تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً

آخه چرا ؟!!! چرا اين كارو با دل مخاطب مي كن؟؟؟ از صفحه ي اول تا 480 فوسفور سوزوندم !
اللهم الرحم من لا يرحمه العباد واقبل من لا يقبله العباد!
خب تموم شد ديگه! آخه اين "منتظرم " چه صيغه ايه ديگه؟!!!
فكر كردي به اين راحتي ها خر مي شم؟يك بار در همان ارميا سرمون شيره ماليدي فكر كردي هميشه همين طوريه؟ نه آقا رضا! ديگه همه فهميديم كه اين ارميا معمر چه موجود ِ گلاب به روتون سگ جونيه!!! مگه به اين راحتي ها مي ميره؟ من كه مي دونم تو رمان بعدي همين ارميا و آرميتا با يه ني ني ترگل و ورگل ميان بعد از ادامه امام سجاد مي ري تا اخرش!!! البته اين وسط امام حسن رو جا انداختي!!!! يادت باشه!

 ولي چرا اين طوري شد؟ زدي ارميا رو خرابش كردي ! من همون ارمياي مامان شهين رو مي خام! راستي مامان شهين و آقاي معمر رو چي كار كردي؟ مصطفا چي ؟مگه ميشه ارميا مصطفا رو فراموش كنه؟ مگه مي شه مصطفا ارميا رو فراموش كنه؟؟؟ مصطفا كجا بود ؟
مصطفا،ارميا ! ارميا،مصطفا ! مصطفا،ارميا ! ارميا،مصطفا! مصطفا، ارميا ! ارميا،مصطفا!.....!!!!

بي وتن شد؟!!! جناب نويسنده وتن رگ قلب است نه رگ گردن!!!
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

حالا جلسه نقد بي وتن رضا اميرخاني رو شروع مي كنيم!(فقط قسمتی از نقد این جاست ! بقیه به کمک شما در کامنت هاست)
اول از همه بگم كه اين سمپادي جزو تاپ تن بي ادباي دنياست!!!!
اينو به يكي از دوستان گفتم گفت يعني بيوتن رو مثل من او نوشته؟ گفتم مگه من او بي ادبي داشت؟؟؟
البته انصافا عجب آسمون ريسموني بافته بود!من كه فك پايينم چسبيد به زمين!!!! سبك اولاي كار با آخراش فرق داشت!!! هپي اند نبود ولي متن داستان مخصوصا اولاش خنده دار و جالب بود! سر همين" كينگ عبدالگريت " كلي خنديدم!
واقعيت اينه كه اين آقاي امير خاني در حال توسعه ي يك سيستم از توليد به مصرف هستند! حالا توضيح مي دم:
شمايي كه خاننده باشيد (البته استغفرالله! منظورم شمايي كه مخاطب باشي!)بعد از خوندن "نشت نشا" آرزو مي كني بري امريكا ، سرزمین فرصت ها ، و از اون لحظه درس خوندن تو اين مملكت برات بي معني ميشه و... خب شما اگه بخاي بري امريكا هم بايد زبونشونو بلد باشي هم فرهنگشونو كه اين مرحله رو هم نويسنده به سبب تجربه اي كه در جهان گردي داره (!!!) تكميل مي كنه!
بايد بگم كه از فوايد كتاب اينه كه هم چين بي شباهت به يه كتاب كمك آموزشي زبان نيست! يعني يه دور كه بخوني مي توني مثل بچه جنوب شهر ِ نيويورك كوچه بازاري صحبت كني!!!

 فرهنگ امريكايي به شدت كوبيده شده. همون طور كه گفتم يه جورايي بايد "ارميا" و "نشت نشا" و " بيوتن" رو با هم خوند.
داستان حول جمله ايست از يك روايت " كل درهم عندهم صنم" وجالبه.
جالبه از اين لحاظ كه معمولا رمان ها قصه هاي بلندي هستند كه هيچ محتوايي ندارند به همين خاطر ه كه خيلي ها رمان خوندن رو كار بي هوده اي مي دونن! 
ولي بيوتن اين طور نيست! رمانه ولي محتوا داره اونم خيلي زياد!
در مورد شخصيت ها هم به نظرم "خشي" كه آدم بده ي داستانه خيلي خوب پردازش شده!تازه كمي بيش تر از خوب ! يعني عالي!
اميرخاني چيزي در اين مورد نگفته ولي فكر مي كنم شخصيت خشي بايد مورد توجه افرادي امثال باباي من قرار بگيره! يعني اي روحانيون نشستيد تو قم چي كار مي كنييد كه امثال خشي و بيل و عبدالغني و ..... بشوند نماد دينمون ، پژوهش گران برجسته و از خود فتوا صادر كنند؟!

برداشت هاي خشي درواقع برداشت هاي غلط خشي جالب بود يعني بدجوري حرص آدم رو در مياره!
 البته درمورد شخصيت ها كمي ايراني بازي در آورده ! تو مملكتي كه كسي كاري به بيزينِسِ كسي نداره چرا  هرجا كه ارميا مي رفت تمام شخصيت هاي داستان+ نويسنده اون جا حضور داشتند؟
نكته مهم ديگه وجود غلط غلوط بسيار در چاپ اول اين كتابه!
من همه غلط ها رو يادداشت كردم .حدود سي تا (كمي كم تر از 30 تا ) غلط داشت. اغلب اون ها مربوط به عدم مطابقت پاورقي هاست. مثلا مي بيني روي يكي از كلمات اين صفحه نوشته 1 و آن كلمه در پاورقي صفحه بعد امده!!! چند غلط املايي هم داشت مانند "رد" به جاي "در" !
مك دونالد رو هم مك دانلد نوشته بود!

حالا نمي دونم قصور از نشرعلم بوده يا تايپيست اثرر كه خود اميرخاني باشه!


راستي يه چيز ديگه؛ برخلاف كارهاي ديگه ي نويسنده ، توي اين يكي كم تر به ريش مردم گير داده!!! اونم به خاطر اينه كه تو نيويورك فقط ارميا ريش داشته!!!!
ماجراي كودكان و سيلور من ، سه شنبه هاي ارميا و سهراب (البته اسم اقا سهراب ....) ، ابراز ارادت خشي به لاس وگاس و اعتراف نويسنده (!!!) و سجده های واجب از قسمت هاي جالب بودند.
در آخر بايد بگم كه كتاب خيلي خوبيه و ارزش 6500 رو داره!
واما توصيه هاي بابابرقي!!!:
سمپادي سركش!(اين لقب رو فصل نامه استعدادهاي درخشان به اميرخاني داره! شماره 39، صفحه 308)
لطف كنيد تا اطلاع ثانوي ننويسيد! تكراري شدن بد آفتي است!


بعدا نوشت! جمعه:

سلام.
خاله ها عمو ها از همگي التماس دعا!!!
آخه قراره فردا روشن رو ببرم هلال احمر!

 از قضاي روزگار واتفاقاً هلال احمر تو خيابون ولي عصره! وبازم قضاي روز گارو اتفاق و اين جورچيزا خيابون ولي عصر همون جاييه كه اميرخاني قصد داره درختاشو هرس كنه و از اين سر تا اون سر شايدم از اون سر تا اين سرشو طناب ببنده و منتقدانش رو دار بزنه!!! دارم با پاي خودم مي رم قتلگاه!!!
حالا كه رفتني شديم بذار هرچي مي خايم بگيم!
ببينيد يه سوالي برام پيش اومده : اون جا که ارمیا می ره پیش سهراب رو دوباره بخونید , می گه شماره قبر ارمیا 145 هست در حالی که کسی که به آرمیتا اس ام اس داده شمارش 143 هست!!!
چی شد؟
بعضي دوستان گفتند غلط تايپي و چاپي و اين جور چيزا بوده نظر شما چيه؟
بعدشم اين كه اميرخاني يه جاهايي يه شبه هايي وارد كرده ولي درست بهش جواب نداده! به اونا كاري ندارم خودم اون قسمت كه حرفاي بچه هاي شهدا رو نقل مي كنه بعد  مي گه بد مي گن خيلي برام سوال شده به نظرم راست مي گفتن!!!
در ضمن من داستان سيستان رو از همه بيش تر دوست دارم!

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 18:36  توسط زهرا قیومی  | 

سلام سلام سلام!

اول بگم که فعلا متنو تا آخر بخونید عکساشو ان شاالله بعدا می ذارم! چون الان خیلی ذوق دارم ! بدجوری سرخوش شدم! انگار نه انگار که امتحانات نهایی و کنکور و آینده سازی و...

خب این آپ سه تا موضوع داره ! اولیش هفته معلمه که آخرتر از همه می نویسم! بعدش روز خودمونه() که دوم می نویسم! وآخریش تولدمه که اول از همه می نویسم!

٪ ٪ ٪ ٪ ٪‌ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪‌ ٪‌ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ‌٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ‌٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪ ٪

يك شنبه يعني ۱۵ ارديبهشت يعني وسط بهار تولد يه سمپاديه گل گلابه!!!بي خيال حوصله خوشگل نوشتن ندارم! يك شنبه زنگ فيزيك جشن تولدمه!!! شايد عكسي چيزي گذاشتم!

ولي بي خيال همه اينا! دليل اصلي آپ كردنم هديه قشنگ امسالمه !

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ! بذار يه كم جيغ بكشم !

خيلي ذوق كردم! امشب هديه مو ديدم!!! يه" بي وتن" داغ داغ!!!

همين امروز بي وتن تو نمايشگاه كتاب پرده برداري شد! حالا ديدي باباي من چقدر آپ ديته!!!

تازه تازه تازه اينم كه چيزي نيست! اصلا بذاريد تعريف كنم!

امروز بابايي رفت نمايش گاه.من هم به خاطر اين روشن لندهور نمي تونم برم!!!

حالا من كلي به بابا سفارش و پيامك و.... كه امروز بي وتن مياد تو نمايش گاه و....

بعدم به خيال خودم بابا همون اول ٬در مصلا باز نشده مي ره بي وتن بگيره!!!

حالا بابايي گشت و گذارشو مي كنه و غروب ميره پيش اوس امير خودمون و باهاش گپ مي زنه و مي گه " ببين كوچولو.....!"

بعدشم امير خاني كه ظاهرا به علاقه نه چندان زياد من (!!!!) به كتاباش پي برده بود يه بيوتن امضا مي كنه و..............

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

فكرشو بكن يه بي وتن با امضاي خودش!!!

البته از وقتي كه بابا اومد من و مامان و محمد افتاديم سرش كه متني رو كه نوشته بخونيم!

ماشالله به اين خط!!  من و ام۱۱۴ و ام۱۱۲ كه هيچ چي حتي ريحانه هم با اون خط زيباش(!!!) بايد به خودمون اميد وار باشيم!!!

بابا بهش گفته شما كتاباتونم هيمن جوري مي نويسيد مي ديد دست ناشر؟!!!( معلوم شد اين تيكه انداختنا ارثيه!) بعد اون آقا سمپاديه گفت كه نه بابا من همه رو تو لپ تاپم مي نويسمو....

حالا غروب كه برگشتم عكسشو مي ذارم كه شما هم در خوندنش ما رو ياري كنيد!

تنها كلمات واضحش اينان : "سركار خانم قيومي"

امشب بدجوري سمپاديسمم عود كرده! سمپاديا به دادم برسيد!

حتي پارسال كه هديه تولم يه گوشي بود اين قدر ذوق زده نشدم ! حالا كم تر و بيش ترش بماند ! مهم اينه كه اين قدر نبود!!!

واي گفتم پارسال! پارسال اين موقع جشن تولد ۲۰ سالگي سمپاد بود و ما با عمو اژه اي رشت بوديم!

چه قدر كيف كرديم!

البته تو اختتاميه كه تو مركز ميرزا كوچك خان رشت بود بارون گرفت و من مريض شدم و.. نمي دونيد چي شد! ساعت دو ونيم نصفه شب دكتر آشتياني ) عضو هيئت امناي سمپاد ( اومد ببينه من حالم چه طوره بعد آقاي گلشن رو ) همين گلشن خودمون ديگه! مي شناسيد كه؟!( ساعت دو ونيم از زيبا كنار فرستاد رشت كه براي من قرص سرماخوردگي بخره!!!

آهان مطلب دوم !

ديري ديري دينگ دينگ ديدينگ!!!(ريتمو حال مي كنيد!!!)

امروز كه شنبه باشه و ۱۴ ارديبهشت باشه روز سمپاده !

سمپاد يا همون " سازمان مونگلان پرتابي از دبستان!"يا "سازمان ملي پرورش اسب هاي دونده !" يا ..... كه من واقعا دوسش دارم!

حالا يكي نيست بگه دوستش نداشته باشي مي خاي چي كار كني ؟ خب ما از وقتي كه چشامونو باز كرديم هيمن جا بوديم ! پشت كوه!!!

آهان گفتم پشت كوه يادم اومد ! اين طور كه من خبر دارم تمام سمپاداي كشور در مكان هايي واقعا سمپاديك بنا شدند! الان كه خوب شده ولي اون اولا كه من به اين مدرسه مي رفتم روي كوه و در يه جاي تقريبا خالي از سكنه بود!!!

حالا بگذريم اگه عكسي چيزي بود ميذارم! به هر حال به همه سمپاديا و غير سمپاديا تبريك مي گم!!!

موضوع اول هم  هفته معلم بود كه در مدرسه ما با مراسم لهو ولعب برگزار ميشه )( و...

البته نه اين كه فكر كنيد غازه و سرخاب سفيدابي دركاره ها نه اصلا! منتها يه كمي با قيّه و فرياد برگزار ميشه!

حالا چارق و پاتابه و مغ و زنّار و سفت فلك رو هم اضافه مي كنيم كه شما بعد از خوندن اين متن املاي شماره ۴ رو بيست بشيد!!!

آهان به مناسبت بزرگ داشت شهيد مطهري من براي ادامه دان راه ايشون (!!!) مطلبي رو كه امروز كشفش كردم مي گم!

حتما اين روزا زياد شنيديد " علامه شهيد استاد مرتضي مطهري" . خب شهيد و استاد و مرتضا و مطهريش كه هيچ ولي امروز داشتم تو اين جمله دنبال قرينه مي گشتم كه بفهمم چرا علامه رو مؤنث آوردن!  وبعد از تاءملات و اين ها متوجه شدم كه اي بابا علامه اصلا مونث نيست !!! علامه اسم مبالغه هست بر وزن فعّاله!!! حالا دوستان نمونه هاي ديگه شو پيدا كنيد براي اين كنكوريه سرخوش بفرستيد!!!

فعلا همين!

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 1:16  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت