|
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
|
|
|
|
||||
|
سلام سلااااام سلام!
خوبین؟ خوشین ؟ سلامتین؟! خانواده٬ کِرکون٬ میچکاوون همه خوبن؟!!! بالاخره منم کنکور دادم! من که تا حالا نمی دونستم این کنکور که میگن چیه ولی حالا که این قدر بهم کیف داد می خام یه سال دیگه هم بدم! ۴شنبه روز قبل از کنکور ۳/۴/۸۸ برای بقیه روز برنامه می ریزیم. بابا بازار رفتن رو پیش نهاد میده و معتقده برای روحیه ی دخترها خوبه! تمام امروز بعد از ظهر و فردا با تلفن مشغولم. آمار می گیرم می بینم "موزِز فرفره"هم وقت کم آورده و محبوبه هم از ریاضیش ناراضی بوده و ماری هم اصلن از عمومی ها راضی نبود! من امیدوارم دوستام همگی رتبه های خوب بیارن! بله اینم از کنکور ما
+
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 20:13 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام زهرا خوبی؟ امیدوارم الان که داری اینو می خونی من یه دانشگاه خوب یه رشته خوب همراه فاطمه باشم
فائزه هم اینجاست می گه من هم ان شاالله یه دانشگاه خوب باشم. آخه اون هم امسال کنکور [ارشد]داشت. ولی رتبش خوب نشد. الان ۷روز مونده تا کنکور و من داشتم این ها [دیفرانسیل ۱] رو دوره می کردم که نوشته های قبیلم رو برات دیدم -------------> تو الان تو همواپیمایی و داری می ری مکّه برام خیلی دعا کن هم الانِ الان و هم وقتی اینو می خونی و خوب درس بخون تا توی شریف یا دانشگاه تهران ببینمت.( توهم دارم که یکی از این دوتا دانش گاه قبول می شم.) اینو تو کتاب دیفرانسیل دیدم. گاج سفیدی که از بالایی ها به ارث بردم و پارسال که به دردم نمی خورد دست محیا بود. محیا همون طور که پیش بینی کرده بود برق تهران قبول شد و الان هم به خاطر حوادث کوی که فاطمیه رو تخلیه کردن و امتحانات لغو شد تو قمه. خب امروز چندمه؟ ۲۹اُم! یعنی امروز سفر عمره من یه ساله میشه! چه قدر این موقعِ پارسال با امسال فرق داره! بچه کنکوری ها به شدت مشغول درس خوندن بودن کشور هم امن و امان من هم داشتم می رفتم مکه! یادش به خیر اون موقع ها روشن پیشم بود چه روزگارخوشی داشتیم باهم! پنج شنبه درست روز کنکور ریاضی ما صبحش تو مدینه بودیم و بعد از ظهرش مسجد شجره روز کنکور تجربی هام در حال انجام اعمال فکر می کنم من تو چه حال و هوایی بودم کنکوریا تو چه حال و هوایی! والبته ورووجک ما تو چه حال و هوایی! بعد از نماز مغرب و عشا از شجره حرکت کردیم به سمت مکه المکرمه معمولا کاروان ها نیمه شب می رسن ول ما ۴.۵ یا ۵ صبح رسیدیم!!! با کله رفتیم تو هتل که نماز صبحمونو تا قضا نشده بخونیم بعد رفتیم مسجدالحرام. اون روز فوقالعاده شلوغ بود در یک هفته ای که تو مکه بودیم هیچ روزی مثل اون روز شلوغ نبود٬ ترافیک تو مسعا قفل شده بود مخصوصا که مروه به خاطر تعمیرات به شدت فضای کمی داشت! فکر می کنم نماز ظهرو خوندیم برگشتیم هتل. ما ۴تا اتاق داشتیم. هرکی به اولین تخت خالی می رسید میفتاد روش! آخر سر یه اتاق دونفره موند و من و زهرا! با وجود روشن به یه شیلنگ آب تبدیل شده بود! البته آب که نه عرق! رفتم یه دوش گرفتم وقتی برگشتم دیدم زهرا داره نقاشی میکشه! به منم میگه بیا برام فلان چیزو بکش بهش می گم که حتا یک ثانیه هم نیمی تونم بایستم میگه خب پس بیا بازی بپر بپر! منو می گی " جان؟!!! زهرا در حالی که از این تخت رو اون تخت می پره میگه این جوری!!! عجب ضد حالیه این پست بی ربط تو این اوضاع کشور!!! در هر حال منتظر نماز جمعه امروز و حرفای رهبری هستیم. به قول پابلو نرودا : نرون مرد ولی رم نمرده است... راستی شما چه پیش نهادی برای یه بچه کنکوری دارید که از ۱۳ خرداد (روز مناظره اون دوتا بچه!) تا حالا درس نخونده؟! خب دیگه کنکور راستی راستی نزدیک شده! من تازگی خوب که فکر کردم دیدم مهندسی پزشکی دیگه چیه؟!! دانش کده فنی و امیرکبیر دیگه چه صیغه ایه؟!!! ما همین جا پیام نور کهک زبان و ادبیات بُرکینافاسویی می خونیم خیلی هم خوبه!!! بنا به فرموده بابا خیلی این پستو طولانی نمی کنم ( بابا میگه وقتی صفحه وبلاگت باز میشه آدم سرگیجه می گیره!!!) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فقط اومدم بگم قربون رهبر گلم برم! ایول بابا ایول! خیلی خوش حالم که چنین رهبری داریم . من الان فول آو انرژیه مثبتم!
+
نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 10:16 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام.
بیشین بیشین٬ نه واللا اگه من راضی باشم ٬ آخه تو هر وقت می خای حرفای منو بخونی باید پاشی؟ بشین تعارف نکن بفرما حالا حالاها طول می کشه! شما کتابای " عزیز نسین " رو خوندید؟ خیلی جالبه٬ داستاناشو نمی گم طرز تفکر و سبک نوشتشو اصطلاحاتو چیزایی که به کار می بره فوق العاده شبیه نوع ایرانیشه! وقتی که داستاناشو می خونی واقعا فکر می کنی یه نویسنده ی ایرانی اینو درباره ی مشکلات جامعه خودمون نوشته! البته یه جاهایی می بینی بی ادب میشه! از نظر من نویسنده هایی مثل همین عزیز نسین یا پائولوکوئیلو یا یه کمی هم جلال که تو نوشته هاشون به خانوما گیر می دن بی حیان! بگذریم.خودمو دوستامو که می بینم یاد " سیاحت نامه "ی عزیز نسین می افتم. اِمریکا آپولو هوا می کرد اونوقت چندتا مرد ترک از رد کردن چندتا خیابون تو استانبول عاجز شده بودن! تو روزگاری که این همه چیزای بزرگ برای فکر کردن و کارای بزرگ برای انجام دادن هست دغدغه من شده این که تو یه امتحان زِپِرتوی ۴ساعته آیندمو مشخص کنم! ماها بدجوری تو خودمون فرو رفتیم شایدم گیرافتادیم! می دونم که مهمه می دونم مقطعیه که همه گذروندن ولی به چه قیمتی؟ نوجوانیم به سمند شتاب می شود از پی ... چو گرد در قدم او می دوم و نمی رسم! آه نوجوانیم که می روی... نبود از تو گزیری چنین که بار غم دل... زدست شکوه گرفتم به دوش ناله کشیدم! البته این یه اصل بدیهیه که اولویت پرورش خوده٬ یعنی کسایی که به چیزای بزرگ فکر می کنن و کارای بزرگ انجام می دن حتما باید مفصل به خودشون فکر کرده باشن و در مرحله اول خودشونو ساخته باشن ولی آیا این گوشه گیری و غرق در کارهای خود شدن و کنارگذاشتن هر کار دیگه ای غیراز کنکور می تونه مفید باشه؟ خیلی ها به عنوان مشاوره می گن فقط یه ساله یه سال بی خیال اخبار بشین یه سال از خانواده بخاید که شرایط شما رو درک کنن دور شما رو خط بکشن هرموقع شما کاری داشتین درخدمتتون باشن ولی خودشون با شما کاری نداشته باشن یه سال به جای وقت گذاشتن سر صحبت باخدا فقط درس بخونید ولی مثلا دلتون با خدا باشه یه سال حرم نرید از دور به خانم سلام بدید یه سال بشینید یه گوشه اتاق یا کتاب خونه (البته بهتره بگم سالن مطالعه) آدم نبینید یه سال کتاب غیردرسی نخونید یه سال پارک و مسافرت و جنگل و دریا و سینما و... نرید ویه سال فلان وفلان و بیسار! خب این چه دوره انسان سازی میشه؟ این شرایط برای آدمی تو این سن که داره شخصیت اجتماعیش شکل می گیره نه تنها مفید نیست بلکه می تونه ضررهایی با پیامدهای بلند مدت هم داشته باشه! تازه بدتر این جاست که مثلا اگه به تمام اون حرفا عمل کنید باید بشینید تو دین و زندگی ۳ تو نامه امام علی(ع) به مالک اشتر بخونید: "" هرگز کارهای فراوان و مهم ٬ عذری برای ترک مسئولیت های دیگر نخاهد بود""! تناقض! اون وقت تو همه چیز به تناقض می رسید ٬ تو تمام درسا با تمام زندگی٬ اون وقت تمام پیشامدهای عالم دو به دو متمم هم دیگرند ٬ گسسته٬ گسسته٬ گسسته را چه کنم؟! خیلی هام که تو این دوران یا معده هاشون مشکل پیدا می کنه یا میگرن می گیرن یا مالیخولیا! به خاطر فشار و استرس و تنهایی و... البته من با کنکور به عنوان یه امتحان یا یه وسیله سنجش توانایی علمی افراد فی نفسه مخالف نیستم ولی این اطرافیان "چه کسایی که ذی نفع هستند مثل ناشران با تبلیغات های سرسام آور و واقعا استرس زا شون و چه دل سوزان واقعی مثل معلما و دوستا و فک و فامیل که هرکدوم یه برنامه به آدم می دن و نشون میدن که نتیجه براشون مهمه" هستند که این کنکور رو از مسیر طبیعیش خارج کرده وتبدیل به یه غول بی شاخه و دم کردند که هم به جسمی و هم به روح ضربه می زنه. البته فکر نکنید وقتی وارد یه کلاس پیش می شید با یه سری قیافه ی خمار مواجه میشیدا! نه اتفاقا ماها که خیلی شادیم لااقل تو مدرسه این طوریم جوری که چند بار از بچه های سال پایینی شنیدم که می گفتن دوست د ارن زود تر زودتر بیان پیش! برای من که سال خوبی بود! شاید برای اولین بار من و دوستام فهمیدیم که بی خیالی با آرامش داشتن متفاوته و هدفای کوچیک و بزرگ تعیین کردیم و دونستیم که برای رسیدن به هرکدوم باید بی خیالی رو کنار بذاریم. خیلی وقتا مجبور شدیم به خودمون و کارامون فکر کنیم هی برنامه ریزی کردیم هی شکستای کوچیک خوردیم یه راه بهتر پیدا کردیم با دوستامون (البته فقط هم کلاسی ها) دوست تر شدیم. خلاصه کلی بهمون خوش گذشت *** *** *** برگی از دفتر دیفرانسیل: (اواخر بهمن۸۷) زنگ شیمی: اسید و باز را با من بخان باقی آب خوردن است / این فصل را بسیار خاندم کانفیوزانه است فیزیک: وای خدای من فیزیک جدید! ماکسول٬ پلانک٬ اینیشتین٬ روزهای خوش نجومی! دین و زندگی: مدادهای سبز کم رنگ و نارنجی و صورتی و آبی روشنم خیلی کوچیک شدن دیگه نمی تونم درس بخونم! واما ماجرای کتاب خانه رفتن من!
+
نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 19:5 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام.
در سفر به اماکن مقدس معمولا هر جایی زیارت نامه ای دارد. زیارت نامه معمولا سلامیست به کسی که آن محل مزار اوست بعضی جاها هم مشاعر الهی اند و آداب و مراسمی دارند. ولی زیباترین زیارت نامه برایم جایی بودکه نه مزار کسی بود نه از دسته ی دوم ؛ تل زینبیـّه کسانی که قدیم تر ها رفته بودند می گفتند تل زینبیه کاملا به قتلگاه اشراف دارد ولی من به خاطر ساختمان هایی که ساخته بودند این را درک نکردم با این حال جاییست که..... ان شاءالله تو خود تل زینبیّه این رو بخونید. السلام عیلک یا بنت سلطان الانبیاء السلام عیلک یا بنت من عرج به السماء السلام عیلک یا بنت امیرالمومنین سیدالاوصیاء السلام عیلک یا بنت فاطمة الزهراء سیدة نساءالعالمین السلام عیلک یا اخت الحسن والحسین سیدی شباب اهل الجنّة السلام عیلک ایّتها الواقفة فی هذا المکان الشریف و ناظرة جسد سیدالشهداء و المخاطبة جدّک سیدالانبیاء به هذا الندا: " صلّی الله علیک یا ملیک السّماء هذا الحسین بالعراء حتّی بکی لبکائک أهل الارض و السّماء...
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 21:55 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام. چند بار این پستو نوشتم پاک شد! هردفعه هم یه جور! آخرش چی از آب در میاد خدا می دونه!
حالا برعکس! *** واما اصل مطلب! *** ***
+
نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 20:19 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اندک اندک اندک اندک جمع مستان می روند
اندک اندک اندک اندک می پرستان می روند دل نوازان نازنازان در رهند اندک اندک اندک اندک جمع مستان می روند اندک اندک اندک اندک می پرستان می روند اندک اندک زین جهان هست و نیست هستان رفتند و نیستان می رسند اندک اندک اندک اندک جمع مستان می روند اندک اندک اندک اندک می پرستان می روند خوش به حالشون! همشون سوار اتوبوس شدن. چند روز دیگه همینا همشون با لباس سفید سوار یه اتوبوس می شن پیش به سوی عرفات... *** ***
+
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 15:43 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام.
شيطونه ميگه نَه نَه زهراي منحرف ميگه برم مهندس صنايع بشم اونوقت صبح تا شب بشينم صندلي طراحي كنم! صندلي هواپيما ، صندلي اتوبوس ، صندلي ماشين ، صندلي ايستگاه اتوبوس ، صندلي مدرسه ، صندلي دانشگاه(!!!) ، صندلي اتاق انتظار مطب ، صندلي ادارات ، صندلي سينما ، صندلي دندون پزشكي !!!همهاينا كه گفتم واقعي گفتم نه اين كه چندتا اسم رديف كرده باشما! همشون از دم نااستانداردن! آخه اين چه وضعشه؟ جونمون بايد بياد تو دهنمون يه لحظه مي خايم بشينيم؟ تازه هميشه هم كه يه لحظه نيست سر كلاس يك ساعت و نيم بايد نشست! آهان همين الان ياد صندلي قطار افتادم همون قطاراي سيمرغه يا پرديسه نميدونم از همونا كه مثلا صندلي هاش راحته!!! وامّا الوقايع الاتفاقيه: آخرين بار كه نداي استقلال خاهي سر داديم (من و روشن) همين تعطيلات عيد فطر بود. بازهم چند روز تعطيل و بازهم مسافرت! منم كه كنكوري... وبالاخره خانواده متقاعد شد كه من مي تونم چند روز تنهايي تو خونه باشم! به توصيهي مامان وقتي كه تو خونه بودم در رو از تو مي قفليدم. پنج شنبه صبح خير سرم كله سحر از خاب بيدار شدم كه زودي صبحونه بخورم برم سر درس و مشق كه ديدم نون نداريم! خب به نظرتون چي كار كردم؟ هيچي مثل بچه آدم رفتم نون بخرم! ولي... راستي ما ديگر راستي راستي پيشي شديم! تا حالايش كه خيلي خوش گذشت! چه استفادهها كه ندارد اين نام پيشدانش گاهي!
+
نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 15:55 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام.
*** *** *** این جا مرا به یاد مسجدالحرام می اندازد نه به خاطر این که امام صادق(ع) گفتند این جا مکه دوم است(دقیقا نمی دانم یه چیزی تو این مایه ها بود) که به خاطر معماری اش. دورتا دور مسجد سرپوشیده است با کنگره هایی درست شبیه مسجدالحرام ٬ وسط سرباز است و سنگ فرش سفیدش نور را بدجوری به چشمت منعکس می کند درست مثل مسجدالحرام اول از همه پشت مقام ابراهیم نماز می خانیم . بعد دکّة القضاء و بیت الطشت و دکّة المعراج و بعد توبه گاه آدم(ع). مقام نوح(ع) و مقام امام سجّاد(ع) و مقام امام صادق(ع) ٫٬ نمازها و دعاهای هرکدام را اضافه کن به زیارت عمّار یاسر و مسلم بن عقیل و هانی بن عروه که همه باید در یک نصفه روز انجام شود! موقع انجام اعمال هر مقام آن قدر عجله می کنیم که یک نماز را یک رکعتی می خانم! مسجد دو محراب دارد. به طرف یکیشان می روم. صدای اذان بلند می شود٬ مردّد می شوم.یک لحظه تصوّر کافیست تا دورکعت نمازش را غنیمت بشماری! جایی که علی(ع) در شب هایش نافله خاند و در سحرهایش مناجات کرد! برای سومین بار در مسافرت نماز واجبم را تمام می خانم. بعد از نماز ظهر و عصر به سمت محراب اصلی می روم. یک منبر سنگی آن جلوست. از منبر تا تیغه ای که محراب را زنانه و مردانه کرده طنابی کشیده شده است. وسط منبر شکافیست به اندازه ی یک نفر.صف می بندیم. خانم ها به نوبت از شکاف رد می شوند و دستی به محراب می کشند و می روند. وقتی که جلوی محراب شبکه ی ضریح مانند نصب کنند و داخلش چراغ سبز روشن کنند همین می شود! مردم به جای این که در محراب نماز بخانند به آن دست می کشند! در فشار جمعیت خانمی می پرسد "به کجا می رویم؟" عده ای می خندند! شخصی جواب می دهد " آن جا محلّ ضربت خوردن امام(ع) است. به شکاف می رسم. کسانی که قدشان به نسبت بلندتر است باید خم شوند. پشیمان می شوم ولی راه برگشتی نیست.زانو هایم را خم می کنم .فشار آن قدر زیاد است که می ترسم دست های روشن بشکند! شاید همین فشار زیاد است که همه چیز را در سرم به هم می ریزد! در ذهنم اول كسي مي گويد به محل ضربت مي رويم و بعد آن خانم ميگويد به كجا مي رويم؟! من تكرار مي كنم به كجا مي روم؟! چرا مي روم؟! ـ آخر مكان مقدّسيست ٬ علي(ع) در آن نماز خانده ٬ علي(ع) در آن پيروز شده (فزت وربّ الكعبه) خودم جواب مي دهم: همين جاست كه علي(ع) را از دست داديم ٬ همين جاست كه بلاي عُظما بر بشر نازل مي شود! به محراب مي رسم.تصور شميشر خوردن به سر يك انسان معمولي هم حالت را بد مي كند چه رسد به... نمي خاهم به آن دست بزنم.منتظرم جمعيت مرا به بيرون هل دهد. خانمي تسبيحش را به من مي دهد تا به محراب بمالم و به او بدهم. نمي دانم چه كنم . تسبيحش را به محراب مي كشم و به او مي دهم. از آن جا دور مي شوم و كمي عقب تر روبه روي محراب نماز مي خانم... وهنوز نمي دانم كجا نماز مي خانم!!! *** *** *** آن سالی که مخاطب خدا شدم و شروع به روزه گرفتن کردم ماه رمضان اواخر آذر و اوایل دی بود! اذان صبح دیرتر بود و اذان مغرب حول و حوش ساعت ۵ ! صبح مدرسه بودم و بعد از ظهر را تا اذان می خابیدم ! تازه همونشم بعضی وقتا زورم بهش نمی رسید! *** *** *** ابتدایی بودم مثل همه شماها همون کتابای فارسی قدیمی که روش به تعداد سال تحصیلی گل بود رو خوندم. همه ی اجزای کلمه و حتا نشانه های جمع به کلمه چسبیده بودند و "ی"میانجی رو مثل یک ۶ کوچولو بالای حرف می ذاشتیم. *** *** ***
+
نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 17:55 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام. به نظر من روحاني كاروان خيلي مهمه! درسته كه اون فضا خودش به آدم كمك مي كنه ولي يك روحاني كاروان خوب مي تونه خيلي مفيد باشه! كاروان ما هم خدا رو شكر يه روحاني خيلي خوب داشت.(اينو تو سفر كربلا فهميدم!واقعا جاي يه روحاني خوب خالي بود!علي الخصوص كه بابا هم همراهمون نبود!) البته اول قرار بود كه آقاي قرائتي روحانيمون باشند كه فكر مي كنم با اطلاعات قرآني كه ايشون دارند خيلي جالب مي شد ولي خب الانم از اين كه آقاي يزدي به جاي ايشون اومدن ناراحت نيستم! البته بگم اقاي يزدي مشهدي هستند نه يزدي!!! ايشون وقت زيادي رو براي كاروان مي ذاشتن. مي خام سلسله پست هايي رو به جلسات صبحانه مون اختصاص بدم! حالا فكر نكنيد ماه رمضونه از روي گرسنگي رفتم سراغ صبحانه!!! در طول اين دو هفته معمولاساعت 5 يعني يه كمي بعد از نماز صبح به اتفاق كاروان يه جا جمع مي شديم و سراپا گوش در خدمت آقاي يزدي! توي مكه محل قرارمون زير مهتابي سبزه بود! نه نه اشتباه نكنيد منظورم كله پاچه اي نيست! آخه اون جا كه ايران نيست هر جا مهتابي سبزه كله پاچه اي باشه!!! تو مدينه هم محل قرارمون بين الحرمين بود. خارج از حياط مسجدالنبي بين درب جبرئيل و بقيع، كنار "مركز صحي باب جبرئيل" ! روز اول كه تندي خودمونو به هتل رسونديمو با كله رفتيم تو دسشويي ها و وضو گرفتيم و هوا تاريك روشن بود كه نماز خونديم! بعدم كه رفتيم مسجد و از قرار صبحانه خبري نبود! آخه روز اول بدجوري نديدبديد بوديم! مگه مي شد هنوز نرفته از مسجد بياييم بيرون! روز دوم به محل قرار مي ريم. فقط آقاي آخوند زاده و كاشاني(مديرو معاون كاروان) و يزدي اون جا بودن ! عملا قرار به هم مي خوره. بابا و حسين و علي آقا مي رن بقيع . پدرجونم كه اصلا معلوم نيست كجاست! من و مامانم و عمه جون هم همون پايين زيارت نامه هاي بقيع رو مي خونيم. ولي من دارم به معماريش نگاه مي كنم! اين جلو كه ايستاديم بقيع بالاتر از سطح زمينه. مركز صحي باب جبرئيل و يه سري مغازه زير بقيع قرار دارن! يه كمي جلوتر بقيع هم سطح زمين ميشه! و من در تعجبم كه چه طور زير آرامگاه ساختمون ساختن؟! يعني..... نه زهرا ٬ بازم از اين فكراي اجق وجق!!! ولي شنيدم اينا جسد مرده هاشونو با اسيد تجزيه مي كنن! يعني چه جوريه؟ يه سيستم پيشرفته زير قبرستون كه داخل قبرها اسيد مي كنه؟!!! زيارت از اين پايين يا اون بالا خيلي فرقي نمي كنه! كساني كه اين جا هستند رو كما بيش مي شناسم ولي حتا نمي دونم تو كدوم محدوده هستن! يه قسمت از قبرستان آرامگاه عمه هاي رسول يعني صفيه و عاتكه هست. صفيه خاهر حمزه (ع) كه تو جنگ احد و جنگ خندق خودي نشون داد . انگار يه سنته كه هر جا سيدالشهدايي هست شيرزني هم كنارش هست! عاتكه را فقط با خاب عجيبش مي شناسم! خابي كه فكر مي كنم به تازگي (در يكي از شب هاي رمضان) ديده! او خاب ديد "مردي به مكه مي آيد و فرياد مي زند: مردم به سوي قتلگاه خود بشتابيد! سپس به بالاي كوه ابوقبيس مي رود و قطعه سنگ بزرگي پرتاب مي كند. تكه تكه مي شود و هر قطعه به خانه اي از قريش مي رود و در مكه سيلاب خون جاري مي شود!" ابوجهل كه ابو حكم ِ كفر است مي گويد اگر خاب تا سه روز تعبير نشود در پيماني ، بني هاشم را دروغ گوترين طايفه مي ناميم! درست در سومين روز پيك ابو سفيان در شهر فرياد مي كشد: مردم، كاروان خود را دريابيد! و بزرگان قريش تصميم به جنگ مي گيرند! شب هفدهم رمضان لشكر قريش به بدر مي رسد. لشكري كه پيامبر آنان را بين 900 تا 1000 نفر تخمين مي زند! در طرفي ديگر روي همين شن هاي نرم بدر ، پيامبر و 313 مسلمان حضور دارند! شب عجيبيست! شب بزرگيست! شب پر استرسيست! شب پر آرامشيست! اسلام دين نويست! حكومت تازه برپاشده ايست! اين جنگ مسلحانه شايد براي هميشه....! نه! وحي الهي آسمان را به زمين دوخته! باران رحمت الهي هم قلب هاي مسلمانان را محكم مي كند هم خاك نرم بدر را! آرامش زيبايي در دل مسلمانان خانه كرده ! آنان به وعده ي كمك 1000 فرشته اطمينان دارند! و در همين شب است كه دل هاي كافران آتشفشان شده است! (9تا 11 انفال) صبح روز هفدهم رمضان! مصطفا(ص) نگاهش به آسمان است: " پروردگارا اگر اينان كشته شوند پرستش نخاهي شد" وچنين سيلاب خون در قريش جاري گشت و خاب عاتكه تعبير گرديد! جنگ تمام شد و نتيجه اش مسلماني امروز من و توست! و نيك است صدقه دادن و شكر گزاري در اين شب و روز و به ياد آوردن: "اذ انتم قليل مستضعفون في الارض تخافون ان يتخطفكم الناس فئا واكم و ايدكم بنصره ورزقكم من الطيبات لعلكم تشكرون"
*** *** *** پف بيوتن هم كم كم داره مي خابه! بيوتن من هم كه از همون روزاي اول كه از خونه رفت بيرون هنوز برنگشته! دست به دست مي گرده و معلوم نيست كجاست! من هم يه بار خوندمشو ديگه نديدمش! يه بار ديگه بهش فكر كردم! بيوتن يه ملغمه ي هنر مندانه بود! با خاندنش هم به ياد "روي ماه خدا را ببوس" ميفتد هم به ياد "كوري" و چه قدر شبيه نوشته هاي جلال است! انصافانه كه نگاه كنيم گفتگوهايش حرف نداشت! در من او وداستان سيستان ، نويسنده آن قدر شخصيت ها(چه واقعي چه غير واقعي) را مي شناخت كه تمام داستان از رفتار هاي طبيعي آن ها شكل مي گيرد! ولي در بيوتن فكر مي كنم خود نويسنده هم آن ها را نمي شناسد! فكر مي كنم اميرخاني هم كم كم داره "يارو " مي شه! *** *** *** اين جا داره بو مياد! بوي يه ساختمون قرمز! زندانيايي كه تو انفرادي هستن رو هر از چندگاهي مي برن اون جا! نه نه ، زندانيا خودشون مي رن! ساختمون قرمز اتاق شكنجه داره! اتاقاي تاريك كه هر كدوم يه تابلوي شكنجه دارن! زندانيا عقلشون كم نيست كه مي رن اون جا! آخه اون جا مي شه زندان بان رو ديد و ازش پرسيد كه چه قدر تا پايان اسارت باقيست! و زندان بان مدت هاست كه كلمه ي آزادي رو از فرهنگ لغاتش حذف كرده! برايم خيلي دعا كنيد! هرچند آن قدر با محبسم خو گرفته ام كه فكر آزادي را از سرم دور كرده ام! اين جا كنج اين سلول جايم خوش است! اصلا با او دوست شدم! ولي از ساختمان قرمز و زندان باني كه دوستش دارم مي ترسم! شنيده ام كه زندان بان به مسافرت رفته! يعني ممكن است نوبتم به روز ديگري موكول شود! اين يعني استرس ِ مضاعف! و در همين نقطه(ریشه ی مصاعف!) است كه تابع بازگشت دارد! يك نقطه ي بحراني! ولي من كه تابع نيستم! متغيّر مستقلّم! هِ ! زهي خيال باطل! چرا فكر مي كنم تابع نيستم در حالي كه پارسال اين موقع به همه مي گفتم براي مامان جونم دعا كنيد حالا مي گم براي خودم! ویراستار: آقا رضا!!!
+
نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:10 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
مولاي يا مولاي پروردگارم با حمد تو، درِ ستايش را باز مي كنم كه نيك مي دانم يگانه خالقي و بي همتا قادري و يكتا همدم تمام لحظاتم! اي راهنماي سرگشتگان درود فرست بر وارث رحمتت ،امين وحيت و درود فرست بر رستگار اين شب هاي بزرگ و اهلب بيت پاكش خداي من ، اين چه لطفيست؟! هر بار كه بر قامت گناه مي تنم ، تو بهانه اي براي ريختن مهرت در وجودم ، پيش رويم مي گزاري گفت و گوي تو و موسا (ع) چه قدر برايم دل نشين بود! چه قدر دوست داشتم از من هم مي پرسيدي «اين چيست كه در دست توست؟» و من هم مانند موسا به جاي آن كه يك كلمه جواب گويم با جان و دل برايت توضيح مي دادم «اين عصاي من است؛ به آن تكيه مي كنم و با ان براي گوسفندانم برگ مي تكانم ومرا منافعي ديگر در آن است!» باز هم يادم رفته بود كه تو هميشه به يادمي و هرگاه كه نجوا كنم صدايم را مي شنوي! مرا به ميهمانيت دعوت كردي كه اين ها را به يادم اوري! مولاي من ؛ تو غني هستي و من سائل اي رازق من ، مرزوق تو هر چه بخاهد تنها و تنها از تو مي خاهد خداي من ، چه بخاهم كه حتا خير و صلاح خويش ندانم؟! موسا راست مي گفت: «انّي لما انزَلتَ إلَيّ مِن خَيرٍ فقير» * * * برای این که بری مهمونی دوست اول باید ماه رو ببینی! من هم دیدم ٬ اونم نه هلالشو بلکه کامل کامل! ۲۹ خرداد ٬ ۱۴ جمادی الثانی ٬ فرودگاه مدینه ٬ موقعی که کاروان منتظر ساک ها و چمدون ها بودند ٬ رفتم بیرون ٬ به بالا نگاه کردم٬ ماه کامل ٬ کمی آن طرف تر زهره ٬ یه لحظه تعجب٬ این ها هم ماه و ستاره دارند(!) ٬ جالب است انسان بعد از کلی مسئله کروی حل کردن از دیدن ماه تو یه طول جغرافیاییه جدید ذوق کنه!!! شاید مشکل اساسی تر از این حرف ها باشه! اونی که باید ببینیم ماه نیست! یار بی پرده از در و دیوار ٬ در تجلیست یا اولی الابصار! * * * ولوله ای شده بو تو کلّه ـَم! فکرهای عجیب و غریب! به عکسم که تو شیشه ی اتوبوس افتاده بود نگاه می کردم.با احتیاط دستم رو جلوی صورتم می بردم تا مقنعه ـَم رو درست کنم. آقای آخوند زاده می گفت نگاه نکن! گفتم آقای یزدی گفت اشکال نداره! یه توقف داشتیم ٬ توی بیابون٬ به بالا نگاه کردم٬ عقرب ٬ قلب العقرب قرمز! اولین خوشه ی ستاره ای که دیده بودم ام-۷ يا ام-۶ بود خوشه ي پروانه اي تو دم همين عقرب٬ مریخ که مدت ها ندیده بودمش ٬مثلث تابستاني هم بود ٬ شلياق و ذنب الدجاجه٬ ياد شب هاي رصدي و دوستاي نجومي افتادم٬ شبي كه من و منير با كلاه و پالتو و دستكش و شال گردن و... يه پتو هم دور خودمون كشيده بوديم! تو سرماي وحشتناك شب كوير! هي چايي مي خورديم و هي مي لرزيديم و هي به مولود غر مي زديم! مولود بي خيال اين حرفا با تلسكوپ ور مي رفت تا يه چيزي گير بياره! ياد بارش برساووشي افتادم٬ مامان معصومه برامون قهوه درست كرد كه خابمون نبره٬ قهوه كه چه عرض كنم مربّا! شهاب هايي كه با وجود عمر کوتاهشون هر كدوم يه اسم پيدا كردن! اما اون شب فرق داشت! همه چيزا يه جوري شده بودن! حتّا ستاره ها! امشب در دل نوري دارم٬ امشب در دل شوري دارم ٬ باز امشب در اوج آسمان٬ باشد رازي با ستارگانم٬... * * * از مهماني كه مي خاهي بيرون بيايي دوباره بايد ماه را ببيني نمي دانم آخر جمادي الثاني يا اول رجب المرجّب٬ از ميهماني بيرون نيامدم وبرنگشتم٬ به همين خاطر ماه را نديدم! * * * ما امسال پیشی شدیم. پیشی های پارسال هم دانش جو شدن! هنوز نرفته نرفته دلم براشون تنگ شده! یادش به خیر راهنمایی بودیم همین دانش جوها چه قدر کوچولو بودن! چه قدر با هم دیگه شورش کرده بودیم! افطاری های مدرسه یادش به خیر! یه بار جمع شدیم تو کلاس ما! مدت ها طول کشید که کلاس به حالت اول برگرده! تو غذای نجمه سوسک گذاشتیم...
وزیر نیرو : قطعی برق در شهریور کم تر شده و از مهرماه دیگر نخاهیم د اشت! از کرامات شیخ ما این است ٬ شیره را خورد و گفت شیرین است! از کرامات شیخ ماچه عجب ٬ پنجه را دید و گفت وجب از کرامات شیخ ما آن است ٬ برف را دید و گفت می بارد! * * * التماس دعای فراوان !
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 16:45 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام.
۱/۴/۸۷ شب جمعه: از مراسم دعای کمیل که در سالن اجتماعات هتل برگزار شد آمده ام. ساعت فكر مي كنم حدود ۱۲:۳۰ باشد. اولين شب جمعه در مدينه و اولين دعاي كميل در مدينه و در اين سفر آخرين! و بعد از اين را الله اعلم ! اصلا الله عالم! چون من چيزي نمي دونم كه حالا خدا بخاد به تر بدونه! خب حالا انتظار داريد بگم خيلي عالي بود و به ترين دعايي بود كه تو عمرم خوندم و از اين جور چيزا؟نه جانم! طبق معمول جناب مداح محترم زد دعا رو خراب كرد! من نمي دونم اين مدح و روضه ي وسط دعا چه صيغه ايه ديگه! بابا جان اين دعا ها به اندازه ي كافي پربار و زيبا هستند، خودشون جاي تأمل دارند و مهم تر اين كه معتبرتر از هر سخن ديگه اي غير از قرآن هستند،چون سخن ائمه هستند والبته پيوندي محكم با آيات قرآن و برگرفته از همونا هستند! داري مي گي" الهي وربي من لي غيرك" يه دفعه طرف مي ره تو عاشورا! هنوز هم فقط يك گوشي و كوله پشتي و قرآن و مفاتيح و سررسيد و كتاب مناسك و صهباي صفا و اماكن شناسي مكه ومدينه رودارم! چادر احرامم كه مي خاستم در تمام طول سفر باهاش نماز بخونم به همراه مسواك ها نخ دندونم وباقي وسايل و لباس ها در همان چمدان هاي مجهول المكان اند! ديشب خيلي منتظر مانديم ولي فهميديم كه بارها احتمالا اول به جده رفته واز اونجا هم به مشهد! قراره كه با اولين پرواز به سعودي بيان. اتاق ۴۱۴ (من و زهرا و زينب) واقعا ديدني شده! نمي دونم علي آقا طناب از كجا گير آوُرده ؛ طنابي كه از اون سر به اين سر اتاق وصل شده و همين لباسايي كه داريم هي مي شوريم هي مي پوشيم! مامان و عمه جون هم مجبورند براي روشن و زهرا كوچولو لباس بخرن! ******* ******* ******* سلام. توي سالن اجتماعات هستيم و آقاي يزدي ،روحاني كاروانمون، صحبت مي كنند. قراره فردا بريم مسجد شيعيان. امروز جمعه بود نماز جمعه در مسجدالنبي برقرار. بازهم نوع جديدي از نماز! نماز جمعه دو خطبه داشت ؛ كوتاه! مثل خطبه هاي آقاي مشكيني و با عربي سليس! امام جمعه مرتب از صحيح مسلم و صحيح بخاري حديث نقل مي كرد البته از قرآن و ترمذي هم استفاده كرد! اول توصيه به تقوا ؛مثل مال خودمون. بعدهم كه ايها المسلمون به ترين چيزها علم وعدل است! در خطبه اول در مورد بدي ِ ظلم ودر خطبه دوم در باره ي مظلوم و لزوم ياري مظلوم گفت. جالب اين كه وقتي در نفي ظلم صحبت مي كرد مسئله تعدد زوجات رو مطرح كرد :"فاِن خِفتُم اَلّا تعدِلوا فَواحِدهً اَو..." نساء/۳ كه كاملا به جا بود البته اگر رعايت بشه! وطرح آيات و رواياتي در مورد ظلم مثلا ظلم در روز قيامت به صورت تاريكي ظاهر مي شه. يا روايتي با اين مضمون: "اگر كسي ۷۰ كارخير انجام دهد امّا زندگيش با ظلم ختم شود جاي گاهش جهنم است واگر كسي ۷۰ كار شر انجام دهد ولي زندگيش به عدل ختم شود به بهشت مي رود! " نمي دونم اين روايت درسته يا نه چون به هر حال هر كار شرّي ظلم به نفس است! در خطبه ي دوم هم گفت از اعتقادات اهل سنّت(!!!) كمك كردن به مظلوم است! در آخرهم خطبه را با دعا تموم كرد ودعاها آشنا بودند!: " خدايا اسلام و مسلمين را ياري كن كفر و كفار را خارو ذليل كن٬ خدايا ما را در رجب و شعبان ببخش٬ واين دعاي جالب : اللهم أيِّد ولي اَمرنا!!! نمي دونم منظورش كي بود ولي ما براي ولي امر خودمون آمين گفتيم! خدايا مسلمانان فلسطين و عراق و افغانستان را نجات بده و از حصار آزاد كن!!! عجب رويي دارن ، يه تكون به خودشون نمي دن! جلو روي پيامبر نشستن مي گن خدايا ياري شون كن! قالوا يا موسي اِنّا لن ندخلها ابداً ما داموا فيها فاذهب أنت وربك فقاتِلا اِنا هاهنا قاعدون! حالا حكايت امت پيامبر ما شده! گاهي وقت ها با طمأنينه و آروم قدم هاي محكم برمي دارم؛ گاهي هم اين قدر تند قدم برمي دارم كه نمي فهمم پامو كجا مي ذارم اصلا انگاري رو هوا راه مي رم! ماها اغلب همين طوريم! بايد درست راه رفتن رو ياد بگيريم! تازگي ها يه چيزي فهميدم: از بين تمام شهرهايي كه رفتم چه مذهبي و چه غير مذهبي قم بهترين جا براي زندگي كردنه! شب تولد امام حسين(ع) تو حرم حضرت ابوالفضل نشسته بودم كه يه دختر عرب نظرمو جلب كرد همون اول بيجكم گرفت كه عراقي نيست قيافش داد مي زد كه سعوديه! با ديدنش ياد مسجدالنبي افتادم چون شبيه يكي از شرطه ها بود! مي خاستم بپرم بغلش كنم! يه كمي با هم صحبت كرديم. از نكته كنكوري:آدم نمي تونه يه روزه عادت هاشو تغيير بده! پس براي كنكوري زندگي كردن كمي زودتر تصميم بگيريد! علي ايّ حال دعا بفرماييد سفر پيش رو آخرين سفر اين تابستان باشه! روشن جان هم، كه مي خام سربه تنش نباشه ، خوبند سلام دارن خدمتتون ! تو اين هيري بيري دلم براي گنجويان تنگ شده! هرچند كه مي دونم اين بار يه جنگ جهاني رخ خاهد داد ولي چي كاركنم سابقه نداشته اين همه مدت نبينمش!
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 8:47 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام.
چگونه از بقيع بنويسم درحالي كه بقيع يك حد پيچيده است ! دركش سخت است! اگر ديده هايت را جاي گذاري كني صفرصفرم مي شود! حقارت مي شود ! غربت مي شود!.... بقيع را بايد رفع ابهامش كني! آن وقت آن را آن طور كه هست مي بيني! عظمت و شكوه وجلال! بقيع مقدس و عزيز است حتي اگر با خاك يكسان شود ومناخه پست و زبون است حتي اگر روز و شب آبادش كنند! حال اگر تنها تصويري كه از بقيع به ذهن داري پنجره هايش باشند چه مي كني؟!
يكي از روزها كه به بقيع رفتم .كمي عقب روبه روي پنجره ها ايستادم.خانم ها فقط مي توانستند جلو پنجره ها بايستند وجلو در را با طنابي از ورود خانم ها حفظ مي كردند!!! جمعيت مدام جابه جايم مي كرد. ديدم جلو در ايستادم! با صداي مرد متوجه اين موضوع شدم! مرد جوان و قد بلندي كه دشداشه سفيد و مرتبي به همراه يك ـــ خانم اين ها خرافات است، درخرافات فايده نيست! از خدا بخاه نه از بنده ي خدا!!! ـــ بات قرآن سد :وابتغوا اليه الوسيله! ـــ وسيله عملٌ صالح! اين جمله را چند بار فرياد كشيد! و در حالي كه به درددل هاي شيعيان مي خنديد شروع به پراكندن جمعيت كرد: بين ما وخدا واسطه نيست ! حسن بنده ي خداست! خانم ها اين ها خرافات است..... بي منطق بود و داد مي زد ، اجازه نداشتم با او بحث كنم وگرنه ... او كه ادعاي اسلام مي كرد ، او كه لابد صحيحين را عين بلبل از حفظ مي خاند ، نمي دانم تا به حال چه قدر به حرف هايش واعتقاداتش و حتي اعتقاداتي كه برايش مضحك اند فكر كرده! اي كاش مي توانستم جوابش را بدهم تا بفهمند كه به نام سنت چه قدر از قرآن فاصله گرفتند! مسئله ي درخاست براي شفاعت در دنيا (در آخرتش را اين ها قبول دارند) خيلي صريح در قرآن آمده آن جا كه برادران يوسف (ع) به يعقوب (ع) گفتند: يا ابانا استَغفِر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين(۹۷ / يوسف) وپاسخ پدر: سوف أستغفرُ لكم ربي انهُ هوالغفور الرحيم. جناب وهابي پس مي بينيد كه ميان ما و خدا واسطه هست كه اگر نبود پيامبر خدا آن را تائيد نمي كرد! در ثاني مي گوييد وسيله عمل صالح است؟ باشد قبول! مگر نديده ايد كه خداوند در مورد پسر نوح (ع) مي فرمايد: انه عملٌ غيرُ صالح!(هود /۴۶) نمي گويد پسر نوح عمل غير صالح انجام مي دهد مي گويد او عمل غير صالح است! يعني آنقدر در گناه غرق شده كه خودش عين عمل غيرصالح است! ما هم اعتقادمون اينه كه ائمه(ع) ظهور عيني عمل صالح اند! خودِ عمل صالحند والبته بهترين واسطه ! نكته سفرنامه اي: اين داستان ادامه دارد! نكته سياسي: امروز بچه ها عازم كنگره ي سمپاد شدند آن هم نه اصفهان بلكه كرج! ستاد تصميم گرفته پيش ها را نبرد ! از مريم مي پرسم ستاديعني چي؟ مي گويد خانم خداياري! نكته كنكوري:آقاي ضميري مي گفت شما مجاز هستيد كه امسال به اندازه تلويزيون ببينيد ولي يادتون باشه تو ايران هر سريالي رو ده بار نشون مي دن اگه امسال نبينيد مي تونيد نه بار ديگه ببينيد! نكته وبلاگي: تا به حال چندين نفر از دوستان در مورد قالب وبلاگ تذكر دادند ولي بگم كه من هيچ سررشته اي در اين مورد ندارم! اگه درست كردنش راحته خب لطفا كمكم كنيد ولي اگه دردسر داره...! نكته...!ببخشيد باز طولاني شد!
+
نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 0:5 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||