تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
سلام علیکم احوال شما؟

اگه بدونید با چه وضعی دارم می نویسم با این صفحه کلید درب و داغون!
امشب از اون شباست! کدوم شبا؟ ازاون شبای معدودکه زهرا خانم تو خاب گاه تشریف دارن! میترسم ترم بعد بهم خاب گاه ندن!
گفتید چرا به روزنمی کنم ٬دیگه خودتون حساب کنید دانش گاه جلو مرقد امام باشه خاب گاه جردن ٬چه شود!تازه تو خاب گاه هم طبقه پنجم باشی٬ برای آپ کردن که هیچ جونتم در خطر باشه حاضر نمیشی اینهمه پله رو گز کنی بیای پایین که بعدشم مجبور شی بری بالا!
الانم امتحانای میان ترم داره شروع می شه ما تازه یادمون اومده که درسی هم هستو امتحانیو پروژه ای و....
این جوری نمی شه که٬ باید یه پست بلند بالا در مورد خاب گاه و دانش جویی و این جور چیزمیزا بنویسم.(دوباره دهاتی مهاتی شدم!)

القصه! اومدم یه مشورتی بکنم.
خیلیا مثلن اونایی که وسواسی هستن دوست دارن کاراشونو خودشون انجام بدن یعنی کار دیگران هیچ جور به دلشون نمی چسبه
می خام یه کارواش بزنم مخصوص این آدما!
الان با زندگی آپارتمان نشینی و کمبود جا و قوانین آپارتمان نشینی و... نمی شه که ماشینتو تو خونت بشوری
ما مکان و امکانات رو می دیم خودتون بیاید بشورید! چه طوره؟

فقط یه مشکلی هست٬ قبلش باید یه طرحی برای این کسب و کاربنویسم. مثلن باید یه برآورد از جامعه ی هدف داشته باشم ولی نمیدونم چه طوری!
اگه آمار مورد نظر مربوط به قشر خاصی مثلن یه محدوده سنی یا دارندگان یه شغل خاص یا ... بود راحت می شد به دست آورد اما از کجا بفهمم چه قدر آدم با این سطح وسواس تو این شهرهستن؟ یا این که غیر ازاین ها چه کسای دیگه ای هستن که دوست دارن ازاین خدمات استفاده کنن؟
یا این که تبلیغاتم به چه صورت باشه؟
اصلن باید بررسی کنم ببینم این نیاز تا چه  حد جدی هست و مشتریا چه قدر حاضرن بابتش خرج کنن؟

منتظر نظرات سازندتون هستم

راستی از همه کسایی که به این جاسر می زنن مخصوصن خانم مهندسا و پروفوسورای گل گلاب که دلم براهمشون تنگ شده متشکرم

یه چیز دیگه این که مدت هاست یه نفر از برزیل و یه نفر هم از ایالات متحده مرتب به این جا سر می زنن٬ خیلی دوست دارم بدونم کیَن؟


 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 19:7  توسط زهرا قیومی  | 

دینگ دینگ دینگ!
سلام. این جا خاب گاه است صدای زهرا از اپسیلون ارابه ران!

حتمن خیلی شنیدید که " ما برای این کشور خون دادیم"  ولی تا حالا شندید کسی بگه ما برای دانش گاه رفتن خون دادیم؟!!!

۴شنبه ثبت نام بود اووووووووووووووووف هفت خان رستم! تو مدرسه برای ثبت نام یک عدد بابا می خاستن به همراه دسته چکش! ولی این جا یه مسیر طولانی بود که باید طی می شد ولی رفتارشون واقعن عالی بود من ک بهشون حق می دادم نفری یه چشم غره تحویلم بدن (از بس که تو وقت اضافه رفته بودم!) ولی تحویلمون گرفتن دیگه!

۵شنبه جشن شکوفه ها... نه! همایش هشتادوهشتی ها بود٬ به جای گل بهمون فلش ۲گیگ دادن!

بعدشم دقیقن مثل جشن شکوفه ها بود دیگه مسابقه طناب کشی که گروه ما در دم پخش زمین شد! و انواع اقسام بازی های دیگه!

این جور که تمام معاونت های دانش گاه آغوش گرم به روی ما گشودن باید خیلی خوش بگذره! خودمونیما تو این کویر لوت عجب امکاناتی به هم زدن!
دانش گاهم تا دلتون بخاد بزرگه خب کویر بوده تا تونستن زمین خریدن دیگه! اون چیزی که باعث مسرت و خوش حالیه اینه که دانش کده ما به سلف خیلی نزدیکه!

آها یکی از اساتید آیندمونم گفتن که : رشته برق خوبیش اینه که آدم می تونه سالی یه بار با خانوادش بره مهمونی!!!

خاب گاهم وقت نکردم که ببینم! اه! خراب نشه این تهران! قم تهران یه ساعت تو راه بودیم تو خود تهران دو ساعت!
بعدشم این که از اون جا که سال اولی تشریف داریم ما رو فرستادن طبقه پنجم
کلی باروبنه رو ۵طبقه کشوندم رفتم بالا! حالا فکر می کنم اگه روزی دوبار پایین بیام دوبار بالا برم یه چیزی تو پاهام پاره می شه! نمی دونم اسمش سینکِ پا یا سیمکِ پا یه چیزی تو این مایه ها بود سعیده جان اسمشو بلدن!
تو این مدت هم جز خودمو فاطمه برقی ندیدم! نکنه بقیه همه پسرن!!!

یه چیز دیگه این که این جا تا کارتتو نشون ندی تو دانش گاه راهت نمی دن!

من پارسال دانش گاه تهران می رفتم هیچ نمی گفت کی هستی کجا می ری! البته اگه می پرسیدن من راستشو می گفتم " بوفه!"

من دیگه برم بخابم که فردا از کله سحر تا بوق سگ کلاس داریم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 0:1  توسط زهرا قیومی  | 

سلام خدا بیامرزه آیت الله مشکینی امام جمعه شهرمون رو ، البته امام جمعه سابق شهرمون ! آره می گفتم خدا روحشو شاد کنه اصلن خدا روحشو خنک کنه! امروز تو حیاط مسجد اعظم زیر مقادیری آفتاب داشتم فکر می کردم حالا که ماه رمضون افتاده تو تابستون و هی عقب تر هم می ره و تو این هوای خوشگل قم و با توجه به این که فعلن مصلای قدس در حال تعمیره و ما برای نماز جمعه جا کم داریم (نماز جمعه چندسالیه که تو حرم و مسجداعظم برگذار می شه) چه قدر جای آقای مشکینی خالیه! آقای امینی هم خدا خیرشون بده، از اون جا که " لا یصیبهم ظمءٌ و لا نصب و لا مخمصة فی سبیل الله و لا یطئون موطئا یغیظ الکفار و لا ینالون من عدو نیلا الا کتب لهم به عمل صالح" خاستن ملت ثواب بیش تری جمع کنن!!! _______________________________________________________________________________ پ ن 1: هیچ تشنگی خستگی و گرسنگی در راه خدا به آن ها نمی رسد و هیچ گامی که موجب خشم کافران شود برنمی دارند و ضربه ای از دشمن نمی خورند مگر این که به خاطر آن عمل صالحی برای آن ها نوشته می شود. توبه/ 120 پ ن 2 : آقای مشکینی معمولن خطبه های کوتاهی می خوندند.
+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 17:25  توسط زهرا قیومی  | 

چی بگم؟

خب اولش که می گم سلام

بعدش... نمی دونم الان دقیقن چه حسی دارم! یعنی نمی دونم خوش حالم یا ناراحت!

هویجوری کامپیوترو روشن کردم هویجوری رفتم "سنجش٬ نقطه٬ اُ آر جی" نتایج اومده!

یه چیز جالب٬ در لحظات اول که نتایج اومد همه به طور اتفاقی پای کامپیوتر بودن!!!

برق قبول شدم!

مدت هاست که دارم به فیزیک فکر می کنم٬ دارم برای ادامه تحصیل تو فیزیک برنامه می ریزم٬ به همه گفتم می خام فیزیک بخونم ٬ از مزایای بی شمار فیزیک گفتم....

الخیر فی ما وقع

پ.ن : دوستانی که سور می خان تا آخر ماه رمضون هر روز ناهار در خدمتشون هستیم!


بعدن نوشت: پاسخی به پرده دری سروش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 22:43  توسط زهرا قیومی  | 

سلام علیکم ، احوال شما؟ طاعات و عباداتتون قبول باشه، عید دیروزتونم مبارک باشه
در روال جزء خانی ماه رمضون روز ۱۳هم و ۱۴هم بعد از مدت ها سوره ی یوسف (ع) رو تلاوت کردم،
"بعد از مدت ها" چون آخرین باری که این سوره رو خونده بودم حسابی حالم گرفته شد! این بار هم همون اتفاق افتاد. در تمام مدت قیافه ی بازیگرای سریال حضرت یوسف جلوی چشمم  بودن و هر قسمتو که می خوندم یاد صحنه های اون می افتادم!
کلی از دست خودم عصبانی شدم که چرا این سریالو دیدم!
من خودم خیلی سر ِ فیلم نیستم یه وقتایی هم که می بینم یه جورایی پشیمون می شم مثلن بعد از خوندن دوتا کتاب هری پاتر فیلمشو دیدم و از اون به بعد دیگه نرفتم سراغ بقیه کتاباش!

نظر شما چیه؟ کلّن نظرتون راجع به صنعت فیلم سازی چیه؟! یعنی چه قدر می تونه مفید باشه؟
من خودم فکر می کنم فیلم کردن داستان های بزرگ کار خوبی نیست چون تو دنیای اشیا و تو صنعت فیلم سزی مگه چه قدر امکانات هست؟ ذهن ما خیلی گسترده تر از این حرفاست، ما می تونیم داستان ها رو تو ذهنمون هر جور که می خایم بسازیم جورایی که شاید نشه تو دنیای واقعی ساخت.
جدای از اون هر کسی چیزایی رو که می خونه یا می شنوه یه جور منحصربه فرد اون تصور می کنه، وقتی که این موضوع به تصویر کشیده می شه چه با فیلم چه با نقاشی یا هرچی ، دیگه ذهن رو می بنده .
این مورد در مورد بچه ها می تونه خیلی مضر باشه، الان کارتونای تخیلی خیلی زیاد شده اما این می تونه خلاقیت اونا رو سرکوب کنه!
                                                        ¤ ¤ ¤
راستش اصلن حوصله پست گذاشتن نداشتم ولی به خاطر این که این لینکو بذارم یه چند خطی تایپیدم
یه تلقینی وجود داره که وقتی روزه ایم نمی تونیم فعالیت های روزمره رو به طور عادی انجام بدیم یا درس بخونیم یا فکر می کنیم با روزه گرفتن ضعیف می شیم و...
اگه می گید شما این طور فکر نمی کنید باید بگم چنین تصوری هست، مخصوصن مامان خانوما که فکر می کنن ماها روزه بگیریم می میریم! خب این تفکر دیگران رو ماها تاثیر می ذاره
ولی چند روز پیش چند پست با عنوان " فرصت رمضان" از وبلاگ دکتر گنجی خوندم که خیلی برام جالب بود، روزه گرفتن فوایدی داره که خیلی از ماها از اون غافلیم.
از همگی می خام این روزا خیلی برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 18:58  توسط زهرا قیومی  | 

اعصابم خورد است٬ احساس حقارت می کنم٬ خوب سلام! چی می گفتم؟ آها یه خبری شنیدم که زخم کهنه دهن وا کرده!
آخه تا کی و چرا مردها باید کارای خانوما رو انجام بدن؟!  اگر مردها به فکر استقلال و شخصیت ما نیستن چرا خودمون نباشیم؟!
آخه این همه دختری که هر سال دانش گاه قبول می شن کجا می رن؟ چرا از تموم شغلای جامعه فقط منشی گری و فروشندگی به ما رسیده؟
چرا پشت شیشه ی کت و شلوار فروشی یا مغازه اهن آلات می نویسن " به یک فروشنده خانم باتجربه احتیاج داریم" ؟
آخه من نمی فهمم این همه دختری که قبل از من فارغ التحصیل شدن(از مدرسه) پزشکی قبول شدن مهندسی قبول شدن علوم پایه هرچی ٬ کجا رفتن؟
چه انگیزه ای واسه درس خوندن داشته باشم؟
وقتی ما خودمون خودمونو تحویل نمی گیریم کی ما رو تحویل بگیره؟

با نهایت تاسف و تاثر شنیدم یکی از همان تعداد معدود معلم های پیش دانش گاهی مدرسمون که خانوم بودن٬ جاش رو داده به یه مرد!
و بدتر این که این آشیه که دوستای گلم خودشون برا خودشون پختن!
جریان از این قراره که مدیر جدید در مورد معلم ها از بچه ها نظرخاهی می کنن٬ دوستان هم به جای خانم م دبیر شیمی اقای ع رو معرفی می کنن! واین در حالیست که
و این درحالیست که این بچه ها تا به حال با خانم م کلاس نداشتن و با آقای ع فقط همین تابستون کلاس داشتن! و ما ٬ یعنی فارق التحصیلای ۸۸ که هم با خانم م و هم با آقای ع کلاس داشتیم٬ به اون ها گفته بودیم که سطح علمی و وضع درس دادن خانم م بهتره و هشدار داده بودیم که شیمی پیش از اون درسای بد قلقه٬ بهشون تذکر داده بودیم که کنکور به شدت مفهومیه و شما به معلمی نیاز دارین که کاملن تشریحی بهتون درس بده٬ بهشون گفته بودیم که این امسالی رو به هیچ وجه زیر بار معلم کنکور نرید (پارسال برای درس ریاضی برای ما یه معلم کنکور از یکی از این آموزش گاه ها اورده بودن که تجربه بسیار بدی بود) همه ی این ها رو گفتیم ولی....
اگر  فارغ التحصیلای قبلی نتونن لااقل معلم های نسل بعدی رو تامین کنن پس به چه دردی می خورن؟
خوب آدم احساس بدی بهش دست می ده. آدم از خودش می پرسه خوب من پس برا چی دارم درس می خونم!
بماند که من خودم به عنوان یه دختر که بین کلی دختر دیگه درس خونده دیدم که وجود معلم مرد همچین بی عواقب هم نیست. آقای معلم حتا اگه جای پدربزرگ دانش آموز هم که باشه ممکنه رفتار مناسبی نداشته باشه و همین طور ممکنه احساسات دختری برانگیخته بشه 
دیدم٬ بارها دیدم که وقتی یه معلم مرد یه تعریف از یه دانش آموز می کنه یا یه شوخی ٬
طرف چه قدر ذوق مرگ می شه یا دیدم که گاهی کاملن محسوسه که رفتار دخترا تو کلاسای خانما با رفتارشون تو کلاس آقایون متفاوته البته این شاید به اقتضای سن و سال طبیعی باشه و می شه جلوشو گرفت نمی شه؟ (این که برخی آقایون هم رفتار نامناسبی دارن بماند!)
وقتی که کلی دختر المپیادی هست چرا مدرسه ما اصرار داره که پسرای جوون رو برای کلاسای المپیاد بیاره؟!!!
وقتی بچه ها چندبار طعم معلم مرد رو چشیدن اونو به معلم خان ترجیح دادن! بزگترا هم که بدتر از اینا!
من نمی خام تعصب الکی به خرج بدم. خودم بارها از دبیرای زبان و ادبیات امسالم که مرد هم بودند تعریف کردم چون واقعن تو این دوتا درس تا امسال معلم دُرُس حسابی نداشتیم٬ جهنمی بود برا خودش!
ولی وقتی معلم خانم خوب هست وقتی پزشک خانم خوب هست وقتی... چرا باید سراغ مردها رفت؟!
آخه چرا نمی خایم مستقل بشیم؟ چرا؟!!!!
خدا آخر عاقبت ما رو ختم به خیر کنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 19:16  توسط زهرا قیومی  | 

سلام علیکم٬ احوال شما؟ خوش می گذره؟ به من که خیلی خوش گذشت!
ـ هوا عالی! یه چی می گم یه چی می شنوی! کی باورش می شه تو چلّه ی تابستون بارون و باد خنک و....
ـ منم که ندیدپدید هر وقت جنگل و رود و دریا می بینم فکر می کنم دفعه اوله که می بینم!
ـ یه انتخاب هم داشتم به شرح زیر:
                                                          ¤¤¤
ـ نتایجتون شنبه میاد؟
ـ برای بار هزاروشونصدم : بله!
                                                          ¤¤¤
ـ (پنج شنبه) بسه دیگه ول کنید این پلی ستیشن رو. بذار ببینیم اخبار چی داره
ـ نتایج اولیه کنکور ۸۸ دقایقی پیش روی سایت سازمان سنجش....
                                                          ¤¤¤
ـ (بعد از کلی تلاش برای روشن کردن کامپیوتر و کانکت شدن) گلاب به روم! این چه رتبه ایه من آوردم؟!
ـ بدتر از این رتبه٬ درصدای خوشگل موشگلم! ( دهاتی مهاتی حرف نزن!)
ـ از هیچ کدوم از نقاط قوتم استفاده نکردم!
ـ مهندسی پزشکی پر!
ـ عیب نداره! بهتره  خودمو ناراحت نکنم! دی: 
                                                          ¤¤¤
ـ (یکی از سال بالایی ها) زود تند سریع رتبتو بگو
ـ ؟؟ .خوبه؟!
ـ ای ول مبارکه! نگفته بودی خرخونی بچه مثبت!
ـ گلاب به روت این فقط دورقم اولش بود!
ـ الهی کچل شی به حق این وقت ساعت! آدم بشو هم نیستی که!
                                                         ¤¤¤
ـ زهرا خانم مبارک باشه!
ـ اینا راستی راستی می گن یا دارن مسخره ام می کنن؟!!!
                                                         ¤¤¤
ـ  اول برق می زنم بعدش فیزیک .
ـ صنایع زهرا٬ صنایع خیلی خوبه٬ کلی جای کار داره
ـ اصلن تو رو ساختن برا معماری٬ خیلی رشته خوبیه تازه به درد آیندتم می خوره
ـ  مهندسی شیمی چرا نمی زنی؟
ـ مکانیک هم بزنی می تونی مهندس پزشکی بخونی تازه پزشکی هم نخای خیلی جای کار داره٬ مکانیک مادر همه ی مهندسیاست.
ـ مگر این که به خاطر رتبه شماها به فیزیک هم فکر کنید!
ـ دیگران دوست دارن بهت بگن خانوم مهندس!
ـ فیزیک؟!!! می دونی علوم پایه چه قدر سختن؟! لیسانس فیزیک که به درد نمی خوره٬ باید تا اخرش بری٬ آینده کاری نداره
ـ با این رتبه می خای بری دانش گاه؟! بشین یه سال دیگه خوب درس بخون مثل بچه آدم برو دانش گاه
ـ نمونی یه سال دیگه! همین امسال برو معلوم نیست سال دیگه چی می شه
ـ دانش گاه خیلی مهمه٬ با این رتبه ۴رقمی که تو تهران برق قبول نمی شی! یه مهندسی بزن که تو تهران بخونی!
ـ فیزیک اسمش روش هست دیگه علوم پایه! یه لیسانس فیزیک نمی تونیم بگیم در زمینه ی فیزیک کارشناسه ولی یه پایه ی کاملن آماده داره برای همه ی تخصص ها٬ من خودم دانش جوهایی داشتم رفتن مهندسی پزشکی! خیلی از فیزیکا می رن مهندسی٬ تو همین شریف و تهران و (بقیه شو یادم نیست) فیزیک-پزشکی دارن٬ فلان استاد تو فلان زمینه کار می کنه٬ فلان پژوهش گاه تو فلان دانش گاهه ....
ـ مدیریت صنعتی عالیه! چرا همش به اون رشته ها فکر می کنی! می دونی جهان گردی چه قدر طرف دار داره اون وقت شما تو ایران بهش محل نمی ذارین؟
ـ برق خیلی سخته ها! هرکی رفته پشیمون شده! برق بخونی که چی بشی؟
ـ قم بزن! فقط قم. می دونی رفت و آمد و زندگی تو خاب گاه چه قدر دردسر و مشکلات داره؟! تو خونه ی خودتی راحت!
ـ من فیزیک می خاااااااااااااااااااااااااااااام! عشق دوران پیش دبستانی ( به فرهنگ لغات سعیده جان مراجعه فرمایید) بیو نیک! نجوم! من بیونیک می خام!
                                                             ¤¤¤
ـ برای هدف خودت تلاش کن
ـ کسی که خودشو از چشم و دهن دیگران ببینه زندگیش تهی می شه!
                                                             ¤¤¤
ـ  چه قدر سخته! عین یه سوتوکوی حل نشدنیه!
ـ این چیه نوشتی؟ آدم معماری شهید بهشتی  و مکانیک علم و صنعتو رو زیر فیزیک قم می ذاره؟!!!
ـ خب ده بار این لیستو نوشتم بازم بنویسم؟!
ـ شایدم فیزیک قم قبول نشیا!
ـ پارسال بهترین رتبه ی فیزیک قم شیش هزار بوده! نه تنها قبول می شم بلکه شاگرد اول هم می شم! دی:
ـ یه بار دیگه اولویت بندی کن
ـ الکترونیک تفرش رو بالاتر بذارم یا فیزیک تهران؟!
ـ تقصیر خودته! این رتبه بود تو آوردی؟! تا چندوقت پیش بعد از تهران و پلی تکنیک بقیه رو داخل دانش گاه حساب نمی کردی حالا باید بشینی از فضایل و مناقب دانش گاه تفرش بگی!
                                                         ¤¤¤
ـ زهرا بیا دیگه شام تموم شد
ـ الان میام. الو؟ خب می گفتی ٬ دانش گاتون...
ـ یه دوستی دارم رشتش فلانه
ـ بی زحمت شمارشو بده باهاش صحبت کنم
ـ الو؟ قطع و وصل می شه! گفتی واحداش چیان؟
                                                      ¤¤¤
ـ دارم نصف می شم! دفتر چه رو حفظ شدم! تلفن اس ام اس. ...
ـ من وضعم بدتر از تو ‌إ !
ـ اگه این همه فکری که این چند روزه برای انتخاب رشته کردم سر کنکور می کردم الان وضعم این نبود! 
ـ حالا دیگه وقت پشیمونی نیست تموم شد از این به بعد حواست باشه
ـ کل تابستون پارسال که واسه خودم گشتم٬ تو سال هم همین که می رفتم مدرسه کلّی به کنکور لطف می کردم! بعد از عید هم که معلوم الحال! اگه از اول سال هر روز لااقل دوساعت درس می خوندم الان سه رقمی بودم!
ـ ببین تو از بدو تولد آدم کندی بود! غذا خوردنتو بین
ـ جدّن! یعنی سرعت غذا خوردن با سرعت تست زدن متناسبه!!!
ـ الان خیلی ناراحتی؟
ـ نه! 
                                                      ¤¤¤
ـ ببینم شما اصلن ورزشم می کنی؟
ـ بله؟! خب آره دیگه همین امروز صبح نیم ساعت...
ـ مگه قرار نبود روزی سه چار ساعت....
ـ دیگه حوصلشو ندارم! خسته شدم از دستش من دیگه نمی پوشم!
                                                      ¤¤¤
ـ پس کی می خای انتخاب رشته کنی؟ بچه٬ همه کارات باید دقیقه نود باشه؟
ـ می کنم دیگه تا فردا شب وقت داریم تازه حتمن تمدیدم می شه
پیامک می رسه٬ شکوفه : خانوما آقایون مهلت انتخاب رشته تا ساعت۲۴ سه شنبه تمدید شد!
                                                      ¤¤¤
ـ  (بعد از دوهزار و شونصد بار نوشتن لیست انتخابا) من دارم می رم انتخابامو وارد کنم
ـ اه! چرا بالا نمیاد؟
ـ الو٬ اینترنت ... ؟ چرا....
ـ الان شبکه مشکل داره فردا درس می شه!
ـ اینترنت هوشمند حلال مشکلات!
ـ کدها رو دوتا دوتا بخون من وارد می کنم
ـ تایید و گام بعدی
ـ  برای خنده اطلاعات نظامی دانش گاه امام حسین رو لابه لای انتخابام گذاشتم!
ـ ارور می ده٬ هوی خانوم کجا سرتو انداختی می ری تو؟  تازه انتخاب فلان و فلان و فلان تکرار شده!
ـ إ بچه جان درست بخون دیگه!
ـ تایید و گام بعدی
ـ ( اسم رشته و دانش گاه کدرشته هایی که وارد کردیم رو می ده) انتخاب دوم: عمران ارومیه! جان؟!!!
ـ بازگشت و تصحیح
سایت شلوغه برو بعدن بیا!
ـ بیا حالا که وقت داریم جای بعضی رشته ها رو عوض کنیم...
ـ تمام! خلاص!
                                                         ¤¤¤
ـ دینگ دینگ٫ دینگ دینگ ( موبایل ها به صدا در میان) : به مبارکی و میمنت٬ به اطلاع لیدی ز اند جنتلمن ز می رسانم در ساعت ۰۰:۰۰ سه شنبه بيستم مردادماه ٬ زهرا انتخاب رشته کرد!
به امید قبولی در فیزیک تِه!
                                                           ¤¤¤
 این کنکور باحال ما هم دیگه رسمن تموم شد رفت پی کارش! خیلی خوش گذشت!



 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 20:14  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت