تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً

سلام سلام سلام سلام...............................................................................سلام!!!
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي!!!
زنگ دوم درس شيرين فيزيك!
خانم بهبودي داشت در مورد ميدان يك سيم نيم حلقه در ميدان برون سوو....توضيح ميداد وهمه محو گوش دادن و خلاصه سي و اندي آينده ساز داشتند در مورد مسئله مهمي كه فقط به درد دنيا و اخرت عمه بزرگه ي صمصام السلطنه مي خوره(!!!) فسفر مي سوزوندن (راستي سوختن فسفر هوا رو الوده نمي كنه؟!!!=))) كه يه هو سر و صدا هايي شبيه به صداي يه گله رم كرده به گوش رسيد!

سوت داد فرياد ... كمي كه دقت كرديم متوجه شديم كه اين صدا ها مال كسي نمي تونه باشه جز از هم سايه بالايي ها مون  ، گسل ها!!!

( توضيحات : گسل ها موجوداتي هستند كه در مدرسه شهيد قدوسي آينده سازي مي كنند! از ان جا كه فرزانه گان و شهيد قدوسي پاي كوه كه چه عرض كنم روي كوه بنا شدند وقدوسي ها پشت فرزانه گاني ها هستند طبيعتا بالا تر از ما قرار مي گيرند پس اگر در جايي با اصطلاح بالايي ها مواجه شديد بدونيد منظور چيه!!!)
در بيانيه اي اين اعمال قبيح رو محكوم كرديم ومشغول هوا كردن آپلو شديم كه خانم عبد الحسيني وارد كلاس شد و گفت به علت ...(نمي دونم دقيقا چه علتي داشت ولي مربوط به سفر رييس جمهور به قم بود!!!)تعطيليد!!!
جيغ جيغ جيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييغ!
خداي من چنان غير منتظره بود كه سمپاديسم مفرط مون (توضيح : سمپاديسم مفرط = مونگوليسم افراطي!8-}) تا حد تشنج پيش رفت! ووقتي كه يادمون اومد كه امتحان هندسه زنگ چهارم لغو شده .....

با فاطمه و ريحانه رفتيم بوستان نرگس !

چشمم كه به اون پيست وسييييييييييييييييييع(!!!) افتاد يه لحظه يادم رفت كه خواهر قرّابه ام ،روشن ، همراهمه! يه دوچرخه گرفتمو... واين شد اولين دوچرخه سواري من و روشن!!!
خداي من ! تو زق زق آفتاب دستا ي روشن داشت دستامو از بدنم جدا مي كرد ، حلقم رو محكم گرفته بود وتا حد خفگي فشار مي داد... ولي كيف كردم ، باسرعت باد گرم تو صورتم تو خاكي ها !!!
بعد هم تاب بازي !  (هر روز كه از پارك جلوي مدرسه مي گذريم دوست دارم تاب بازي كنم ولي چي كار كنم كه ما هر جاي دنيا كه بريم چند تا قدوسي اون طرفا پيدا ميشه!!!)
دلي از عزا در آورديم!!!
ظهر رفتم خونه و بعد از ظهر هم دندون پزشكي ! شهر امن و امان بود!!! بد جوري تو كف اين تعطيلي موندم!!! اصلا علتش رو نمي فهمم! ولي هر چي بود خيلي خيلي خوب بود!
(توضيح : اين چند روزي ذهنم بد جوري مشغول بود !مي خاستم يه پست اعصاب خورد كن بذارم كه با اوضاع پيش اومده به تعويق افتاد!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت : ۲۹/۱/۱۳۸۷

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما ميميريم! ما مي ميريم! ما مي ميريم !....................................................
نه! ما معروف شديم ! ما معروف شديم ! ما معروف شديم!.........................................


گفتم كه مشكوك بود! قضيه اصلا به احمدي نژاد ربطي نداشت!

 ديروز كلي لباس شخصي ريخته بودن تو مدرسه مون داشتند همه جا رو حتي تو سطل اشغالا رو مي گشتن!وضعيت امنيتي شده بود وخانواده سرايدار مون رو هم از اون جا بردن!

امروز خانم عبدالحسيني مي گفت همه رئيس رؤساي سازمان آموزش و پرورش تا ساعت 4 تو مدرسه ما و بالا  بودند ولي چيزي پيدا نكردن!!!
چي رو ؟ خب معلومه بمب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فكرشو بكنيد سال ديگه اين موقع شما داشتيد سالگرد شهداي سمپاد مي گرفتيد!!!
ولي خيلي ذوق كردما! خيلي جالب بود!!! البته گروگان گيري به تر بود! ايشالّا دفعه هاي بعدي!


حالا من به خاطر حمله تروريست ها يه تقاضاي پناهندگي به ايالت مساچوست امريكا ميدم!!!! پست بعدي رو از بوستون براتون مي نويسم!!!

راستي تبعيض رو مي بينيد ؟!!!!  اول قدوسي ها روتعطيل كردن بعد ما رو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 23:22  توسط زهرا قیومی  | 

سلام سلام سلام !(با جيغ وداد و فرياد بخونيد!)

خودمونيم؛اين قم عجب آب و هوايي داره نمي دونستما!ماشاءالله ! نه به اون سرما كه زده همه درختا رو خشك كرده نه به اين گرما كه مي زنه بقيه درختايي كه هنوز خشك نشدن رو خشك مي كنه!!!

دو روزي ميشه كه از شمال برگشتيم.منتها نيست كه من هميشه كارام مي مونه واسه روزاي آخر ، اين شد كه نتونستم زودتر بيام!(نيست  خيلي زود به زود بروز مي شم اين دفعه كه دير شد شما ببخشيد!!!)

تو هواي مرطوب شمال كه آدم تشنه اش نمي شه ؛ منم چند روزي كه اون جا بوديم خيلي كم چايي خوردم البته نوشيدم! اين شد كه چايي خونم به شدت كاهش يافت! از وقتي برگشتيم روزي هفت هشت ليوان چايي و تعداد زيادي خيار و پرتغال و دارابي و ...

حالا آب و هوا دستتون اومد؟!

اينم از خاطرات روز نهم و دهم تعطيلات:

جمعه ، 9/1/1387

يه وقت فكر نكني اين حال و هواي جديد منو از خود بي خود ، نه ببخشيد اعني (!!!) بي روشن كرده ها!

اين خواهر قرابّه (اسم مبالغه از قريب به معناي بسيار نزديك يا بهتر بگم كنه!) هم چنان مانند ...از بنده سواري مي گيردو مي تازد و....

تو اين مسافرت كم نذاشت.اين چند روزهم دست كمي از دوهفته اول نداشت!

گردن درد هم نمي دونم چه صيغه ايه كه به قبلي ها اضافه شده؟! يه درد هايي هم توي ستون فقير فقراتم يه جايي بين كتف و كمر دارم! گمونم ديسكم زده بيرون! همینو كم داشتيم!

ولي مي گم الكي الكي متخصص ستون فقرات شدما!!!

حالا نه تنها در مورد خودم كه درباره ي ديگران هم مي تونم بفهمم هر دردي از كجاست و علت چيه و البته ارائه راه كار هاي متنوع(!!!) براي درمان!

توي همين copy ، paste  كردن مقاله ها از سايت دكتر گنجويان كلي چيز ميز ياد گرفتم!!! خلاصه اين كه در پايان درمان خود همين عمو صالح (عبارت خودموني كه جايگزين عبارت دكتر گنجويان شده!!!) بايد يه مدركي چيزي به من اعطا كنه!بي برو برگرد!

الكي كه نيست! اين همه به حرفش گوش مي دم؛ تازه فراتر ، عمل مي كنم!

بله پس چي ؟! 

آهان داشتم مي گفتم! داشتم از روشن مي گفتم! اين كه سفر امسال بد جوري جديد بود ؛ هم روحي هم جسمي!

نحوه ي حمل و نقل من با روشن كه بماند! اصلا نمي دونم چه طوري بگم! فقط این كه اثار و بركات از قم به مازندران اومدن هنوز تو كمرم باقيست!!!

لباس ها رو هم كه بايد قاب كنم بزنم تو اتاقم! اصلا چرا تو اتاقم؟! يه نمايشگاه مي زنم از همين    نمايش گاه هاي اثار هنري پست مدرن با شاه كارهاي سركار خانم روشن قيومي!!!

البته در اين جا يه سري مسائل ريز تري به وجود مياد ؛ مثلا اين كه اگه بخايم آثار رو به طور كامل در معرض ديد بازديد كنندگان خوش ذوق قرار بديم بايد يه بنر " ورود اقايان اكيدا ممنوع" از يه ارايش گاه زنونه بگيريم بزنيم به سر در نمايش گاه! اگر هم قرا بشه كه مختلط باشه ، خب دچار سانسور ميشه! (اهل فن مي دونن چي مي گم!)

اي بابا رفتم تو خاكي!

ديشب خونه آقا مهدي اين يه ننه من غريبم بازي در اورد كه خدا مي دونه! روشن رو مي گم. كارد مي زدي خونم در نمي يومد! فقط مي خاستم با چكّش بيفتم به به جونش!

شانس آورد كه چند روز ديگه بايد با هم عكس بگيريم و... ديدم خوب نيست تو عكس چش و چالش كبود و پف كرده باشه!!!

از صبح افتاده بود سر دنده لج! سر سفره كه مي نشستم انگاري به زور سرش رو ميوورد بالا كه قدش بلند بشه! قد بلندي روشن همان و خفه شدن من همان...

اصلا توان نشستن نداشتم! حالا تو اين هيزي بيري هر كي يه اردي مي داد: زهرا لطفا پنجره رو باز كن، زهرا جان اون ظرف برنج رو بده اين طرف ، زهرا دستمال كاغذي رو بيار ، زهرا ... زهرا .... زهرا.....

هر بار كه مي خاستم از جام بلند شم يا بشينم انگاري كه كوه مي كندم! اشكم داشت در ميومد.

ولي به خاطر اين كه كسي چيزي نفهمه هر كاري كردم! چرا؟1 خب معلومه!

كافيه يه نفر چيزي بفهمه ؛ خبر چنان سريع و فوت و فوري پخش مي شه كه اگه سازمان سيا هم بخاد يه خرافه اي تو هند پخش كنه با هيچ برنامه ريزي واستراتژي ، نمي تونه به اين سرعت دست پيدا كنه!!!

حال پراكنده شدن خبر همان و يك كلا شونصد كلاغ شدن همان!

و روشن كه پديد ه اي واقعا نو ظهور است خدا مي داند كه چه افسانه ها و... وچه تخيّل هايي رو به كار نمي اندازد والخ!

مي گفتم؛ خونه اقا مهدي اينا يه صندلي گرفتم و كنار ميز نشستم. اين در حالي بود كه آقايون در بخش داخلي پذيرايي روي صندلي و خانم ها در بخش مركزي روي زمين نشسته بودند! و من هم به عنوان بانويي كه در اين بخش روي صندلي نشسته نقش گاو پيشوني سفيد رو بازي مي كردم!

شنبه 10/1/1387:

آره مي گفتم. حالا خيلي چيزا رو كه بقيه نمي بينن. فكر مي كنن مشكل روشن فقط فلزي بودنشه!

روي صندلي نشستم .سر م كه پايين نمي يومد، بالا هم كه مي گرفتم چشمم درست در راستاي قسمتي كه مرد ها بودند قرار مي گرفت!!!

چه كار مي كردم؟! كلّم رو پايين مي اوردم خفه مي شدم! اگرم كه صاف مي گرفتم چي ؟ نمي گفتن اين دختره شرم رو خورده حيا رو تف كرده ؟!!!

بد منجلابي بود. خوش بختانه "داستان سيستان " اوس امير كه محمد آقا بهم داده بود همراهم بود.سرم رو گرفتم بالا و شروع كردم به خوندن! حالا تيكه و كنايه ها بود كه بابا نمي خاد يه امشب كه اومدي مهموني درس بخوني ! توجه كنيد ، درس !!!!!

موقع پهن كردن سفره گفتم يه تكوني به خودم بدم نگن مثل عروس خانم رفته نشسته رو صندلي دست به سياه و سفيدم نمي زنه!

دو تا ظرف خورش برداشتم كه مسافت يك شايد هم دو متري آش پز خونه تا سفره رو طي كنم كه واااااااااااااااااااااااي!!!

خانم كار دستم داد! نمي دونم به كجا گير كرد كه يه هو سرم رفت بالا !

بالا رفتن سرم همان و ريختن خورش همان!!!

نمي دونم چه جوري جلو خودمو گرفتم ولي روشن هم خيلي خوش اقبال بود كه از اون قضيه جون سالم به در برد!!!

تازه بعد از اون شروع شد " اي واي كي اين خورش رو اين جا ريخته؟!

منم در يك اقدام خواهرانه ايثارگرانه فداكارانه ....وايسادم اون جا گفتم : بابا من ريختم ، من ، زهرا قيومي ، من اين كارو كردم!!!.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 22:56  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت