنم که خابم می برد! گمانم در خاب هم خودم را می دیدم! خدا می بینی؟؟؟ (حج فرار الی الله است! آدم باید از خودش به خدا فرار کند!) سه شنبه ۲۸/ خرداد /۸۷ : سلام. الکی راه می روم ولی اصلا احساس وقت تلف کردن ندارم!چرا نمی رویم؟ قلبم آمد توی دهنم! چه قدر سخت است انتظار! به سفر که فکر می کنم قلبم بزرگ می شود کوچک می شود طوفانی می شود منفجر می شود می ریزد داخل معده ام ! حالم به هم می خورد! دارم بالا می اورم! از شدت اضطراب می خواهم بالا بیاورم! پس چرا نمی رویم؟! ولی منتظر چیزی بودن خوبی اش این است که فکر را جهت می دهد! این روزها ذهن هزارپاره ام یک تکه شده! هر چیزی را که می بینم یک جوری به آن جا ربطش می دهم! همه چیز دوست داشتنی شده!از همه چیز لذت می برم! از نفس کشیدن! از دیدن مردم!از همه چیز! خدا هم هی بهم فاز می ده! این انتظار سخت بدجوری زندگیمو شیرین کرده! تازه می فهمم که در تمام عمرم منتظر نبودم! الآن هم.... چهارشنبه ۲۹ / خرداد / ۸۷ : همش چند ساعت دیگه! داخل شکمم رخت می شورن! بچه تو هنوز آدم نشدی؟ کی چیزایی که پیش اومده از خودت بوده که حالا نگران خودتی ؟ اصلا به همین سفری که چندماهه برات درست شده نگاه کن... شک کرده بودی! تو ماه رمضون.... اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا٬ فی عامی هذا٬ فی عامی هذا..... وحتما باید در عامی هذا جور می شد! اونم درست تو همین دوهفته تعطیلاتی که داری! کاملا مناسب برای یک ری استارت حسابی قبل از پیش! شاید هم .... بی خیال این حرف ها! به قول خانم نوری الان دیگه وقت چرا چرا نیست! الان فقط باید خدا رو شکر کرد! الان باید از خوشحالی بالا و پایین پرید! امروز دارم خسی در میقات می خونم. تا حالا متوجه این نکته نشده بودم که این امیرخانی چه قدر شبیه جلال می نویسه! .... دیروز که به تهران اومدیم دوباره اذیت شدم!بازهم....٬ هر چی هست بالاخره تمام امروز را دراز کش بودم! اگر اون جا هم همین طور باشد که نمی شود! جنابان گنجویان هم آشی برایم پختند روش یه وجب روغن به انضمام التماس دعا!!!............ ۴ساعت دیگه باید بریم فرودگاه ولی هنوز کسی نیومده! فقط من و زینب و زهرا(دختر عمه های کوچولوم که همسفرمون بودن!) تو خونه هستیم! ساعت ۷ است و همه دارند آماده می شوند. ولوله ای شده! همین تازه فهمیدم برنامه صوتی قرآنی که به جای قبلیه تو گوشیم ریختم رکوردینگ هست و از مدیا پلیر پخش نمی شه! اوه! اعصاب خورد کن خواهد شد! من در تهران از جلال و جلال در عدن عربستان از "پل نیزان" خواند که: <یک آدم فقط یک جفت چشم نیست! و در سفر اگر نتوانی موقعیت تاریخی خودت راعین موقعیت جغرافیایی عوض کنی کار عبثی کرده ای!> سلام. الان نمازخانه مهرآباد هستیم! چند دقیقه ی دیگر من و روشن از گیت ایکس ری رد می شیم! خدا خودش به خیر بگذرونه! مقنعه ی بنددار! گوشی هم به علت نداشتن جیب توسط هندزفری از گردن آویزان شده! کارت شناسایی هم از گردن اویزان شده! کش چادر هم رو گردن٬ بند شده!کوله هم به دوش! دیگه چی؟ چیز دیگه ای نداشتی از این گردن اویزون کنی؟ باباخیر سرت داری می ری حج! حالا حج نه حجّک! یعنی فرار الی الله! حال اگه جناب ملک الموت سر برسن چی کار می کنی؟ بهش می گی جونم به بند و بساطم بنده! می گی توروخدا منو با کوله پشتیم ببر اون دنیا؟؟؟دختره ی آویزون!!! توی هواپیما ودر نور چراغ قوه ی گوشی بابا می نویسم! دوباره من ذوق زده شدم! همش قلقلکم میاد!دوساعت دیگه مدینه!!! مهمان دارای هواپیما همیشه مرتب و اتو کشیده اند ولی این یکی بدجوری تو ذق می زنه!لاغر و بلند مثل ادم آهنی ! گردنش رو بگو! ...! ختم کلوم این که بی برو برگرد گذرش به مطب گنجویان افتاده! با هاش صحبت کردم اصلا گنجویان رو نمی شناخت! آخر موقع خداحافظی گفت حالا که این طور شد التماس دعای مخصوص!!! خیلی ها التماس دعای مخصوص گفتن! دیگه برام روشن شده با کی طرفم! می تونم برای همه دعای مخصوص بکنم بی اونکه از خاص بودن هر کدومشون چیزی کم بشه!
ای وای اصلا یادم رفت اصل قضیه رو بگم! همون طور که گفتم برای عمره ثبت نام نکرده بودم! مامان جون و پدر جون چند وقت پیش ثبت نام کرده بودن برای خودشون که چون حال مامان جونم چندان مساعد نبود نرفتن و آبان ماه همین امسال مامان جون از دنیا رفت! تعطیلات نوروز ِامسال بود که فیش مامان جون به نام من منتقل شد و همراه مامان و بابا و پدرجون و عمه جون اینا رفتم ! حالا برای شادی روح مامان جونم و رفتگان خودتون الفاتحه مع الصلوات!
پی نوشت: چون تعدادی از عموها!!!(قراردادمون بود دیگه!) قراره ان شاالله به زودی عمره مشرف بشن یه نکته خیلی ضروری رو تو همین پست می گم: اگه کف پاهاتون صافه یا انحناش کمه حتما یه کفش یا دمپایی تمیز از نوع همون کفشای طبی که همیشه می پوشید با خودتون ببرید و موقع طواف و مخصوصا سعی صفا مروه استفاده کنید! نکنه تنبلی کنیدا! به جوونیتون رحم کنید!!! این واد غیر ذی زرع که می گن کجاست؟ مکه یا قم؟؟؟ ما یا آب نداریم یا برق! تو مکه می تونستیم بین نماز ظهرو عصر طواف کنیم ولی این جا بین الطلوعین هم نمی شه پاتو از خونه بیرون بذاری!!! یه چیز دیگه٬ خودم دارم از رو می رم بس که سانسور کردم!!! ان شاالله تو مدینه جبران می کنم!
+
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 21:30 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام!
سلام ِمنو یه جوری بخونید که تمام جودتون پر از انرژی بشه! سلام منو یه جوری بخونید که از نوک شست پاتون تا بالای سرتونو شادی پر کنه! همش تقصیر شماها بود! همش تقصیر اونایی بود که دعا کردن سالم برم سالم برگردم! من نمی خاستم برگردم! با این که خداحافظی کردم ولی موندم... نظرات رو بعد از سه شنبه دیگه نخونده بودم ولی اون جا به یاد تون بودم! بهترین دعایی که برای دیگران میشه کرد اینه که خودشون بیان اون جا و...! یه هفته گذشت!دوهفته پیش همین موقع در حال طواف نسا بودم! همون موقع که "روشن" حاجیه خانم شد! سه هفته پیش همین موقع برای اولین بار ... فکر نکنید الان با یه قیافه پکر نشستم دارم اینا رو می نویسم ها! نه! مثل همیشه مگه میشه خوشحال نباشم اونم با این فازی که خدا بهم داده؟!!! خیلی چیزا برای نوشتن دارم! الکی که نیست! مهمونی خدا! میزبان خدا! دوهفته زندگی لذت بخش که ممکنه دیگه هیچ وقت تکرار نشه! یاران هم که یکی یکی دارن می رن و من همچنان موندم! آیدا که به طرز باورنکردنی صاف میشه و استراحت ۱۲ ساعته! تبریک می گم! منیر هم که به طور آزمایشی آزادی کامل و من هم چنان بیست چار ساعته تو انفرادیم! امروز اومدم یه مشورتی باهاتون بکنم لطفا نظرتونو بگید! برای عمره تو همین اپسیلون ارابه ران بنویسم یا یه وبلاگ جداگونه بزنم؟ منتظرما!
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 10:0 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||