تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
سلام سلااااام سلام!
خوبین؟ خوشین ؟ سلامتین؟! خانواده٬ کِرکون٬ میچکاوون همه خوبن؟!!! (الان ام ۱۱۲ میاد یه چیزی در این مورد افاضه می کنه!)
بالاخره منم کنکور دادم! من که تا حالا نمی دونستم این کنکور که میگن چیه ولی حالا که این قدر بهم کیف داد می خام یه سال دیگه هم بدم! 

۴شنبه روز قبل از کنکور ۳/۴/۸۸
صبح بعد از نماز نمی خابم که مثلا برای فردا تمرین کرده باشم! چشمام باز نمی مونه میام نت. بابا میگه خسته می شی یه امروزه رو نرو سر کامپیوتر.
فایده نداره چشمام اصلا باز نمی مونه! ( من خیلی آدم کم خابی بودم ولی هرچه به کنکور نزدیک تر می شدیم خابالوتر می شدم! من که هیچ وقت بعد از نماز صبح نیم خابیدم این آخرا زودتر از ۸بیدار نمی شدم!) رفتم یه دوش بگیرم آب گرم کن مسخره بازی درآورد آب یهو داغ یا یخ می شد! خاب حسابی از سرم پرید!
بعد با بابا می ریم دنبال مامان و بعد می ریم حوزه ی کنکورم. یه هنرستانه. مامان مسئول برگذاری برگزاری کنکورو می بینه میگه ما یه دختر شاه پریون داریم قراره فردا این جا کنکور بده شما که نمی خاید دخترمو رو اینم صندلی ها بنشونید؟!!! خانم منتظری هم میگه الساعه دستور می دم یه تخت سلطنتی براشون بیارن دیگه امری نیست؟  ــ نه دیگه قربان شما.  ــ خدا حافظ. 
البته روشن نیوز این ملاقات رو جور دیگه ای گزارش کرده به این شرح: زهرا و مامان می رن پیش خانم منتظری. اول مامان خیلی نرم صحبت می کنه٬ خانم منتظری میگه امکان نداره!
زهرا با کوله باری از تجربه (در این زمینه کارها!) وارد گود میشه٬ او در "ننه من غریبم بازی" استاد است!
نطق جناب استاد که تمام نشده خانم منتطری می گوید من سعیم رو می کنم که درست کنم باید ببینیم جاش کجاست٬ اگه اول یا آخر یالن باشه میشه کاری کرد.
مامان یاداوری میکنه که از لحاظ قانونی چه کارهایی میشه کرد (حالا آزمون برگذار کردن هم قانون دار شده واسه ما!!!) بعد به زهرا میگه بریم! زهرا عین سیخ وایساده می خاد تکلیفش روشن بشه. خانم منتظری بارها میگه من سعی خودمو می کنم
زهرا از نتیجه ملاقات راضی نیست. مامان بهش میگه اگه تو هستی این قدر "سِرتِق بازی" درمیاری که کارتو راه میندازن! زهرا:

برای بقیه روز برنامه می ریزیم. بابا بازار رفتن رو پیش نهاد میده و معتقده برای روحیه ی دخترها خوبه!  بعد از ناهار دوباره خابم میگیره ولی نمی خابم. باآیدابه من زنگ بزنصحبت می کنم.
بعد می رم بوستان نرگس.تو جه بفرمایید از دی تا حالا ورزش نکردم! یه دوچرخه سواری سرعتی زیر افتاب داغ!
گردنم کش اومده و سرم داره از تنم جدا میشه! ایستاده رکاب می زنم از روی دست انداز که می گذرم یاد حرف ایدا میفتم که سفارش کرده بود روز آخری بلایی سر خودم نیارم!
بعد میرم حرم. ریحانه و طاهره و شکوفه و مامانش رو میبینم. نمازو می خونمو می رم خونه.
از شدت خستگی نمی تونم حتا یه لحظه بایستم. مامان میگه الّاو بلّا شام بخور. نادره هم زنگ زده تا آخرین توصیه ها رو بکنه. نمی فهمم کی به تخت می رسمو کی خابم می بره! تا صبح تخت می خابم بدون این که خاب ببینم!خواب (از بچه های پارسال شنیده بودم که بعضیاشون شب کنکور خابشون نمی برد! زینب هم می گفت تا صبح خابای بد می دیده!)

۵شنبه روز کنکور ۴/۴/۸۸
 بابا منو بیدار میکنه خودش می خابه. به خاطر دوچرخه سواری دیروز نمی تونم راه برم! پاهام به شدت درد می کنه. صبحونه می خورم آماده می شم می بینم ساعت ۶و بیست دقیقس!!!  مراتب نگرانی خود را به مامان ابراز می کنم! توجه کنید "در" ساعت ۷ بسته می شد و من باید تا باجک می رفتم! تا بابا بیدار بشه و ماشینو از تو پارکینگ دربیاره ....   با یک مانتوی سفید که حاشیه های ابی دارهو روسری آبی و جوراب سفید و دمپایی(!!!) مشکی٬ لب به لب یعنی ساعت ۷ می رسیم! می رم تو سالن تا جامو پیدا کنم. اول یه خانمه بازرسی بدنی میکنه. منو راحت می فرسته داخل! شماره صندلی های ردیف خودمو دنبال می کنم و دارم ناامید می شم از این که اول یا آخر سالن باشم! یه هو به یه میزو صندلی می رسم که عکسم روشه! نیشم تا بناگوش باز میشه بدو بدو از سالن خارج میشم! اول خانم منتظری رو می بینم که به زور منو به طرف سالن می فرسته ازش تشکر می کنم میگه خودتو لوس نکن! بعد به مامان می گم. ماماتن خیالش راحت میشه و میره.
جامو به دوستان نشون می دم بعضیا با تعجب نگا می کنن! منم که کنکور منکور یادم رفته! به میز نگاه می کنم که چه قدر جاش بیش تر از دسته صندلی هاست و این که می تونم صندلی رو هر حالتی که دلم می خاد بذارم و فاصله شو تنظیم کنم. از خاک روی میز می شد فهمید که بنده خدا رفته تو انبارا گشته تا یه چنین چیزی پیدا کنه! یاد روزهای زجرآور نهایی میفتم! چی میشد اونام یه ذره مسئولیت که چه عرض کنم عاطفه می داشتن؟!!!
حالا باید بشینیم تا کنکور شروع بشه. منو میگی انگار نه انگار که اتفاق بزرگیه یاد حرف یکی از معلمامون افتادم می گفت شما سمپادیا مثل سیب زمینی هستید! به سالن نگاه می کنم.
کوچیکه و جمعیت کمی این جا هستن. آرومه٬ نورش خوبه ٬ وکلی کولر و پنکه داره طوری که باد می زنه و لیوان و تمام برگه ها از روی میزم میفتن! مراقب ها هم قیافه هاشون مهربونه. این جا ظاهرن نمازخونه ی مرکز هست اینو از تابلوهای احادیث روی دیوار میشه فهمید. البته این جا هنرستانه و تابلوها با مقوا و ذوق هنری درست شدن نه مثل تابلو یونولیت ها و بنرهای مدرسه ما که فقط با پول درست شدن! البته مدرسه ما هم هنرمند زیاد داره٬ قدیما کاملا پیدا بود که اما از وقتی که مدیریت عوض شد و بچه ها ارزششون به اندازه ی یه گوسفند تنزل پیدا کرد .... بگذریم! این درد چند ساله با دوخط زوضه خونی حل نمیشه! از پله ها که پایین بیای یه محوطه ایه که جاکفشی ها اون جا هستند و یه حوض وسطشه٬ دورتا دور هم اتاق هست اتاق عکاسی اتاق قران و... بعد وارد سالن اصلی می شی. درش میله ی تاشو هست که به نظرم با این خاکی که قم داره اصلا مناسب نیست!
هی می شینیم هی می شینیم نه خیر خبری از کنکور نیست! بالاخره یه پرسش نامه میارن. من زودی برمی دارمو گزینه ها رو می زنم. خنکی هوا و پنکه و جای راحت و خیالِ بی خیال همه و همه باعث می شن چشمام بدجوری سنگین بشن. می بینم هنوز بیش از نیم ساعت تا کنکور وقت دارم یه چُرت می زنم! ظاهرن اون نظرسنجی برای خودش ساعت شروع و زمان پاسخ گویی و این جور مراسمات داشته! فقط شما یک لحظه تصور کنید این صحنه رو:
من خابم٬ یه دفعه صدای خانمه رو می شنوم که پشت بلندگو میگه: داوطلبین گرامی وقت پاسخ گویی به اتمام رسید لطفا برگه های خود را....منو می گی؟! یه ضرب پریم هوا! در حال بلند شدن بین زمین و هوا پام به پایه ی میز گیر کرد! هرجوری بود تعادلم رو حفظ کردم و خیلی زود به ماجرا پی بردم ولی اون چند ثانیه اول خیلی جالب بود تمام افکار یکباره به ذهنم هجوم اوردن! " چه آبروریزی! برم بیرون بگم تمام مدت کنکور خاب بودم؟! چرا کسی بیدارم نکرد؟! آیدا٬ حسین ٬ معلما ٬ هم کلاسیا٬ فامیلا ٬ هم کارای مامان٬ دختر عمه های شوهر خاله(و کلی از این فامیلای دور!) ٬ گنجویان و...  باور می کنید تو همون چند لحظه قیافه همه ی اینا اومد جلو چشمم!
بعد خودم خندم گرفت!قهقهه ولی دیگه حسابی خاب از سرم پرید!
بالاخره شروع شد. سراغ قرابت معنایی ها می رم٬ جان! چی می گه؟!!!  واژو تکواژو می شمارم می بینم جوابا تو یه فاز دیگه اند با زرس ( زرث٬ زرص ٬ضرس٬ضرث٬ ضرص٬ ظرس٬ ظرث٬ ظرص) قاطع می گم سوال غلطه! (بعد از امتحان بچه ها می گن گفته بود گزاره ی جمله چند واژ و تکواژ داره!!! کلافه)
می رم تو عربی یه ربع عین برق و باد می ره تازه چندتا سوال زدم! می رم دین و زندگی نمی فهمم چی می خونم  روهوا می خونم و می رم به ساعت نگاه می کنم باورم نمی شه! یه ربع گذشته و هنوز چندتا دین و زندگی مونده! همیشه اینو ۱۰دقیقه ای می زدم! فکر می کنم آیدا و حسین دارن چی کار میکنن!  می رم زبان٬ به به دوتا ریدینگ! یکی رو نمی خونم می رم سراغ عربی (این قسمتا رو با هیجان بخو نید چون دارم با سرعت تمام  تست می زنم و تقلّا می کنم!) به سوال ۱۳ عربی می رسم که وقت تموم میشه! منو می گی
یه صفحه ریاضی می زنم تو سوالای اول وقتم حسابی گرفته میشه٬ یاد حرف آیدا میفتم دیوز می گفت از شانس ما این سوالای اولو که همه می زنن سخت می دن! یه صفحه و نیم ریاضی زدم یه ساعت تموم میشه می رم فیزیک٬ اول می رم صفحه اخرش که سوال دوپلرو حل کنم ٬ بهم انرژی می ده! خدای من! سوال دوپلر نداره! چه طراح های بدسلیقه ای   ۴۵ دقیقه تموم میشه و من هنوز تو سوالای مکانیکم! چرا ساعت این قدر تند می چرخه؟! واما شیمی... خدا بده برکت به این هم مسئله! یکی میخونم حل نمی شه بعدی حل نمی شه بعدی... یه سوال غیر مسئله پیدا میشه٬ در مورد آمینو اسیدها یادم نمیاد! کلافهحیف اون همه وقت که سر اسید و باز گذاشتم!!! برمی گردم چندتا فیزیک می زنم می رم ریاضی تو هندسه پایه هستم که وقت تمام جان ! من هنوز سوالای تحلیلی و گسسته و جبرو نخوندم! رابط میاد پاسخ نامه رو ازم بگیره نگاه می کنم خالیه خالیه!
احساس می کنم باید ناراحت باشم. به خودم فشار میارم که گریه کنم دریغ از یه بال مگس اشک!!!
از  سالن که میام بیرون یه لشکر توهّمی ایستادن میگن: اگر تقلّب نشه٬ قیومی اول میشه!
بچه ها همه ناراضین٬ سوده سر امتحان گریه کرده٬ زینب هم می گفت تو روحیه کم آورده! یگانه هم که دیشب خابش نمی برده امروز خاب به خاب بوده!
تا ما رو آزاد کنن موقع اذان می رسم حرم. اون جا طاهره و زهرا (دوستای تجربیم که قرار بود فردا امتحان بدن) رو می بینم. کلی با هم صحبت می کنی تا برسم خونه یه ربع به ۳ می شه!

تمام امروز بعد از ظهر و فردا با تلفن مشغولم. آمار می گیرم می بینم "موزِز فرفره"هم وقت کم آورده و محبوبه هم از ریاضیش ناراضی بوده و ماری هم اصلن از عمومی ها راضی نبود! من امیدوارم دوستام همگی رتبه های خوب بیارن!
بعد از کنکور هم رفتم سراغ "دا" کاملن از فضای کنکور دراومدم ان شاالله تو یه پست دیگه می گم در موردش! فردا هم قراره برم تهران٬ یه چک بریس اساسی و اگه شد یه دانش گاه گردی و بعدم کنکور آزاد!

بله اینم از کنکور ما  
 البته خیلی کامل ننوشتم که طولانی نشه!!!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 20:13  توسط زهرا قیومی  | 

سلام زهرا   خوبی؟   امیدوارم الان که داری اینو می خونی من یه دانشگاه خوب یه رشته خوب همراه فاطمه باشم
فائزه هم اینجاست  می گه من هم ان شاالله یه دانشگاه خوب باشم. آخه اون هم امسال کنکور [ارشد]داشت. ولی رتبش خوب نشد. الان ۷روز مونده تا کنکور و من داشتم این ها [دیفرانسیل ۱] رو دوره می کردم که نوشته های قبیلم رو برات دیدم -------------> تو الان تو همواپیمایی و داری می ری مکّه    
برام خیلی دعا کن هم الانِ الان و هم وقتی اینو می خونی خیلی دوسِت دارم.
و خوب درس بخون تا توی شریف یا دانشگاه تهران ببینمت.( توهم دارم که یکی از این دوتا دانش گاه قبول می شم.)

اینو تو کتاب دیفرانسیل دیدم. گاج سفیدی که از بالایی ها به ارث بردم و پارسال که به دردم نمی خورد دست محیا بود. محیا همون طور که پیش بینی کرده بود برق تهران قبول شد و الان هم به خاطر حوادث کوی که فاطمیه رو تخلیه کردن و امتحانات لغو شد تو قمه.
پس چرا کنکورو لغو نمی کنن؟! نمی ترسن یهو تو حوزه های کنکور بمب گذاری بشه؟!

خب امروز چندمه؟  ۲۹اُم! یعنی امروز سفر عمره من یه ساله میشه! چه قدر این موقعِ پارسال با امسال فرق داره! بچه کنکوری ها به شدت مشغول درس خوندن بودن کشور هم امن و امان من هم داشتم می رفتم مکه! یادش به خیر اون موقع ها روشن پیشم بود چه روزگارخوشی داشتیم باهم! پنج شنبه درست روز کنکور ریاضی ما صبحش تو مدینه بودیم و بعد از ظهرش مسجد شجره روز کنکور تجربی هام در حال انجام اعمال فکر می کنم من تو چه حال و هوایی بودم کنکوریا تو چه حال و هوایی! والبته ورووجک ما تو چه حال و هوایی! بعد از نماز مغرب و عشا از شجره حرکت کردیم به سمت مکه المکرمه معمولا کاروان ها نیمه شب می رسن ول ما ۴.۵ یا ۵ صبح رسیدیم!!! با کله رفتیم تو هتل که نماز صبحمونو تا قضا نشده بخونیم بعد رفتیم مسجدالحرام. اون روز فوقالعاده شلوغ بود در یک هفته ای که تو مکه بودیم هیچ روزی مثل اون روز شلوغ نبود٬ ترافیک تو مسعا قفل شده بود مخصوصا که مروه به خاطر تعمیرات به شدت فضای کمی داشت! فکر می کنم نماز ظهرو خوندیم برگشتیم هتل. ما ۴تا اتاق داشتیم. هرکی به اولین تخت خالی می رسید میفتاد روش! آخر سر یه اتاق دونفره موند و من و زهرا! با وجود روشن به یه شیلنگ آب تبدیل شده بود! البته آب که نه عرق! رفتم یه دوش گرفتم وقتی برگشتم دیدم زهرا داره نقاشی میکشه! به منم میگه بیا برام فلان چیزو بکش بهش می گم که حتا یک ثانیه هم نیمی تونم بایستم میگه خب پس بیا بازی بپر بپر! منو می گی " جان؟!!! زهرا در حالی که از این تخت رو اون تخت می پره میگه این جوری!!!
می گم خوبه آدم پر انرژی باشه ولی دیگه نه این قدر!

عجب ضد حالیه این پست بی ربط تو این اوضاع کشور!!!
واقعیتش خب من خیلی ناراحتم اصلا حال و حوصله درس ندارم! ۲تا بچه یه دعوای زرگری راه انداختن ٬ دست به دست هم دادن که تا می تونن این کشورو خراب کنن و آبروشو ببرن و مردم رو اذیت کنن!
البته دعوا دعوای دونفر نیست! فعلا که nتا گروه رودر رو قرار گرفتن نمی فهمی چی به چیه! آدمای دوروبر من که دارای انواع اقسام سلیقه های سیاسی اند تو محیط پرالتهابی هستم!

در هر حال منتظر نماز جمعه امروز و حرفای رهبری هستیم.

به قول پابلو نرودا : نرون مرد ولی رم نمرده است...
نسل اولی ها و نسل دومی ها هم می رن و وقتی ایران به دست ما برسه همه میبینن ایران سربلند یعنی چی!
حالا وسط دعوا بیا نرخ تعیین کن! ولی راست میگما! آقای خامنه ای خودشون همیشه میگن جوونای امروز انقلابی تر و مومن تر و متعهد ترن! 

راستی شما چه پیش نهادی برای یه بچه کنکوری دارید که از ۱۳ خرداد (روز مناظره اون دوتا بچه!) تا حالا درس نخونده؟!
۱) به سازمان سنجش پیامک بزن بگو کنکورو کنسل کنن!
۲)برو این یه هفته رو هم خوش باش
۳)امّت همیشه در صحنه باش
۴)کنکورو تحریم کن
 ۵) برای پرشور کردن کنکور حتما شرکت کن
۶)هرچه می خاهد دل تنگت بگو
۷) برو سر جلسه بعد هم مثل همیشه رتبتو با افتخار بگو بعد هم یه سال بیشین مثل بچه آدم بدَرس
۸)برو پیش یکی از این ازخدا بی خبرا که مردمو کتک می زنن بگو : آقا لطفا منو یه جوری ضرب و شتم کنید که تا بسته شدن در سالن های کنکور نتونم از جام بلند شم!!!
۹) نظرات انتقادات پیشنهادت خود را از هر طریق که دلتان می خاهد با ما در میان بگذارید
۱۰) هر ۶مورد!
۱۱) فقط زمین شناسی بخون!
۱۲) هیچ کدام

خب دیگه کنکور راستی راستی نزدیک شده! من تازگی خوب که فکر کردم دیدم مهندسی پزشکی دیگه چیه؟!! دانش کده فنی و امیرکبیر دیگه چه صیغه ایه؟!!! ما همین جا پیام نور کهک زبان و ادبیات بُرکینافاسویی می خونیم خیلی هم خوبه!!!

بنا به فرموده بابا خیلی این پستو طولانی نمی کنم ( بابا میگه وقتی صفحه وبلاگت باز میشه آدم سرگیجه می گیره!!!)
دعا یادتون نره٬ پنج شنبه از ساعت ۸ تا ۱۲ مدام برام انرژی مثبت بفرستید!

                                    موج وبلاگی صیانت از آرا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعدن نوشت: ساعت ۲:۱۷

که دارم می نویسم آقا هنوز دارن صحبت می کنن. آمپر احساسات به شدت زده بالا!

فقط اومدم بگم قربون رهبر گلم برم!

ایول بابا ایول! خیلی خوش حالم که چنین رهبری داریم .
قابل توجه کسانی که احمدی نژاد رو به رهبری وصل کردن! و همین طور قابل توجه کسانی که گفتن رهبری به خاطر جوّ بیتش خیلی از مسائل خبر نداره و نامه نوشتید و امضا کردید که به زعم خودتون ایشونو آگاه کنید!

من الان فول آو انرژیه مثبتم! البته الان آخر خطبه هست یه نمه یه جوری شده! همه دارن گره می کنن!
راستی دیدید رهبر چه جوری در مورد ما صحبت می کردن! من که چند ساعت قبلش گفته بودم رهبر ما رو قبول دارن! خیلی آشکار گفتن جوونای امروزی به خاطر کوره انقلاب و جنگ داغ نیستن داغی از خودشونه!!!

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 10:16  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.
بیشین بیشین٬ نه واللا  اگه من راضی باشم ٬ آخه تو هر وقت می خای حرفای منو بخونی باید پاشی؟ بشین تعارف نکن بفرما حالا حالاها طول می کشه!
شما کتابای " عزیز نسین " رو خوندید؟ خیلی جالبه٬ داستاناشو نمی گم طرز تفکر و سبک نوشتشو اصطلاحاتو چیزایی که به کار می بره فوق العاده شبیه نوع ایرانیشه! وقتی که داستاناشو می خونی واقعا فکر می کنی یه نویسنده ی ایرانی اینو درباره ی مشکلات جامعه خودمون نوشته! البته یه جاهایی می بینی بی ادب میشه! از نظر من نویسنده هایی مثل همین عزیز نسین یا پائولوکوئیلو یا یه کمی هم جلال که تو نوشته هاشون به خانوما گیر می دن بی حیان! بگذریم.خودمو دوستامو که می بینم یاد  " سیاحت نامه "ی عزیز نسین می افتم. اِمریکا آپولو هوا می کرد اونوقت چندتا مرد ترک از رد کردن چندتا خیابون تو استانبول عاجز شده بودن! تو روزگاری که این همه چیزای بزرگ برای فکر کردن و کارای بزرگ برای انجام دادن هست دغدغه من شده این که تو یه امتحان زِپِرتوی ۴ساعته آیندمو مشخص کنم! ماها بدجوری تو خودمون فرو رفتیم شایدم گیرافتادیم! می دونم که مهمه می دونم مقطعیه که همه گذروندن ولی به چه قیمتی؟
نوجوانیم به سمند شتاب می شود از پی ... چو  گرد در قدم او می دوم و نمی رسم! 
آه نوجوانیم که می روی... نبود از تو گزیری چنین که بار غم دل... زدست شکوه گرفتم به دوش ناله کشیدم!
البته این یه اصل بدیهیه که اولویت پرورش خوده٬ یعنی کسایی که به چیزای بزرگ فکر می کنن و کارای بزرگ انجام می دن حتما باید مفصل به خودشون فکر کرده باشن و در مرحله اول خودشونو ساخته باشن ولی آیا این گوشه گیری و غرق در کارهای خود شدن و کنارگذاشتن هر کار دیگه ای غیراز کنکور می تونه مفید باشه؟ خیلی ها به عنوان مشاوره می گن فقط یه ساله یه سال بی خیال اخبار بشین یه سال از خانواده بخاید که شرایط شما رو درک کنن دور شما رو خط بکشن هرموقع شما کاری داشتین درخدمتتون باشن ولی خودشون با شما کاری نداشته باشن یه سال به جای وقت گذاشتن سر صحبت باخدا فقط درس بخونید ولی مثلا دلتون با خدا باشه یه سال حرم نرید از دور به خانم سلام بدید یه سال بشینید یه گوشه اتاق یا کتاب خونه (البته بهتره بگم سالن مطالعه) آدم نبینید یه سال کتاب غیردرسی نخونید یه سال پارک و مسافرت و جنگل و دریا و سینما و... نرید ویه سال فلان وفلان و بیسار! خب این چه دوره انسان سازی میشه؟ این شرایط برای آدمی تو این سن که داره شخصیت اجتماعیش شکل می گیره نه تنها مفید نیست بلکه می تونه ضررهایی با پیامدهای بلند مدت هم داشته باشه! تازه بدتر این جاست که مثلا اگه به تمام اون حرفا عمل کنید باید بشینید تو دین و زندگی ۳ تو نامه امام علی(ع) به مالک اشتر بخونید: "" هرگز کارهای فراوان و مهم ٬ عذری برای ترک مسئولیت های دیگر نخاهد بود""! 
 تناقض!
اون وقت تو همه چیز به تناقض می رسید ٬ تو تمام درسا با تمام زندگی٬ اون وقت تمام پیشامدهای عالم دو به دو متمم هم دیگرند ٬ گسسته٬ گسسته٬ گسسته را چه کنم؟!
خیلی هام که تو این دوران یا معده هاشون مشکل پیدا می کنه یا میگرن می گیرن یا مالیخولیا! به خاطر فشار و استرس و تنهایی و... 
البته من با کنکور به عنوان یه امتحان یا یه وسیله سنجش توانایی علمی افراد فی نفسه مخالف نیستم  ولی این اطرافیان "چه کسایی که ذی نفع هستند مثل ناشران با تبلیغات های سرسام آور و واقعا استرس زا شون و چه دل سوزان واقعی مثل معلما و دوستا و فک و فامیل که هرکدوم یه برنامه به آدم می دن و نشون میدن که نتیجه براشون مهمه" هستند که این کنکور رو از مسیر طبیعیش خارج کرده وتبدیل به یه غول بی شاخه و دم کردند که هم به جسمی و هم به روح ضربه می زنه.
البته فکر نکنید وقتی وارد یه کلاس پیش می شید با یه سری قیافه ی خمار مواجه میشیدا! نه اتفاقا ماها که خیلی شادیم لااقل تو مدرسه این طوریم جوری که چند بار از بچه های سال پایینی شنیدم که می گفتن دوست د ارن زود تر زودتر بیان پیش! برای من که سال خوبی بود!
شاید برای اولین بار من و دوستام فهمیدیم که بی خیالی با آرامش داشتن متفاوته و هدفای کوچیک و بزرگ تعیین کردیم و دونستیم که برای رسیدن به هرکدوم باید بی خیالی رو کنار بذاریم. خیلی وقتا مجبور شدیم به خودمون و کارامون فکر کنیم هی برنامه ریزی کردیم هی شکستای کوچیک خوردیم یه راه بهتر پیدا کردیم  با دوستامون (البته فقط هم کلاسی ها) دوست تر شدیم. خلاصه کلی بهمون خوش گذشت 

                                                    ***   ***   ***
واما  روزگار من؛ خوشی و سلامتی، با بهار درس می خونیم! دهنشو بستم که مزاحمم نشه! ماشالله هزار ماشالله روز به روز رشیدتر میشه!
حالا اینا رو ولُش بده (یعنی ولش کن!) می دونی؟ نمی دونی؟ بدونی هم نمی دونی! من با لوک خوش شانس بدجوری فامیلم! یادمه پارسال که می گفتم می خام مهندسی پزشکی بخونم بعضی بچه های کلاس اصلا اسم این رشته به گوش مبارکشون نرسیده بود حالا امسال همه خاطرخاه اِش شدن! هی بهش گفتم: شهره ی شهر مشو تا ننهم سردر کوه / می مخور با همه کس تا مخورم خون جگر
 امیرکبیر همش ۲۵تا بیو الکتریک می گیره ۱۵تاش پسر میمونه ۱۰ تا دختر ولی حالا فقط تو کلاس ما یازده دوازده نفر می خان مهندسی پزشکی بخونن! با این حساب برای رسیدن بهش باید به برق متوصل بشم! تو را من چشم در راهم...
من میخام عکسای مدرسه رو که با گوشی گرفتم آپلود کنم نمیشه!  چی می گفتم؟ آها این روزا خیلی خوش گذشت از معلما عیدی زور وگرفتیم! چون درسا باید هرجورشده قبل از عید تموم می شد این آخرا امتحان بی امتحان! ما هم که چه قدر درس خوندیم!
امروز هم که روز آخر بود! یاد ۷سال پیش افتادم... مهر ماهی که من قدّم نصف الانم بود! احساس غرور از این که منم دیگه تیزهوش شدم(آره جون روشن!) اووووووووَه قرار بود ۷سال تو این مدرسه درس بخونم! چه قدر دبیرستانیا از نظرم بزرگ بودن! پیش دانش گاهیا که دیگه فوق بزرگ بودن! البته حالا که خودم پیشی شدم اون قدر بزرگ نشدم! نسل جدید ماشالله هزار ماشالله...! 
فکرشو بکن! من تو این مدرسه بزرگ شدم ٬ یاد سوم راهنمایی افتادم معلوم نبود کیا قبول می شن کیا نمی شن همه رفتیم تو حوض زیر فواره عکس گرفتیم همه مونم قبول شدیم!
امروزم تو باشگاه مدرسه عروسی داشتیم! نه منظورم دیسکو نیستا! راستی راستی عروس داشتیم! بهمون سبزه هم دادن که طبق معمول منو ام ـ۱۱۴ و ام ـ۱۱۲ مشغول بازی بودیم یکی کچلش بهمون رسید! اوه این چند روزی مردیم از بازی!
آخرشم یه جوری بود٬ سال پایینیا نبودن که رفتن ِ پیشا رو ببینن! تا لحظه آخرم سر کلاس شیمی تشریف داشتیم اونم فصل الکتروشیمی! بعدم خداحافظی! ظاهرا بعضیا دستشون پیاز بود!  انگار سفر آخرت می ریم! من که می دونم همشون سال دیگه امیرکبیر ور دل خودم نشستن!
 امروز تقویم سمپاد هم گرفتیم روش عکس یه گل سمپادی بود که فلش هاشو باد داشت می برد٬ آدم یاد مرگ میفته! و این یعنی این که با رفتن ما و رفتن عمو اژه ای٬ خداحافظ سمپاد ۲۳ساله! آزمونای ورودی امسال رو هم به جای سمپاد سازمان سنجش می گیره!
مدرسه خوشگل عزیزم که با من بزرگ شدی (اون موقع که ما پامونو تو این مدرسه گذاشتیم دوتا ساختمون بودن که از وسط کوه در اومده بودن! حالا این جا دیگه واسه خودش  وسط شهر شده!) می دونم که دلت برام تنگ میشه ولی تلک الایام نداولها بین الناس!

برگی از دفتر دیفرانسیل: (اواخر بهمن۸۷) 
بارونی که روی کانال کولر سمفونی بهار راه انداخته با نسیم دیفرانسیل که بر صدای آقای مهدی زاده سواره ٬مسابقه گذاشته؛ تا کدام یک پرده گوشمان را بیش تر تاب می دهد!

زنگ شیمی:
من: خانم ببینید کتاب برای اولئیک اسید دوتا ساختار نوشته بینشونم مساوی گذاشته ولی یکیشون دوتا اکسیژن داره اون یکی نداره چه جوری اینا یه ترکیبن؟!
خانم متقی: بله؟!!!
من سوالمو تکرار می کنم.
خانم متقی: این که مساوی نیست این پیوند دوگانه هست!
من:

 اسید و باز را با من بخان باقی آب خوردن است   /   این فصل را بسیار خاندم کانفیوزانه است
                 شبگیر باز بود و شبیخون اسید بود   /   هروز تست و هرجا امتحان بود
              معلم ها بر تخته خط ها می کشیدند   /   دانش آموزا در دل آه ها می کشیدند
          جان از اسمای "آیوپاک" دل گیر می شد   /   دل در رکاب آمفوترها پیر می شد
                 استرها در دام قلیا صابون می شد   /   بازار گرم آرنیوسی ها سرد می شد
                    فصلی صفای صحبت کنکور دیده   /   از روزن تست مغزها پاشیده دیده
                     فصلی که ما قربانیانِ سختی او   /   عالم نفرین گوی نکاتِ حفظی او
    فصلی نهان با "پِ هاش" هم پیمان نشسته   /   فصلی به رنگ "لُگ" در شیمی نشسته
         فصلی به نامردی دشنه بر نکته ها بسته   /   در بی وقتی ها قامت وقت گیری بسته
                      فصلی آک بندها را باز کردست   /   ما را از گاگول بازی آزاد کردست
تو و نخوندن چه رنگ است این چه رنگ است؟!   /   مخ و نحلّیدن چه ننگ است این چه ننگ است؟!
                   یاد  نهایی یاد زجرها که کشیدیم   /   آن دردها آن آه ها که برکشیدیم
                      استرس ما در روز کنکور یاد بادا   /   آن گریه ها و زجّه هامان یاد بادا!

فیزیک: وای خدای من فیزیک جدید! ماکسول٬ پلانک٬ اینیشتین٬ روزهای خوش نجومی!
نه کنکوری بود نه تستی٬ با فیزیک و نجوم زندگی می کردیم خوش بودیم لذت می بردیم! آه نو جوانی...
امسال بحث امواج رو هم داریم که مخصوص ماست! ما رو که می شناسید مهندسای پزشکی

دین و زندگی: مدادهای سبز کم رنگ و نارنجی و صورتی و آبی روشنم خیلی کوچیک شدن دیگه نمی تونم درس بخونم!

واما ماجرای کتاب خانه رفتن من!
شهریور ۸۷: مسافرت ها که به سلامتی تمام می شوند تصمیم می گیرم به کتاب خانه بروم. یه روز با روشن می روم انقدر سروصدا می کند که آبرو حیثیتم می رود! همه فهمیدند که من با روش رفتم کتاب خونه! پس بی خیال  می شوم.
پاییز ۸۷: بهار آمده. خیلی بدقلق است ولی من کاری به کارش ندارم باید درس بخونم . به کتاب خانه می روم...؛ وای! چرا این جا رو شخم زدند؟ - داره باز سازی میشه برو یه ماه دیگه بیا!
زمستان ۷۸: در تمام این مدت بهار مرا می برد تهران میاورد قم . دیگه خودشم خسته شد بی خیالید و دست از سرم برداشت. حالا همه چیز محیاست که من تو کتابخونه درس بخونم.
از صبح یه کیف پر از خوراکی و ناهار آماده می کنم می رم مدرسه بعد هخم کتابخون . اول ناهار می خورم بعد می رم سر درس. یک ساعت بعد.... ــ طیبه: زهرا پاشو مگه نمی خای درس بخونی؟       ــمن: ها؟ چی میگه؟
چند روز بعد: می بینم خاب توی کتابخونه خیلی حال میده نمی شه ازش گذشت اینو جزو برنامم میارم وتصمیم می گیرم بعد از خاب توی کتابخونه بمونم و نرم خونه!  دوباره با یه کیف پر از خوراکیو ناهار می رم کتاب خونه ناهار و بعدهم خاب و حالا موقع درس خوندنه ؛ به به ! کتاب با خودم نیاوردم!
راست گفتن از قدیم و ندیم که هیچ جا خونه ی آدم نمیشه!!!
دلم لک زده برای یه کتاب خوشگل! یه لیست بلند بالا آماده کردم برای بعد از کنکور! البته این اخرا "از رنجی که می بریم" و "اورازان" و "رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست" رو خوندم.


 غم مخور ایام کنکور هم به پایان می رود  /    این فلاکت از سر ما کلفتان هم می رود

پرده را از روی ماه خویش بالا می زند        /    غمزه را سر می دهد غم از دل و جان می رود

شادی اندر روزگار ِ زندگیمان می شود       /    تست با صد شرمساری از میان ما رود

خاب گاه های تهران از بوی ما پر می شود  /    هر چه از تست٬ امتحان از یاد ماها می رود

ناله ها از شیرینی ِ رتبه ها پنهان شوند     /    شهر پشت دریاها هم نیز هویدا می شود

روز دانش جوییمان نزدیک ٬ یاران مژده باد   /    روز دانش جویی ما می رسد ایام هجران می رود! 
سال نو رو به همتون تبریک می گم برای همه منحرفا آرزوی هدایت به راه راست می کنم(ایهام داشت!)خیلی خیلی برام دعا کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 19:5  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.
در سفر به اماکن مقدس معمولا هر جایی زیارت نامه ای دارد. زیارت نامه معمولا سلامیست به کسی که آن محل مزار اوست بعضی جاها هم مشاعر الهی اند و آداب و مراسمی دارند.
ولی زیباترین زیارت نامه برایم جایی بودکه نه مزار کسی بود نه از دسته ی دوم ؛ تل زینبیـّه
کسانی که قدیم تر ها رفته بودند می گفتند تل زینبیه کاملا به قتلگاه اشراف دارد ولی من به خاطر ساختمان هایی که ساخته بودند این را درک نکردم با این حال جاییست که.....
ان شاءالله تو خود تل زینبیّه این رو بخونید.

السلام عیلک یا بنت سلطان الانبیاء
السلام عیلک یا بنت من عرج به السماء
السلام عیلک یا بنت امیرالمومنین سیدالاوصیاء
السلام عیلک یا بنت فاطمة الزهراء سیدة نساءالعالمین
السلام عیلک یا اخت الحسن والحسین سیدی شباب اهل الجنّة
السلام عیلک ایّتها الواقفة فی هذا المکان الشریف و ناظرة جسد سیدالشهداء و المخاطبة جدّک سیدالانبیاء به هذا الندا:

" صلّی الله علیک یا ملیک السّماء        هذا الحسین بالعراء
     مسلوب العمامة و الرّداء                   مقطّع الاعضاء
  "

حتّی بکی لبکائک أهل الارض و السّماء...
السلام علی من تکفّلت الاطفال و النساء فی عصر یوم عاشورا
السلام علیک ایّتهاالصّابرة المحتسبة الحوراء زینب الکبری بنت امیر المومنین
ورحمة الله وبرکاته....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 21:55  توسط زهرا قیومی  | 

سلام. چند بار این پستو نوشتم پاک شد! هردفعه هم یه جور! آخرش چی از آب در میاد خدا می دونه!

                                                   حالا برعکس!
      اندک اندک جمع مستان می رسنـــد                 اندک اندک جمع مستان می رسنـــد
                      دلنوازان ناز نازان در ره اند                گل‌عذاران از گلستان می رسنـ
       اندک اندک زين جهان هست و نيست               نيستان رفتند و هستان می رسنـــد
               جمله دامن‌های پر زر هم‌چو کان              از برای تنگ‌دستان می رسنـــد
                لاغران خسته از مرعای عشــق             فربهان و تندرستان می رسنـــد
                   جان پاکان چون شعاع آفتــاب              از چنان بالا به‌پستان می رسنـــد
                   خرم آن باغی که بهر مريــمان             ميوه‌های نو ز مستان می رسنـــد
       اصلشان لطف‌ست و هم واگشت لطف             هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد
         آخ جون! مسافرا دارن میان! ولی یه چیزی میگم این حج همش چند روزه پس این سازمان حج و زیارت چرا این طوری می کنه؟!!!  یک ماااااااااااااااااااااااااااااه! خیلی طولانیه!نمی گه ملت خونه زندگی دارن؟! (این شعرو کاملشو آقا سلمان تو کامنتای قبلی گذاشته بودند)

                                                              ***

سرمو که بلند می کردم دل و رودم می خاست بیاد بالا. ناچار تو اتوبوس فاتحه ای خوندم و البته از تو ضیحات آقای یزدی که ظاهرا در مورد حضرت خدیجه (س) صحبت می کردن بی نصیب موندم! بعدا از طرف خیابون عزیزیه به قبرستان ابوطالب رفتم که اون جارو ببینم. به عرفات که رسیدیم حالم به تر بود به علاوه این جا رو دیگه نمی شد ازش گذشت!
من وبابا زیر سایه ی درختی در صحرای عرفات به همراه بقیه کنار جبل الرحمة ایستادیم و آقای یزدی در مورد این صحرا و وجه تسمیه و یه سری چیزای دیگه تو همین مایه ها صحبت کردن. الان نمی تونم بنویسم ولی به کتاب "آثار اسلامی مکه و مدینه" نوشته ی آقای رسول جعفریان یه نگاهی بندازید(جدید ترین ورژنشو از نشر مشعر بگیرید.) بعد مدیر کاروان گفتند نیم ساعت این دوروبرا بگردید بعدش می ریم مزدلفه. بابا گفت من و حسین می ریم بالای کوه(کوه که چه عرض کنم چند رحمت به همین صخره های پشت حیاط مدرسه خودمون!) منو می گی جلوشون راه افتادم بریم کوه! به نوکش که رسیدیم یه نگاه انداختم شدم! "پس صحرا کو؟" یه پارک جنگلی که درخت های دوردستش بزرگ و جلویی ها نهال بودن! لابه لای درختا زمین سنگ فرش شده بود و تیرهای کاشته شده نشان از روشنایی شب این صحرا داشت و گله به گله سرویس دستشویی بود!
یه چیزی که تازه اون جا فهمیدم این بود که اون دعا رو امام حسین (ع) در یکی از سفرهای حجشون خوندن(فکر کنم سومسن سال امامتشون)! بعضی از مداح ها اینقدر پیازداغشو زیاد می کنن که من تا اون موقع فکر می کردم امام این دعا رو در اخرین سفرشون خوندن و بعد از این هم به سوی کربلا حرکت کردند!!!

واما اصل مطلب!
فقه در خصوص مناسک حج در مورد عرفات و مشعر و منا فقط وقوف رو لازم دونسته. روحانیمون می گفت تو اون چند روز هرکاری می شه کرد مثلا فقط خابید(!) ولی حضور لازمه.پس تا این جه من فهمیدم که راز و نیاز و عبادت واجب نیست.
حالا به این آیات توجه کنید:(بقره/۱۹۸/۱۹۹/۲۰۰/۲۰۳)
فإذا افضتم من عرفات فاذکروالله عندالمشعرالحرام واذکروه کما...
ثم افیضوا من حیث افاض الناس واستغفروالله.....
فاذا قضیتم مناسککم فاذکروالله ....
واذکروالله فی ایام معدودات فمن تعجل فی یومین فلا اثم علیه ومن تاخر فلا اثم علیه لمن اتقی....
خب این آیات صریحا دارن می گن باید تو اون چند روز علاوه بر وقوف عبادت هم انجام بدیم!
آقای یزدی در این مورد گفتند شاید چون تو هروقوف یه نماز واجب خونده می شه کفایت بشه.
من می گم گیرم که این طور باشه ولی خانوما که شب تا صبح تو مشعر نمی مونن ! خانوما از عرفات حرکت می کنن از مشعر می گذرن یه راست می رن منا پس نمازی تو مشعر نمی خونن!
من می خام بدونم با توجه به تاکید آیات چرا در مناسک حج وجوبی برای عبادت تو اون چند روز ذکر نشده؟
                                                     ***
برگی از دفتر دیفرانسیل:
""گزاره ی درست۱:(!)
انگارکنیم تابع f گل نخطهa مشتق پذیرباشه اون وقت f توک aپیوسته إ
""

                                                     ***
اگر دیر بروید سر کلاس از اول تا آخرش هم با هم صحبت کنید و بخندید جلوی چشم معلم به جای مسئله حل کردن تو دفتر هندسه تحلیلیتون نقاشی بکشید و بیرونتون نکنه چی کار می کنید؟؟؟

                                                      ***
نسیم جان راست می گوید!
                                                     ***
اصلا به مناسبت ها نرسید! غزه، قدیر، شب رصدی صددرصد ابری، بهار ، ایران ، جهان ....                                               

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 20:19  توسط زهرا قیومی  | 

اندک اندک   اندک اندک جمع مستان می روند
اندک اندک   اندک اندک می پرستان می روند

                          دل نوازان نازنازان در رهند          گل ازاران گل عذاران به گلستان می روند

اندک اندک   اندک اندک جمع مستان می روند
اندک اندک   اندک اندک می پرستان می روند

                 اندک اندک زین جهان هست و نیست    هستان رفتند و نیستان می رسند 

اندک اندک   اندک اندک جمع مستان می روند
اندک اندک   اندک اندک می پرستان می روند

خوش به حالشون! همشون سوار اتوبوس شدن. چند روز دیگه همینا همشون با لباس سفید سوار یه اتوبوس می شن پیش به سوی عرفات...
بعد از هر جلسه با ذوق و شوق چیزایی که بهشون می دادن رو بهم نشون می داد ! منم تو دلم می گفتم خوش به حالت!
برایش سوال طرح می کردیم:
"اسم هتلتون تو مدینه؟
۱.مودة صفا         ۲.مودة مروه            ۳.مودة دوبردرون(تلفظ قمی دوبرادران٬ نام کوهی در قم! با کسر ب و جزم ر و فتح ب)

بالاخره مسافر ماهم رفت! من ماندم و خانه و زندگی!

                                                             ***
روشن هم کم کمک دارد از من جدا می شود! ولی لازم نیست که مثل مرحومان لاله و لادن بریم سنگاپور! وقتی بهار بیاد مثل بچه آدم از هم جدا می شیم !بهار داره میاد!
با روشن خیلی خاطره دارم! روشن خاهر خوبی بود! خیلی چیزا بهم یاد داد!

                                                            ***
اولین سنجش را افتضاح دادم! یکی یه حرفی بزند که منم مثل سوسن متحول بشم برم بدرسم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 15:43  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

شيطونه مي‌گه نَه نَه زهراي منحرف مي‌گه برم مهندس صنايع بشم اون‌وقت صبح تا شب بشينم صندلي طراحي كنم! صندلي هواپيما ، صندلي اتوبوس ، صندلي ماشين ، صندلي ايستگاه اتوبوس ، صندلي مدرسه ، صندلي دانش‌گاه(!!!) ، صندلي اتاق انتظار مطب ، صندلي ادارات ، صندلي سينما ، صندلي دندون پزشكي !!!همه‌اينا كه گفتم واقعي گفتم نه اين كه چندتا اسم رديف كرده باشما! همشون از دم نااستانداردن! آخه اين چه وضعشه؟ جونمون بايد بياد تو دهنمون يه لحظه مي خايم بشينيم؟ تازه هميشه هم كه يه لحظه نيست سر كلاس يك ساعت و نيم بايد نشست! آهان همين الان ياد صندلي قطار افتادم همون قطاراي سيمرغه يا پرديسه نمي‌دونم از همونا كه مثلا صندلي هاش راحته!!!‌
بگذريم! اين حرف سر گلوم گير كرده بود اين جا بالا آوردم!

وامّا الوقايع الاتفاقيه:
خب خجالت داشت ديگه! از وقتي چشممو باز كردم به اين مدرسه مي رفتم! هنوزم سرويس شخصي با راننده ي خانم كه جلو در سوار كنه جلو در پياده كنه؟!! هر چند كه فوق العاده كيف داشت ولي بابا الان هر جاي دنيا ولم كنيد چشم بسته راه مدرسه رو پيدا مي كنم(چه غلطا!) هيچي ديگه كلي بالا رفتيم پايين اومديدم قرار شد خودم با خودم با تاكسي و واحد برم مدرسه! عدل و ميزون تو همون سال(پارسال) اون زمستون كذا پيش اومد !
القصه! خاستم بگم ما هميشه سر مستقل شدن دنگ و فنگ داشتيم! مثلا اون روزي كه مي خاستم خاهرم روشن رو تحويل بگيرم پامو كردم تو يه كفش كه لازم نيست كسي بياد خودم تنهايي مي‌رم تهران! البته بعدا خدا رو شكر كردم كه مامان به حرف من و بابا گوش نداد! اين روشن بد اعجوبه اي بود!

آخرين بار كه نداي استقلال خاهي سر داديم (من و روشن) همين تعطيلات عيد فطر بود. بازهم چند روز تعطيل و بازهم مسافرت! منم كه كنكوري... وبالاخره خانواده متقاعد شد كه من مي تونم چند روز تنهايي تو خونه باشم! به توصيه‌ي مامان وقتي كه تو خونه بودم در رو از تو مي قفليدم. پنج شنبه صبح خير سرم كله سحر از خاب بيدار شدم كه زودي صبحونه بخورم برم سر درس و مشق كه ديدم نون نداريم! خب به نظرتون چي كار كردم؟ هيچي مثل بچه آدم رفتم نون بخرم! ولي...
نگران نشيد! اتفاق خاصي نيفتاد فقط كليدي كه باهاش در رو از تو قفل مي كردم سر جاش موند!!!
واين طور شد كه من پشت در موندم! فوري زنگيدم به مامان به خيال اين كه الان اونا نگران مي شن و في‌الفور خودشونو مي رسونن به قم و... بابا با كمال آرامش گفت بايد يه جوري در رو باز كني بري تو!!!
همسايه‌ي روبه رويي‌مون كه نبودن بالايي‌ها رو هم كه از خاب بيدار كردم انبردست نداشتن مغازه‌هاي ابزارفروشي هم كه بسته بودن! يكي دوساعتي(چه قدر دقيق!) تو خيابونا گشتم تا بالاخره يه دروپنجره سازي پيدا كردم و يه انبردست و پيچ‌گوشتي قرضيدم! بعد با مهارت تمام() در رو بازكردم!
والان احساس مهندسيست که فوران مي کند!!!
آيدا مي گويد خب از ديوار بالا مي رفتي آن هم با روشن! بله ديگر همينم کم بود! با روشن دوچرخه سواري که کردم اسکيت هم٬ فقط مانده بود از ديوار بالا برويم آن هم دو طبقه! فکرش را بکن آيدا جان آن روز روشن يه بلايي سرش مي آمد که نمي توانستم او را با خودم ببرم پيش گنجویان! آن وقت نمي پرسيد روشن کجاست؛ همان جا کف اتاق را مي کند مرا زنده به گور مي کرد! البته چون زيرش يه مطب ديگر بود به جاي خفه شدن سقوط مي کردم!!!
چرت و پرت مي گويم؟ اثر همان ملاقات ديروز با گنجويان است!
بازهم لحظاتي زيبا در اتاق انتظار سپري شدند چون آن موقع استرس دارم خيلي مي خندم زياد هم حرف مي زنم به خاطر همين با چند نفر دوست مي‌شم و براي هم آرزوي صافي مي كنيم يا اگر طرف دفعه اولش باشه سرريز كردن تجربيات و اين‌فورميشن! راستي ما ناخاسته وارد بخش آزاد نمي‌شويم شديم(به عنوان پست مراجعه بفرماييد)!
تو اتاق قبل از اين كه عمو صالح بياد يه نگاهي به پروندَم انداختم؛ اوووووووووووووووه! "مالِ هذاالكتاب؟!" نامه اعمال درست كرده برا‌ ما!"لايغادر صغيره ولا كبيره الا احصاها!"
بعد از تعيين درجه و دريق از يك درجه تغيير و حرف ها و تهديدات هميشگي ديدم شروع به ثبت اعمال ثبت نشده در نامه اعمال پرداخت و اين يعني پايان كار! واين‌جا بود كه سوپروُمَنيمان گل كرد و شجاعت مانند سيالي بين سلول هايم جاري شد و گفتم: من استراحت مي خام! (استراحت:آزادي)
ـ عمو: نمي‌شه.
واينجانب خاهر روشن در اقدامي بي‌نظير كه بايد در اذهان و اكتاب و امجلات(مجلات!) و اَوبلاگ(وبلاگ‌ها)ثبت شود روي حرف گنجويان پرابهّت حرفيدم!!!
ـ من: ولي من مي‌خام؛ آخه امسال پيش‌دانش‌گاهيم!
-عمو: اگر استراحت بدم من مسئولم! ("من" را با لهجه‌ي مخصوص خودش گفت٬ با شدت و استرس!)
واين شد كه من و روشن بعد از اين همه انتظار دست از پا درازتر برگشتيم!‌‌
ام آر آي هم كه نكرده بودم و وضعيت بعضي چيزا مشخص نشد با ركودي هم كه در انحراف پيش اومد فكر مي كنم جنگ ديگه داره فرسايشي مي‌شه! تلاش بي نتيجه! زهراي پيشي مدام به من مي‌گويد جام زهر را بنوش! زهراي نوجوان پرشر و شور مي‌‌گويد : صلح زود است ٬به ياد فتح اسكوليوز تا فتح كايفوز مقاومت كن!
ديروز حالمان كه اساسي گرفته شد  بابا بردمون دانش‌گاه تهران يه گشتي تو دانش‌كده فني و حسابي كيفور شديم! مي‌ترسم آخر عشق دانش‌گاه تهران نگذارد رشته‌ي مورد علاقه‌ام را در اميركبير انتخاب كنم!

***   ***   ***
ماه رمضان که می شود مسجد ها برخلاف همیشه٬ ظهرها شلوغ اند و شب ها خلوت ! البته اگر نماز سر وقت خانده شود خلوت اند بعض ِ مساجد که با دوساعت تاخیر می خانند!  در روزهای معمولی که سر ظهر خانم های خانه دار مشغول پختن غذا هستند باقی خانم ها و آقاییان و محصلان سر کارشان!می گویند در این ماه آمار جرم و جنایت و بزهکاری و این جورچیزا هم پایین میاد! آمپر صله رحم و نیکوکاری هم که بالا می زند! یک آمار جالب هم من بگویم "مصرف خمیر دندان زیاد می شود"! یکی از کنکوریای پارسال می گفت " من برای این که بیش تر درس بخونم و وقتم سر غذا خوردن تلف نشه روزه می گرفتم!" ساعات کار ادراه ها و کتاب خانه ها و... هم با وقت افطار تنظیم می شود.
من به این می گویم حکومت شکم بر جامعه ولا غیر!
٫٫٫   ٫٫٫   ٫٫٫
همین ماه رمضان پارسال بود. گفتم مگه می شه ؟ دارم از درد می میرم! گفت : "بابا باور کن دندونت سالمه! اصلا می دونی چیه ؟ تو ماه رمضون همه دندون درد می گیرن بعدش خوب می شه!" یه سال تمام من گفتم درد می کنه و ایشون گفتن سالمه! خلاصه ماه رمضون امسال تا ساعت یک و نیم شب ایشون رو نگه داشتم قم که دندونامو پر کنه! حالا به تر که نشد هیچ واقعا بدتر شده! دکتر می گه عقلت داره در میاد! دوسالی هم طول می کشه! ببینم شماهام عقل دارید؟ یعنی دوسال تمام درد کشیدید؟؟؟

راستي ما ديگر راستي راستي پيشي شديم! تا حالايش كه خيلي خوش گذشت! چه استفاده‌ها كه ندارد اين نام پيش‌دانش گاهي!روز اول نه دوم مهرمان کرکره خنده بود! از شرح ِما وقع معذورم!
عجب سالی بشود امسال!
رمان اسماعیل را هم در این هیری بیری خاندم افاضاتش را موکول می نایم به وقتی دِگر!---->معلومه داشتم ادبیات می خوندم نه؟!

كنكور٬ تهران٬ پلي‌تكنيك، مهندسي پزشكي ...آغوشتان را باز كنيد كه دارم مي‌آيم!
آها يه چيز ديگه همين روزها تولد روشن است! روشن عزيزم يك ساله مي شود!
مي خاستم برايش تولد بگيرم كه با اين اوضاع فعلا لغو است! ولي شما تبريك‌هايتان را بگوييد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 15:55  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.
***‌ *** ***
این جا مرا به یاد مسجدالحرام می اندازد نه به خاطر این که امام صادق(ع) گفتند این جا مکه دوم است(دقیقا نمی دانم یه چیزی تو این مایه ها بود) که به خاطر معماری اش. دورتا دور مسجد سرپوشیده است با کنگره هایی درست شبیه مسجدالحرام ٬ وسط سرباز است و سنگ فرش سفیدش نور را بدجوری به چشمت منعکس می کند درست مثل مسجدالحرام اول از همه پشت مقام ابراهیم نماز می خانیم . بعد دکّة القضاء و بیت الطشت و دکّة المعراج و بعد توبه گاه آدم(ع). مقام نوح(ع) و مقام امام سجّاد(ع) و مقام امام صادق(ع) ٫٬ نمازها و دعاهای هرکدام را اضافه کن به زیارت عمّار یاسر و مسلم بن عقیل و هانی بن عروه که همه باید در یک نصفه روز انجام شود! موقع انجام اعمال هر مقام آن قدر عجله می کنیم که یک نماز را یک رکعتی می خانم!      
مسجد دو محراب دارد. به طرف یکیشان می روم. صدای اذان بلند می شود٬ مردّد می شوم.یک لحظه تصوّر کافیست تا دورکعت نمازش را غنیمت بشماری! جایی که علی(ع) در شب هایش نافله خاند و در سحرهایش مناجات کرد!
برای سومین بار در مسافرت نماز واجبم را تمام می خانم. بعد از نماز ظهر و عصر به سمت محراب اصلی می روم. یک منبر سنگی آن جلوست. از منبر تا تیغه ای که محراب را زنانه و مردانه کرده طنابی کشیده شده است. وسط منبر شکافیست به اندازه ی یک نفر.صف می بندیم. خانم ها به نوبت از شکاف رد می شوند و دستی به محراب می کشند و می روند. وقتی که جلوی محراب شبکه ی ضریح مانند نصب کنند و داخلش چراغ سبز روشن کنند همین می شود! مردم به جای این که در محراب نماز بخانند به آن دست می کشند!
در فشار جمعیت خانمی می پرسد "به کجا می رویم؟" عده ای می خندند! شخصی جواب می دهد " آن جا محلّ ضربت خوردن امام(ع) است.
به شکاف می رسم. کسانی که قدشان به نسبت بلندتر است باید خم شوند. پشیمان می شوم ولی راه برگشتی نیست.زانو هایم را خم می کنم .فشار آن قدر زیاد است که می ترسم دست های روشن بشکند! شاید همین فشار زیاد است که همه چیز را در سرم به هم می ریزد!
در ذهنم اول كسي مي گويد به محل ضربت مي رويم و بعد آن خانم مي‌گويد به كجا مي رويم؟! من تكرار مي كنم به كجا مي روم؟! چرا مي روم؟!
 ـ آخر مكان مقدّسيست ٬ علي(ع) در آن نماز خانده ٬ علي(ع) در آن پيروز شده (فزت وربّ الكعبه)
خودم جواب مي دهم: همين جاست كه علي(ع) را از دست داديم ٬ همين جاست كه بلاي عُظما بر بشر نازل مي شود!
به محراب مي رسم.تصور شميشر خوردن به سر يك انسان معمولي هم حالت را بد مي كند چه رسد به... نمي خاهم به آن دست بزنم.منتظرم جمعيت مرا به بيرون هل دهد. خانمي تسبيحش را به من مي دهد تا به محراب بمالم و به او بدهم. نمي دانم چه كنم . تسبيحش را به محراب مي كشم و به او مي دهم. از آن جا دور مي شوم و كمي عقب تر روبه روي محراب نماز مي خانم...
  وهنوز نمي دانم كجا نماز مي خانم!!!

***   ***   ***

آن سالی که مخاطب خدا شدم و شروع به روزه گرفتن کردم ماه رمضان اواخر آذر و اوایل دی بود! اذان صبح دیرتر بود و اذان مغرب حول و حوش ساعت ۵ ! صبح مدرسه بودم و بعد از ظهر را تا اذان می خابیدم ! تازه همونشم بعضی وقتا زورم بهش نمی رسید! 
امروز که آقای خامنه ای به دخترایی که سال اولی بودند تبریک گفتند یاد اون موقع ها افتادم!
منم به همشون تبریک می گم. سال قشنگیه!

***  ***  ***

 ابتدایی بودم مثل همه شماها همون کتابای فارسی قدیمی که روش به تعداد سال تحصیلی گل بود رو خوندم. همه ی اجزای کلمه و حتا نشانه های جمع به کلمه چسبیده بودند و "ی"میانجی رو مثل یک ۶ کوچولو بالای حرف می ذاشتیم.
ما رفتیم راهنمایی و کتابای ابتدایی "بخانیم بنویسیم" شدند وتغییراتی که در اون کتاب ها ایجاد شد به کتابای ماهم نفوذ کرد. اول قرار شد که دیگه نشانه های جمع رو به کلمه نچسبونیم و ی میانجی رو کامل بنویسیم. بعد سیستم جدا نویسی شروع شد . کلمه ها بدون هیچ قاعده ای تغییر کردن . بعضیا جدا شدن و بعضیا سر هم موندن! موقع امتحان املا به جای این که به حروف مشترک کلمات توجه کنیم لیست هایی تهیه می کردیم که فلان و فلان و فلان کلمه جدا نوشته می شن و فلان و فلان و فلان سر هم! تازه قضیه وقتی بدتر شد که بعضی کلمه ها تو کتابای ادبیات دو سال مختلف به شکل های مختلف نوشته می شدن! مثلا یه سال باید می نوشتیم "قلم رو" سال بعد می نوشتیم "قلمرو" ! علاوه بر این هرج و مرجی هم تو کتابای غیر از ادبیات بود! نمي دونم حالا جدا نوسی تا چه حد قانونمند شده ولی برای من هیچ قانونی وجود نداره! اصل رو روی جدا نویسی گذاشتم ولی ممکنه یه وقتایی یه جور دیگه بشه! "خوا" رو هم "خا" می نویسم چون که خوا دیگه تلفظ نمی شه پس باید حذف بشه! حسنا رو حسنا می نویسم مصطفا رو مصطفا می نوسیم و... واین ها هیچ ربطی به رسم الخط امیرخانی نداره!

*** *** ***
توصیه های مقام معظم رهبری در ماه رمضان که یه دوست برام فرستاده. بند اولشو بخونید. نکته کنکوری داره! همون که مشاورا می گن. سوال ریاضی رو بخونید اگه حل نشد برید سوالای دیگه رو حل کنید و بیایید دوباره بخونید چند بار بخونید ذهن ناخودآگاهتون خودش حل می کنه!
التماس دعا.

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 17:55  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

به نظر من روحاني كاروان خيلي مهمه! درسته كه اون فضا  خودش به آدم كمك مي كنه ولي يك روحاني كاروان خوب مي تونه خيلي مفيد باشه! كاروان ما هم خدا رو شكر يه روحاني خيلي خوب داشت.(اينو تو سفر كربلا فهميدم!واقعا جاي يه روحاني خوب خالي بود!علي الخصوص كه بابا هم همراهمون نبود!) البته اول قرار بود كه آقاي قرائتي روحانيمون باشند كه فكر مي كنم با اطلاعات قرآني كه ايشون دارند خيلي جالب مي شد ولي خب الانم از اين كه آقاي يزدي به جاي ايشون اومدن ناراحت نيستم! البته بگم اقاي يزدي مشهدي هستند نه يزدي!!! ايشون وقت زيادي رو براي كاروان مي ذاشتن. مي خام  سلسله پست هايي رو به جلسات صبحانه مون اختصاص بدم! حالا فكر نكنيد ماه رمضونه از روي گرسنگي رفتم سراغ صبحانه!!! در طول اين دو هفته معمولاساعت 5  يعني يه كمي بعد از نماز صبح به اتفاق كاروان يه جا جمع مي شديم و سراپا گوش در خدمت آقاي يزدي!

توي مكه محل قرارمون زير مهتابي سبزه بود! نه نه اشتباه نكنيد منظورم كله پاچه اي نيست! آخه اون جا كه ايران نيست هر جا مهتابي سبزه كله پاچه اي باشه!!!

تو مدينه هم محل قرارمون بين الحرمين بود. خارج از حياط مسجدالنبي بين درب جبرئيل  و بقيع، كنار "مركز صحي باب جبرئيل" !

روز اول كه تندي خودمونو به هتل رسونديمو با كله رفتيم تو دسشويي ها و وضو گرفتيم و هوا تاريك روشن بود كه نماز خونديم! بعدم كه رفتيم مسجد و از قرار صبحانه خبري نبود! آخه روز اول بدجوري نديدبديد بوديم! مگه مي شد هنوز نرفته از مسجد بياييم بيرون!

روز دوم به محل قرار مي ريم. فقط آقاي آخوند زاده و كاشاني(مديرو معاون كاروان) و يزدي اون جا بودن ! عملا قرار به هم مي خوره. بابا و حسين و علي آقا مي رن بقيع . پدرجونم كه اصلا معلوم نيست كجاست! من و مامانم و عمه جون هم همون پايين زيارت نامه هاي بقيع رو مي خونيم. ولي من دارم به معماريش نگاه مي كنم! اين جلو كه ايستاديم بقيع بالاتر از سطح زمينه. مركز صحي باب جبرئيل و يه سري مغازه زير بقيع قرار دارن! يه كمي جلوتر بقيع هم سطح زمين ميشه! و من در تعجبم كه چه طور زير آرامگاه ساختمون ساختن؟!  يعني..... نه زهرا ٬ بازم از اين فكراي اجق وجق!!! ولي شنيدم اينا جسد مرده هاشونو با اسيد تجزيه مي كنن! يعني چه جوريه؟ يه سيستم پيشرفته زير قبرستون كه داخل قبرها اسيد مي كنه؟!!!  زيارت از اين پايين يا اون بالا خيلي فرقي نمي كنه! كساني كه اين جا هستند رو كما بيش مي شناسم ولي حتا نمي دونم تو كدوم محدوده هستن! يه قسمت از قبرستان آرامگاه عمه هاي رسول يعني صفيه و عاتكه هست. صفيه خاهر حمزه (ع) كه تو جنگ احد و جنگ خندق  خودي نشون داد . انگار يه سنته كه هر جا سيدالشهدايي هست شيرزني هم كنارش هست!

عاتكه را فقط با خاب عجيبش مي شناسم! خابي كه فكر مي كنم به تازگي (در يكي از شب هاي رمضان) ديده! او خاب ديد "مردي به مكه مي آيد و فرياد مي زند: مردم به سوي قتلگاه خود بشتابيد! سپس به بالاي كوه ابوقبيس مي رود و قطعه سنگ بزرگي پرتاب مي كند. تكه تكه مي شود و هر قطعه به خانه اي از قريش مي رود و در مكه سيلاب خون جاري مي شود!"

ابوجهل كه ابو حكم ِ كفر است مي گويد اگر خاب تا سه روز تعبير نشود در پيماني ، بني هاشم را دروغ گوترين طايفه مي ناميم!

درست در سومين روز پيك ابو سفيان در شهر فرياد مي كشد: مردم، كاروان خود را دريابيد!

و بزرگان قريش تصميم به جنگ مي گيرند!

شب هفدهم رمضان لشكر قريش به بدر مي رسد. لشكري كه پيامبر آنان را بين 900 تا 1000 نفر تخمين مي زند!  در طرفي ديگر روي همين شن هاي نرم بدر ، پيامبر و 313 مسلمان حضور دارند! شب عجيبيست! شب بزرگيست! شب پر استرسيست! شب پر آرامشيست! اسلام دين نويست! حكومت تازه برپاشده ايست! اين جنگ مسلحانه شايد براي هميشه....! نه!

وحي الهي آسمان را به زمين دوخته!

باران رحمت الهي هم قلب هاي مسلمانان را محكم مي كند هم خاك نرم بدر را! آرامش زيبايي در دل مسلمانان خانه كرده ! آنان به وعده ي كمك 1000 فرشته اطمينان دارند! و در همين شب است كه دل هاي كافران آتشفشان شده است! (9تا 11 انفال)

صبح روز هفدهم رمضان! مصطفا(ص) نگاهش به آسمان است: " پروردگارا اگر اينان كشته شوند پرستش نخاهي شد"

وچنين سيلاب خون در قريش جاري گشت و خاب عاتكه تعبير گرديد!

جنگ تمام شد و نتيجه اش مسلماني امروز من و توست!

و نيك است صدقه دادن و شكر گزاري در اين شب و روز  و به ياد آوردن:

"اذ انتم قليل مستضعفون في الارض تخافون ان يتخطفكم الناس فئا واكم و ايدكم بنصره ورزقكم من الطيبات لعلكم تشكرون"

 

***   ‌‌‌***   ***

پف بيوتن هم كم كم داره مي خابه! بيوتن من هم كه از همون روزاي اول كه از خونه رفت بيرون هنوز برنگشته! دست به دست مي گرده و معلوم نيست كجاست! من هم يه بار خوندمشو ديگه نديدمش! يه بار ديگه بهش فكر كردم! بيوتن يه ملغمه ي هنر مندانه بود! با خاندنش هم به ياد "روي ماه خدا را ببوس" ميفتد هم به ياد "كوري" و چه قدر شبيه نوشته هاي جلال است! انصافانه كه نگاه كنيم گفتگوهايش حرف نداشت! در من او وداستان سيستان ، نويسنده آن قدر شخصيت ها(چه واقعي چه غير واقعي) را مي شناخت كه تمام داستان از رفتار هاي طبيعي آن ها شكل مي گيرد! ولي در بيوتن فكر مي كنم خود نويسنده هم آن ها را نمي شناسد! فكر مي كنم اميرخاني هم كم كم داره "يارو " مي شه!  

***   ***   ***  

اين جا داره بو مياد! بوي يه ساختمون قرمز! زندانيايي كه تو انفرادي هستن رو هر از چندگاهي مي برن اون جا! نه نه ، زندانيا خودشون مي رن! ساختمون قرمز اتاق شكنجه داره! اتاقاي تاريك كه هر كدوم يه تابلوي شكنجه دارن! زندانيا عقلشون كم نيست كه مي رن اون جا! آخه اون جا مي شه زندان بان رو ديد و ازش پرسيد كه چه قدر تا پايان اسارت باقيست! و زندان بان مدت هاست كه كلمه ي آزادي رو از فرهنگ لغاتش حذف كرده! برايم خيلي دعا كنيد! هرچند آن قدر با محبسم خو گرفته ام كه فكر آزادي را از سرم دور كرده ام! اين جا كنج اين سلول جايم خوش است! اصلا با او دوست شدم! ولي از ساختمان قرمز و زندان باني كه دوستش دارم مي ترسم!

شنيده ام كه زندان بان به مسافرت رفته! يعني ممكن است نوبتم به روز ديگري موكول شود! اين يعني استرس ِ مضاعف! و در همين نقطه(ریشه ی مصاعف!) است كه تابع بازگشت دارد! يك نقطه ي بحراني! ولي من كه تابع نيستم! متغيّر مستقلّم!

هِ ! زهي خيال باطل! چرا فكر مي كنم تابع نيستم در حالي كه پارسال اين موقع به همه مي گفتم براي مامان جونم دعا كنيد حالا مي گم براي خودم!

ویراستار: آقا رضا!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:10  توسط زهرا قیومی  | 

سلام

                                                  مولاي يا مولاي

پروردگارم با حمد تو، درِ ستايش را باز مي كنم كه نيك مي دانم يگانه خالقي و بي همتا قادري و يكتا همدم تمام لحظاتم!

اي راهنماي سرگشتگان درود فرست بر وارث رحمتت ،امين وحيت

و درود فرست بر رستگار اين شب هاي بزرگ و اهلب بيت پاكش

خداي من ، اين چه لطفيست؟! هر بار كه بر قامت گناه مي تنم ، تو بهانه اي براي ريختن مهرت در وجودم ، پيش رويم مي 

گزاري 

گفت و گوي تو و موسا (ع) چه قدر برايم دل نشين بود!

چه قدر دوست داشتم از من هم مي پرسيدي «اين چيست كه در دست توست؟»  و من هم مانند موسا به جاي آن كه يك كلمه جواب گويم با جان و دل برايت توضيح مي دادم «اين عصاي من است؛ به آن تكيه مي كنم و با ان براي گوسفندانم برگ مي تكانم ومرا منافعي ديگر در آن است!»

باز هم يادم رفته بود كه تو هميشه به يادمي و هرگاه كه نجوا كنم صدايم را مي شنوي!

مرا به ميهمانيت دعوت كردي كه اين ها را به يادم اوري!

مولاي من ؛ تو غني هستي و من سائل

اي رازق من ، مرزوق تو هر چه بخاهد تنها و تنها از تو مي خاهد       

خداي من ، چه بخاهم كه حتا خير و صلاح خويش ندانم؟! موسا راست مي گفت: 

                     «انّي لما انزَلتَ إلَيّ مِن خَيرٍ فقير»                                         

                                            *         *         *

برای این که بری مهمونی دوست اول باید ماه رو ببینی!

من هم دیدم ٬ اونم نه هلالشو بلکه کامل کامل! ۲۹ خرداد ٬ ۱۴ جمادی الثانی ٬ فرودگاه مدینه ٬ موقعی که کاروان منتظر ساک ها و چمدون ها بودند ٬ رفتم بیرون ٬ به بالا نگاه کردم٬ ماه کامل ٬  کمی آن طرف تر زهره ٬ یه لحظه تعجب٬ این ها هم ماه و ستاره دارند(!) ٬ جالب است انسان بعد از کلی مسئله کروی حل کردن از دیدن ماه تو یه طول جغرافیاییه جدید ذوق کنه!!!

شاید مشکل اساسی تر از این حرف ها باشه! اونی که باید ببینیم ماه نیست!

یار بی پرده از در و دیوار ٬ در تجلیست یا اولی الابصار!

                                                 *         *         *

ولوله ای شده بو تو کلّه ـَم! فکرهای عجیب و غریب! به عکسم که تو شیشه ی اتوبوس افتاده بود نگاه می کردم.با احتیاط دستم رو جلوی صورتم می بردم تا مقنعه ـَم رو درست کنم. آقای آخوند زاده می گفت نگاه نکن! گفتم آقای یزدی گفت اشکال نداره!  یه توقف داشتیم ٬ توی بیابون٬ به بالا نگاه کردم٬ عقرب ٬ قلب العقرب قرمز! اولین خوشه ی ستاره ای که دیده بودم ام-۷ يا ام-۶ بود خوشه ي پروانه اي تو دم همين عقرب٬ مریخ که مدت ها ندیده بودمش ٬مثلث تابستاني هم بود ٬ شلياق و ذنب الدجاجه٬ ياد شب هاي رصدي و دوستاي نجومي افتادم٬ شبي كه من و منير با كلاه و پالتو و دستكش و شال گردن و... يه پتو هم دور خودمون كشيده بوديم! تو سرماي وحشتناك شب كوير! هي چايي مي خورديم و هي مي لرزيديم و هي به مولود غر مي زديم! مولود بي خيال اين حرفا با تلسكوپ ور مي رفت تا يه چيزي گير بياره! ياد بارش برساووشي افتادم٬ مامان معصومه برامون قهوه درست كرد كه خابمون نبره٬ قهوه كه چه عرض كنم مربّا! شهاب هايي كه با وجود عمر کوتاهشون هر كدوم يه اسم پيدا كردن!

اما اون شب فرق داشت! همه چيزا يه جوري شده بودن! حتّا ستاره ها!

امشب در دل نوري دارم٬ امشب در دل شوري دارم ٬ باز امشب در اوج آسمان٬ باشد رازي با ستارگانم٬...

                                                *      ‌    *         *

از مهماني كه مي خاهي بيرون بيايي دوباره بايد ماه را ببيني

نمي دانم آخر جمادي الثاني يا اول رجب المرجّب٬ از ميهماني بيرون نيامدم وبرنگشتم٬ به همين خاطر ماه را نديدم!

                                               *         *          *

ما امسال پیشی شدیم. پیشی های پارسال هم دانش جو شدن! هنوز نرفته نرفته دلم براشون تنگ شده! یادش به خیر راهنمایی بودیم همین دانش جوها چه قدر کوچولو بودن! چه قدر با هم دیگه شورش کرده بودیم! افطاری های مدرسه یادش به خیر! یه بار جمع شدیم تو کلاس ما! مدت ها طول کشید که کلاس به حالت اول برگرده! تو غذای نجمه سوسک گذاشتیم...

                                              


وزیر نیرو : قطعی برق در شهریور کم تر شده و از مهرماه دیگر نخاهیم د اشت!

          از کرامات شیخ ما این است           ٬            شیره را خورد و گفت شیرین است!

          از کرامات شیخ ماچه عجب            ٬            پنجه را دید و گفت وجب

         از کرامات شیخ ما آن است             ٬            برف را دید و گفت می بارد!

                                              *          *         *

                                             التماس دعای فراوان !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 16:45  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

۱/۴/۸۷  شب جمعه:

از مراسم دعای کمیل که در سالن اجتماعات هتل برگزار شد آمده ام. ساعت فكر مي كنم حدود ۱۲:۳۰ باشد. اولين شب جمعه در مدينه و اولين دعاي كميل در مدينه و در اين سفر آخرين! و بعد از اين را الله اعلم ! اصلا الله عالم! چون من چيزي نمي دونم كه حالا خدا بخاد به تر بدونه!

خب حالا انتظار داريد بگم خيلي عالي بود و به ترين دعايي بود كه تو عمرم خوندم و از اين جور چيزا؟نه جانم! طبق معمول جناب مداح محترم زد دعا رو خراب كرد! من نمي دونم اين مدح و روضه ي وسط دعا چه صيغه ايه ديگه! بابا جان اين دعا ها به اندازه ي كافي پربار و زيبا هستند، خودشون جاي تأمل دارند و مهم تر اين كه معتبرتر از هر سخن ديگه اي غير از قرآن هستند،چون سخن ائمه هستند والبته پيوندي محكم با آيات قرآن و برگرفته از همونا هستند! داري مي گي" الهي وربي من لي غيرك" يه دفعه طرف مي ره تو عاشورا!

هنوز هم فقط يك گوشي و كوله پشتي و قرآن و مفاتيح و سررسيد و كتاب مناسك و صهباي صفا و اماكن شناسي مكه ومدينه رودارم! چادر احرامم كه مي خاستم در تمام طول سفر باهاش نماز بخونم به همراه مسواك ها نخ دندونم وباقي وسايل و لباس ها در همان چمدان هاي مجهول المكان اند! ديشب خيلي منتظر مانديم ولي فهميديم كه بارها احتمالا اول به جده رفته واز اونجا هم به مشهد! قراره كه با اولين پرواز به سعودي بيان. اتاق ۴۱۴ (من و زهرا و زينب) واقعا ديدني شده! نمي دونم علي آقا طناب از كجا گير آوُرده ؛ طنابي كه از اون سر به اين سر اتاق وصل شده و همين لباسايي كه داريم هي مي شوريم هي مي پوشيم! مامان و عمه جون هم مجبورند براي روشن و زهرا كوچولو لباس بخرن!

                          *******               *******               *******

سلام.

توي سالن اجتماعات هستيم و آقاي يزدي ،روحاني كاروانمون، صحبت مي كنند. قراره فردا بريم مسجد شيعيان.                                                                                                                   

امروز جمعه بود نماز جمعه در مسجدالنبي برقرار. بازهم نوع جديدي از نماز!

نماز جمعه دو خطبه داشت ؛ كوتاه! مثل خطبه هاي آقاي مشكيني و با عربي سليس! امام جمعه مرتب از صحيح مسلم و صحيح بخاري حديث نقل مي كرد البته از قرآن و ترمذي هم استفاده كرد! اول توصيه به تقوا ؛مثل مال خودمون. بعدهم كه ايها المسلمون به ترين چيزها علم وعدل است! در خطبه اول در مورد بدي ِ ظلم ودر خطبه دوم در باره ي مظلوم و لزوم ياري مظلوم گفت. جالب اين كه وقتي در نفي ظلم صحبت مي كرد مسئله تعدد زوجات رو مطرح كرد :"فاِن خِفتُم اَلّا تعدِلوا فَواحِدهً اَو..." نساء/۳  كه كاملا به جا بود البته اگر رعايت بشه! وطرح آيات و رواياتي در مورد ظلم مثلا ظلم در روز قيامت به صورت تاريكي ظاهر مي شه. يا روايتي با اين مضمون: "اگر كسي ۷۰ كارخير انجام دهد امّا زندگيش با ظلم ختم شود جاي گاهش جهنم است واگر كسي ۷۰ كار شر انجام دهد ولي زندگيش به عدل ختم شود به بهشت مي رود! " نمي دونم اين روايت درسته يا نه چون به هر حال هر كار شرّي ظلم به نفس است! در خطبه ي دوم هم گفت از اعتقادات اهل سنّت(!!!) كمك كردن به مظلوم است!

در آخرهم خطبه را با دعا تموم كرد ودعاها آشنا بودند!: " خدايا اسلام و مسلمين را ياري كن كفر و كفار را خارو ذليل كن٬ خدايا ما را در رجب و شعبان ببخش٬ واين دعاي جالب : اللهم أيِّد ولي اَمرنا!!! نمي دونم منظورش كي بود ولي ما براي ولي امر خودمون آمين گفتيم! خدايا مسلمانان فلسطين و عراق و افغانستان را نجات بده و از حصار آزاد كن!!! عجب رويي دارن ، يه تكون به خودشون نمي دن! جلو روي پيامبر نشستن مي گن خدايا ياري شون كن!

قالوا يا موسي اِنّا لن ندخلها ابداً ما داموا فيها فاذهب أنت وربك فقاتِلا اِنا هاهنا قاعدون!

حالا حكايت امت پيامبر ما شده!


گاهي وقت ها با طمأنينه و آروم قدم هاي محكم برمي دارم؛ گاهي هم اين قدر تند قدم برمي دارم كه نمي فهمم پامو كجا مي ذارم اصلا انگاري رو هوا راه مي رم! ماها اغلب همين طوريم! بايد درست راه رفتن رو ياد بگيريم!

تازگي ها يه چيزي فهميدم: از بين تمام شهرهايي كه رفتم چه مذهبي و چه غير مذهبي قم بهترين جا براي زندگي كردنه! شب تولد امام حسين(ع) تو حرم حضرت ابوالفضل نشسته بودم كه يه دختر عرب نظرمو جلب كرد همون اول بيجكم گرفت كه عراقي نيست قيافش داد مي زد كه سعوديه! با ديدنش ياد مسجدالنبي افتادم چون شبيه يكي از شرطه ها بود! مي خاستم بپرم بغلش كنم! يه كمي با هم صحبت كرديم. از حساء احساء اومده بود مي گفت حساء احساء و قطيف و چند شهر ديگه در سعودي شيعه نشين هستند بعد من گفتم از قم اومدم حالا نوبت حوريه بود كه ذوق كنه و چشماش برق بزنه! وشروع كرد به ابراز ارادت نسبت به قم!

 نكته كنكوري:آدم نمي تونه يه روزه عادت هاشو تغيير بده! پس براي كنكوري زندگي كردن كمي زودتر تصميم بگيريد! علي ايّ حال دعا بفرماييد سفر پيش رو آخرين سفر اين تابستان باشه!

 روشن جان هم، كه مي خام سربه تنش نباشه ، خوبند سلام دارن خدمتتون ! تو اين هيري بيري دلم براي گنجويان تنگ شده! هرچند كه مي دونم اين بار يه جنگ جهاني رخ خاهد داد ولي چي كاركنم سابقه نداشته اين همه مدت نبينمش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 8:47  توسط زهرا قیومی  | 

سلام.

چگونه از بقيع بنويسم درحالي كه بقيع يك حد پيچيده است ! دركش سخت است!

اگر ديده هايت را جاي گذاري كني صفرصفرم مي شود! حقارت مي شود ! غربت مي شود!....

بقيع را بايد رفع ابهامش كني! آن وقت آن را آن طور كه هست مي بيني!

عظمت و شكوه وجلال!

بقيع مقدس و عزيز است حتي اگر با خاك يكسان شود ومناخه پست و زبون است حتي اگر روز و شب آبادش كنند!
بقيع خلوت نيست! هر زائري كه به اين سفر مي رود خود را جا مي گذارد و برمي گردد! وبقيع ميزبان اين زائران  است وقتي كه بعد از هرنماز از مسجدالحرام به مدينه مي آيند و پس از سلامي به پيامبر مهربان بدان جا مي رسند!

 حال اگر تنها تصويري كه از بقيع به ذهن داري پنجره هايش باشند چه مي كني؟!


يكي از روزها كه به بقيع رفتم .كمي عقب روبه روي پنجره ها ايستادم.خانم ها فقط مي توانستند جلو پنجره ها بايستند وجلو در را با طنابي از ورود خانم ها حفظ مي كردند!!!  جمعيت مدام جابه جايم مي كرد. ديدم جلو در ايستادم! با صداي مرد متوجه اين موضوع شدم! مرد جوان و قد بلندي كه دشداشه سفيد و مرتبي به همراه يك روسري شماخ(!) سفيد پوشيده بود.

ـــ خانم اين ها خرافات است، درخرافات فايده نيست! از خدا بخاه نه از بنده ي خدا!!!

ـــ بات قرآن سد :وابتغوا اليه الوسيله!

ـــ وسيله عملٌ صالح!

اين جمله را چند بار فرياد كشيد! و در حالي كه به درددل هاي شيعيان مي خنديد شروع به پراكندن جمعيت كرد: بين ما وخدا واسطه نيست ! حسن بنده ي خداست! خانم ها اين ها خرافات است.....   بي منطق بود و داد مي زد ، اجازه نداشتم با او بحث كنم وگرنه ...

او كه ادعاي اسلام مي كرد ، او كه لابد صحيحين را عين بلبل از حفظ مي خاند ، نمي دانم تا به حال چه قدر به حرف هايش واعتقاداتش و حتي اعتقاداتي كه برايش مضحك اند فكر كرده!

اي كاش مي توانستم جوابش را بدهم تا بفهمند  كه به نام سنت چه قدر از قرآن فاصله گرفتند!

مسئله ي درخاست براي شفاعت در دنيا (در آخرتش را اين ها قبول دارند) خيلي صريح در قرآن آمده آن جا كه برادران يوسف (ع) به يعقوب (ع) گفتند:

يا ابانا استَغفِر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين(۹۷ / يوسف)

وپاسخ پدر: سوف أستغفرُ لكم ربي انهُ هوالغفور الرحيم.

جناب وهابي پس مي بينيد كه ميان ما و خدا واسطه هست كه اگر نبود پيامبر خدا آن را تائيد نمي كرد!

در ثاني مي گوييد وسيله عمل صالح است؟ باشد قبول! مگر نديده ايد كه خداوند در مورد پسر نوح (ع) مي فرمايد: انه عملٌ غيرُ صالح!(هود /۴۶)

نمي گويد پسر نوح عمل غير صالح انجام مي دهد مي گويد او عمل غير صالح است! يعني آنقدر در گناه غرق شده كه خودش عين عمل غيرصالح است! ما هم اعتقادمون اينه كه ائمه(ع) ظهور عيني عمل صالح اند! خودِ عمل صالحند والبته بهترين واسطه !


نكته سفرنامه اي: اين داستان ادامه دارد!

نكته سياسي: امروز بچه ها عازم كنگره ي سمپاد شدند آن هم نه اصفهان بلكه كرج! ستاد تصميم گرفته پيش ها را نبرد ! از مريم مي پرسم ستاديعني چي؟ مي گويد خانم خداياري!

نكته كنكوري:آقاي ضميري مي گفت شما مجاز هستيد كه امسال به اندازه تلويزيون ببينيد ولي يادتون باشه تو ايران هر سريالي رو ده بار نشون مي دن اگه امسال نبينيد مي تونيد نه بار ديگه ببينيد!

نكته وبلاگي: تا به حال چندين نفر از دوستان در مورد قالب وبلاگ تذكر دادند ولي بگم كه من هيچ سررشته اي در اين مورد ندارم! اگه درست كردنش راحته خب لطفا كمكم كنيد ولي اگه دردسر داره...!

نكته...!ببخشيد باز طولاني شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 0:5  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت