تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
بعد موقع درس خوندن هم چین حواسمو جمع می کنم که خدای نکرده نکنه جنبنده ای بجنبه و پرنده ای بپره و خزنده ای بخزه و رونده ای بِرَوه و دونده ای بدَوه و جهنده ای بجهه و من بی خبر بمونم!

یکی دو ساعت که تو حیاط خاب گاه ، تو آلاچیق نشسته بودم ، آقای دوچرخه سوار که بولیز شلوار ورزشی سورمه ایی پوشیده بود چند بار از خیابون پشت حصارای حیاط رد شد
تازه رنگ دو چرخه شم مثل موهاش سفید بود
اصن ترکیب رنگش خعلی شیک بود!

بعد نیست که حراست دانش گامون هرازچندگاهی دلش برام تنگ می شه ، یه چندباری اون طرفا مشرّف شدم؛ می دونستم که این آقاهه از بچه های حراسته

بعد می گم چه قد خوبه آدم حراستی باشه ، بعد کارش این باشه که هی دورتا دور دانش گاه دوچرخه سواری کنه!

ینی می شه منم یه روزی حراستی بشم؟! :دی فک کن من بشم ناظم دانش گاه :))


برچسب‌ها: دانشگاه شاهد, خوابگاه شهید آوینی, حراست
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 9:12  توسط زهرا قیومی  | 

یکی از استادا سر کلاس مخابراتشون که بنده افتخار!حضور نداشتم می فرمودن که نسل شما... بچه تونو می ندازید بالا یادتون می ره بگیریدش!
پر بیراهم که نمی گفت بنده خدا. به قصد خریدن "امپراطور عشق" بهزاد بهزادپور می رم کتاب فروشی.
ـاین آقای بهزادپور که کارگردان "خداحافظ رفیق" هست حالا در حال ساخت همین امپراطور عشقه ـ
بعد از سلام وعلیک می گم : آقا "مأمور" علی مؤذّن رو دارید؟ !!!!
فروشنده یه سرچ می زنه می گه نه نداریم.
 بعد می گم : ببخشید فک کنم اسم کتابو دارم اشتباه می گم ، یه چیز دیگه بود
طرف هم ظاهرن این کاره نبوده ، حالا من موذنی رو اشتباه گفتم موذن ، شنونده عاقل باشد! رو اسم نویسنده سرچ می کنه می گه نه از این نویسنده اصن کتاب نداریم.
بعد من دباره یه کم فکر می کنم می گم نه اقا نویسنده شم یکی دیگه بوده یادم نمیاد کی بوده، یه کتاب با جلد مشکی که عکس نبیسنده هم روشه و نمایش نامه ست
طرف کاملن خنثا نگام می کنه ینی این که رو کمک من حساب باز نکن!
ـ خیلی زشته که یه کتاب فروش کتابای تو مغازه شو نشناسه! دِ بابا تو نباید بدونی داری چی به خورد کله ی مردم می دی؟! ـ
بعد گفتم یه گشتی تو قفسه ها بزنم هم یه سری کتاب ببینم هم خدارو چه دیدی شاید کتاب مورد نظر رو که فقط شکلش یادمه پیدا کردم!
بعد فکر می کنید یک دانش جوی مملکت می خاد کتاب انتخاب کند روالش چیه؟
بقیه رو که نمی دونم ولی شخص شخیص بنده حتا وقتی می خاد مسئله حل کنه می گرده مسئله ای رو انتخاب می کنه که شکل داشته باشه! (به خاطر همینه که منطقی و الکترونیک و اینا رو بیش تر از ریاضی و سیگنال و مخابرات و اینا دوس دارم!)
توی قفسه ها یه کتابی پیدا کردم که طرح جلدش مرا مورد پسند واقع شد. جلد کتاب یه دیواره که ظاهرن رنگ روغن شده و رنگش یه مقداری هم ترک برداشته.
وسط دیوار چراغونی شده و سیم کشی های این چراغونی ، اسم کتاب رو نوشتن.
اسم کتاب هست کمی دیرتر. روی "ی" کلمه ی "کمی" یه فرش یا ترمه گذاشته شده که پیدا نباشه و به جاش یه "ی" کشیده که می ره پشت جلد نوشته شده و چراغا از اون آویزونن. کلمه ی "دیرتر" هم روکش سیمش از چندجا خوردگی داره و با چسب لنت ظاهرن! ترمیم شده. زیر اسم کتاب هم نام نویسنده هست. پشت کتاب هم تو یه کادر کوچولو نام انتشارات و قیمت نبشته شده. به همین سادگی! و البته خیلی خوب که قیمت رو مرد و مردونه پشت جلد کتاب نبشتن. اصلن خوشم نمیاد کتابو بردارم ورق بزنم و کلی تو اطلاعات صفحه ی اول بگردم ببینم قیمتش چنده! قیمتشم ۷۵۰۰ تومانه.
حالا جدای از قیافه ش دیدم که کتاب نبشته ی نویسنده ی "مقبول طبع زهرای صاحب نظر" هست.
فوقع ما وقع! کارت را کشیدیم و کتاب را برداشتیم. ما یعنی خودم تنها! :دی
من که نمی تونم چیزی که نمی دونم چیه رو به دوستم هدیه بدم، می تونم؟! پس کار درست این بود که اول خودم کتابو می خوندم و خوندم.

اول خیلی سرد و شایدم تا حدی مصنوعی شروع شد. ماجرای یه جشن نیمه ی شعبان که اسد بر خلاف بقیه که می گفتن آقا بیا ، با گفتن آقا نیا مجلسو به هم می ریزه و ...
بعد داستان یه سیر صعودی داره. به نظر من البته!
هر چی که جلوتر می ریم قشنگ تر و جذاب تر می شه. فصل اول که زمستونه که اصن چنگی به دل نمی زنه. فصل دومش که پائیزه باز قابل تحمله. فصل تابستونش جالب می شه و فکرو مشغول می کنه ، ینی یه جورایی وجدان آدمو قلقلک می ده ، منم که ...
فصل بهارش دیگه خیلی قشنگه . و پایانش واقعن شیرینه.

اینم چندتا جمله قابل تأمل از این رمان:

+ وقتی که تشنه نیستیم، چه لزومی داره که فریاد العطش سر بدهیم؟! این چه منتی ست که بر سر آب می گذاریم؟

+ چه قدر مؤدب می شی وقتی می خای آدمو خر کنی؟!

+ تو اگر بر مواضع پیشین خودت بایستی ، از جای گاه قبلیت تکان نخوری ، قدم هایت را به اندازه ی گام های من برنداری، چگونه توقع داری به مقصد پاسخ هایت برسی؟

 

 پ ن : حالا با این اوضاع احوال ، من با کی برم نمایش گاه کتاب؟! :(

ایضن پ ن: این روزها دیگه دنیام خیلی تنگ شده بود. یه عده تو یه دنیای دیگه منتظرم بودن. بیست و دو سال  آزگاره این موقه که می شه دنیا تنگ می شه. آخرش یه ۱۵ اردیبهشتی از راه می رسه که ...


برچسب‌ها: کتاب, سید مهدی شجاعی, بهزاد بهزادپور, کمی دیرتر
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 14:34  توسط زهرا قیومی  | 


نمی دانم امروز خورشید را کدامین سمت طلوعیدن گرفته بود که نه تنها زحمت عزیمت به دانش گاه را به خود هموار ساختم بلکه سر یکی از کلاس ها هم حضور موثر خیش را به هم رسانیدم !!! (اگر از یاران صدیق روشن هستید در این جا بانگ برآورید و نعره ها سر دهید و گریه و شیون کنید :دی)
و نیز پس از چندی کنگر خوردن و لنگر انداختن در منزل عمه جانمان که همانا خانه شان را خانه ی خود می دانم (:دی) امروز در اقدامی غیر مترقبه تصمیم دات همایونی مان بر آن شد که راه خاب گاه در پیش گیرم

***

من نمی دونم خاب گاهو که می سازن چه صیغه ای روش می خونن که ادم این قدر این جا اشتهاش باز می شه! انگار تموم بی اشتهایی عید این جا تبدیل به میل به غذا می شه.

***

خاب گاه خالیست. به جز یک دانش جوی ریاضی و یکی هم تربیت بدنی ، باقی کسانی که دیدم همه فنی بودند.

***

سال نو شد ولی بساط من و خاب گاه همان بساط تخم مرغ است

سر راه دوتا تخم مرغ می گیرم. شکر خدا بوفه ی خاب گاه نان هم ندارد. می گوید نان وایی دانش گاه هنوز سال جدید شروع به کار نکرده. تازه خیلی هم خوش شانسم که بوفه باز است؛ روزهای گذشته تعطیل بوده.

***

مهندس گوجه داریم ی املت درس کنم ؟

نه

باوشه نیمرو می زنم

نونم نداریم

خب بابا خالی می خوریم

إ زهرا روغنم نداریم !

باوشه آب پز اتفاقن بیش تر دوست دارم

آخه کبریتم نداریم

:|

پ ن : اهالی فن می دانند اتاق ما از ان هاست که بساط عیش و نوشش همیشه به راست ینی به راه است واقعن خورشید را کدامین سمت طلوعیدن گرفت که به چنین روز و احوالی دچار شدیم ؟

می گم جو گیر می شم چه کولی بازی در میارما ! :دی  ر. ک.  پست قبل.


برچسب‌ها: خوابگاه شهید آوینی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 2:6  توسط زهرا قیومی  | 

 حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که "بهترم" 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 15:55  توسط زهرا قیومی  | 

سبو بشکست و دل بشکست و جام باده بشکسته ؛

خدایا در سرای من چه بشکن بشکن است امشب!   

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1390ساعت 23:44  توسط زهرا قیومی  | 

سلام

می دونم می فهمم وقتی یه ماجرا طولانی بشه فرسایشی می شه

حالا هر چه قدر هم که ادم قوی باشه و روحیه داشته باشه این فرسایش داغونش می کنه

خسته ای

آدمِ خسته کوچک ترین محرک ها هم اذیتش می کنن و عکس العمل شدیدی بهشون نشون می ده

حتا اگه اون تحریک مثبت باشه

باورت نیست ز بد عهدی ایام هنوز قصه ی غصه که در دولت یار اخر شد

نمی خام تو این اوضاع احوال یه باری بشم رو دوشت . آروم یه گوشه می شینم تا تو فکراتو بکنی :)


پ.ن: بهترین حرفایی که می شه در این مواقع شنید رو خدا تو آیات جنگ احد سوره آل عمران گفته.


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 11:13  توسط زهرا قیومی  | 

نزدیک شدن به عوارضی رو که حس می کنم غصه م می گیره! بس که من این اتوبان قم تهرانو دوست دارم! اصلن دوست ندارم تموم بشه
آخر هفته که می شه دیگه تحمل یه لحظه اضافی تو تهران موندنو ندارم ، یه کوچولوش به خاطر همین جاده ست
خدا می دونه چه قد حال می کنم با این بیابون
زمین وسیع و خالی خدارو که می بینم بعد از یه هفته انگاری ذهنم از قفس آزاد می شه ، برا خودش می تازه و می ره و می ره
البته اگه اتوبوسی که سوار می شم فیلم نذاره! فیلم که می ذارن تمرکز آدمو برای دیدن بیابون به هم می زنن :(
با این دلبستگی که من به این مسیر پیدا کردم می ترسم وقتی اجلم رسید شیطون بیاد وسوسه م کنه بگه : زهرا اگه بری بهشت دیگه خبری از این بیابون نیستا !

 


پ. ن : خوب که فکرشو می کنم کلّن عُلقه ی خاصی به جاده جماعت دارم! باید ریشه یابی بشه، مثلن ممکنه اون موقع ها که جنین بودم مامانم زیاد سر و کارش با جاده بوده! یا این که چون پدرجون و آقاجونم راننده ی جاده بودن ذاتن به "در جاده بودن" تمایل دارم و اینا و الخ!
مخلص جاده هراز خودمونم هستیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 22:21  توسط زهرا قیومی  | 

نمی دونم چه هدفی داشتن مسئولین امر(!) که پیک هامونو رنگی نمی چاپیدن بعد یه درصدی که درصد قابل توجهی از نمره هم بود برای رنگ کردن پیک قرار می دادن !

منم که اون زمونا هیچ وقت رنگ نمی کردم. بالاخره گردش گردون مارو از دبستان در آورد و قرستاد راهنمایی و دبیرستان و دانش گاه . از اون سالی که دیگه مشق رنگ کردنی نداشتم ، دارم پیکای داداشا و دختر خاله و دختر عمه و هرچی بچه دوروبرم رو رنگ می کنم!
ــــــــــــــ

 قدیم ترها یه درس داشتیم اسمش معادلات دیفرانسل بود. یه مبحثی داشت اسمش انتگرال کانوولوشن بود. اون موقع قضیه رو زیر سیبیلی رد کردیم. (دقیقن کدوم سیبیل؟!!! :دی)
بعد یه روز که خوش و خرم سر کلاس مدار نشسته بودیم که نام این کانوولوشن از زبان استاد گرام منتشر شد و بار دیگر روی تخته ی کلاس و داخل جزوه های ما نبشته شد! خوش بختانه مدار۱ اون قدر مباحثش زیاد بود که حالا اگه یه قسمتاییشم نمی فهمیدی مشکلی پیش نمیومد!
مدار یک هم خدارو هزار مرتبه شکر پاس شد و بهمون گفتن دیگه مهندس شدید!
عرضم به خدمتتون که یه ترم دیگه هم سیگنال داشتیم و باز سروکله ی کانولوشن جان پیدا شد! راستش دیگه مام شرطی شده بودیم! اگه کانولوشن نبود کدوم یکی از مباحث رو برا یاد نگرفتن می ذاشتیم کنار؟!
این ترم دو هفته ای از شروعش می گذره. دیگه کم کم داشتم نگران می شدم که خوش بختانه استاد گرام مخابرات مارو از نگرانی درآوردن و  بازم کانولوشن و لغزوندن و از این بساطا!
یکی از استادامون می گفتن نون مهندسای برق از همین کانولوشن درمیاد

ینی این که با این که کلی نمره از قِبَلِ بلد نبودن این کانوالوکردن از دست دادم ولی بالاخره باید یاد بگیرم  تازه بین خودمونم بمونه یکی می گفت یحتمل نکیر و منکرم تو قبر کانولوشن می پرسن!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثل روزیه! کارایی که باید انجام بدیم رو می گم!
می گن روزی هر کسی مشخص و متقنه ، هر چی هم که تلاش کنه بیش تر از اونی که براش مقدر شده به دست نمیاره ، تا قطره آخرشم بهش می رسه و بعد می میره . حالا دیگه دست خودشه که اون روزی رو از راه حرام به دست بیاره یا حلال

چیزایی که باید یاد بگیریم و کارایی که باید انجام بدیم هم انگار همین طوره . اگه سر وقتش انجام بدی که نتیجه خوب می گیری اگه نه که بالاخره باید کارتو انجام بدی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 13:57  توسط زهرا قیومی  | 

می رم تو دفتر اموزش

می گم سلام خانم فلانی

می گه سلام در مورد انتخاب واحد با من صحبت نکن 

می گم چشم می رم با خاننده های وبلاگم مشکل انتخاب واحدمو در میون می ذارم !


برچسب‌ها: دانشگاه شاهد
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:7  توسط زهرا قیومی  | 

سلام

این ترم یه درسی داشتیم کو را نام "تجزیه و تحلیل سیگنال ها و سیستم ها" بود. کتابش هم به اندازه ی اسم طویلش ، ابهت داشت!
استاد این درسمون از استادای گل روزگار بود. (البته معلوم نیست هنوز، ممکنه این ترمم در خدمتشون باشم با اون امتحان جالبی که دادم!)

دوتا نکته خیلی جالب تو رفتارشون هست. یکی این که هیچ وقت به عنوان یه استاد برخوردشون با ماها از بالا به پایین نیست و شخصیت دانش جو رو له نمی کنن!
و دیگه این که آدم احساس مسئولیت رو تو کارشون و رفتارشون می بینه . این که واقعن دلشون می خاد و تلاش می کنن دانش جو درسو یاد بگیره (شاید خیلی از استادای دیگه هم قصدشون همین باشه ولی به چشم نمیاد!) وقتایی هم که تو دانش گاه هستند همیشه در اتاقشون بازه (نه مثل استادایی که می دونی امروز تو دانش کده هستن، رو بردشون زدن فلان ساعت مراجعه و مشاوره دانش جویی ولی ..)
جوری که آدم از درس نخوندنش شرمنده می شه!
خدایی هم خیلی خوب و منظم درس می دن آدم دید کلی خوبی نسبت به مباحث ژیدا می کنه

بگذریم

این استاد ما با اون لهجه ی شیرین اصفهانیشون می گفتن شماها یه روزی دوست داشتین بیاین دانش گاهُ رسیدین به دانش گاه دیدین هم چین چیز خاصی هم نبوده! حالا دوس دارین برین ارشد ُ بعدش لابد آرزوی دکترا ، منکه تا استادیشم اومدم هر مرحله همین بود آدم به اون چیزی که دوست اره و هدفشه با تلاش می رسه بعد که رسید براش کوچیک می شه . سرّش اینه که اون مسیری که برای رسیدن به اهداف کوچیک و بزرگمون طی می کنیم مهمه . همه ی اینا تلاش کردن و درس خوندن تو هر رشته ای ، بهونه ایه برای رشد در مسیر انسانیت
آدم هرچی به لحاظ اجتماعی رشد کنه ولی رو جنبه های انسانیش کار نکنه آدم خطرناک تری می شه

***

راست می گن. دنیا با همه مشکلاتش می گذره بالاخره ، همه هم مشکلات دارن تفاوت تو نحوه ی برخورد با اون هاست


***

تو ایام امتحانات یه وقتایی واقعن آدمای پستی می شیم ؛ وقتی که از همه ی جهان فقط تا نوک بینی مونو می بینیم! وقتایی که همه فکر و ذکرمون و همه دنیامون می شه امتحان ، نه به فکر اطرافیانیم نه رفتارامون نه زندگی نه آخرت نه... حتا التماس دعا هم که می گیم برا امتحانه
چه قدر کوچیک می شیم این وقتایی که برا چیزای بی اهمیت غر می زنیم و اذیت می شیم!


برچسب‌ها: دکتر منصور ولی, امتحان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 13:25  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت